عکس ^_^چــلــوگـوشـتـ^_^
fatemeh goli
۷۵
۱.۲k

^_^چــلــوگـوشـتـ^_^

۳ اسفند ۹۸


#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت9

همشون رفتن خداروشکر کردم یه بهونه ای داشتم ولی واقعا میترسیدم باهاشون برم

بعد از کلی کارای عمارت شب شدو خسته رفتم تو کلبه
یه دوش خستگی در کن گرفتم ومشغول خوندن کتاب شدم
ساعت1شب رو نشون میداد وهنوز بچها نیومده بودن

چشمم به درو پنجره ی کلبه افتاد که هی تکون میخورد ترسیده دروباز کردم دیدم باد داره تکون میده
دوباره درو بستم ونشستم
ولی ترس وجودموگرفته بود صدای زوزهای باد وگرگ پیچیده بود
خیلی ترسیدم
شروع کردم به گریه کردن
هرلحضه صدای گرگها نزدیکترمیشد ومن بلندتر گریه میکردم

به یک لحضه درکلبه به شدت باز شد
وقامت مردی نمایان شد

جیغی کشیدم نزدیکتر شد ودستشو جلوم گرفت_هیس کاریت ندارم چرا داری گریه میکنی؟

اومد تو روشنایی که صورتشو دیدم یه پسر جوون وخیلی جذاب بودکه غریبه بود برام

ازترس فقط در کلبه رو نشون دادم
پاشد ودرکلبه رو بست
_آروم باش خب؟چیزی نیست

همینجور نزدیکم میشد که گفتم+وایسا...نزدیکم...نشو...توکی هستی؟

بدون توجه به حرفم نزدیکم شد وروبه روم رو زانوش نشست
_الان مهم نیست من کیم فقط اروم باش من کاری باهات ندارم دستاتو بده به من

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت10

باشک دستامو بردم جلو که با دستای گرمش دستای یخیمو گرفت وبرد نزدیک دهنش وبادمای بدنش دستامو گرم کرد

کم کم داشتم بی حال میشدم که لباساشوبیرون اورد
ومن باز ترسیدم وخودمو عقب کشیدم

_چیزی نیست فقط میخام گرمت کنم نترس ازمن

توفکر حرفش بودم که با همون بدن لخت چند تیکش کنارم نشست ومنو بغل کرد
_آروم باش...آرووووم...چیزی نیست من ازت محافظت میکنم...آروم بخواب

سرمو گذاشتم رو سینه داغش
واقعاداغ داغ بود
نمیتونستم ازخودم دفاع کنم
خستگیم در برابر داغی بدن اون کم اورد
وباعث شد بخوابم


صبح با صدای سوگند خانوم چشممو بازکردم
_ناستیاجان پاشو دیرشده

چشمموبازکردم وسریع نشستم واینور اونورمو نگاه میکردم ولی خبری از اون پسره نبود
اما لباسشو جا گذاشته بود
یعنی اون کی بود

_چیزی شده عزیزم؟

باصدای سوگند خانوم به خودم اومدم+ نه بریم عمارت

باهم وارد عمارت شدیم که همون لحضه سوگند خانوم گفت_پسر یه قل عمارت هم اومده دیشب

180درجه چرخیدم طرفش_کامیار؟؟؟
+اره دیشب رسیده

واااای نکنه اون دیشب همینه
صد درصد همینه دیگه
امیدوارم اون نباشه
چشمم که به برادرا افتاد ایستاده دور یه مبل میگفتن ومیخندیدن
بعد چندلحضه همه نشستن ومن چشمم به همون پسر دیشب که قل این عمارت بود افتاد
نگاهی بالبخند بهم انداخت سریع خودمو جمعوجور کردم ورفتم تو آشپزخونه

مشغول درست کردن صبحانه بودم
که شایان اومد تو آشپزخونه
_سلام سوگند جون سلام ناستیا
+سلام
_میگما یه آب سبزیجات واسه کامیار درست کنید اگه زحمتی نیس چون اون صبحا چای و قهوه نمیخوره

سوگند خانوم+چشم درست میکنیم

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت11

ازآشپزخونه رفت
سوگند خانوم آب سبزیجات رو که درست کرد گرفت سمت من_اینو ببر واسه کامیار

باشک نگاه لیوان کردم_اما...امامن

+توچی عزیزم؟ بگیر ببر دیگه
_آممم چشم

لیوان رو از دستش گرفتم وکنار قهو های پسرا گذاشتم

با استرس از اشپزخونه زدم بیرون
من باید قووی باشم چون هروز قراره ببینمش هوول نشم
نفس عمیقی کشیدم وبه سمت میزشون حرکت کردم

_سلام
همه برگشتن طرفم وسلام دادن

اولین فنجون قهوه رو
جلوشایان وشهرام گذاشتم

شهرام_ناستیا جان اول آب سبزیجات کامیار رو میزاشتی

درحالی که آب سبزیجات رو جلو کامیار میزاشتم گفتم_اما شما بزرگتراز آقا کامیار هستید

همشون نگام کردن به جزکامیار که چشمش به لیوانش بود ولبخندی زد

بعداز چیدن میز صبحانه کنار سوگند خانوم نشستم
مشغول خوردن صبحانه بودیم که سنگینی نگاهی روم حس کردم
سرمو که بالا آوردم با لبخند کامیار روبه رو شدم
باعث شد لقمه تو گلوم بمونه
وبه سرفه بیوفتم
بچها چرخیدندن طرفم
سوگند خانوم چندبار زد رو پشتم
ولی خیلی سرفه ام گرفته بود
از سرمیز پاشدم
دوییدم سمت دستشویی
ازسرفهام گلوم سوخت ولقمه ام گلمو انگار زخمی گرد
داشتم اذیت میشدم واقعا دیگه سیر شدم
حاضر نبودم یه لقمه دیگه بخورم که سوزشش رو حس کنم

از دستشویی اومدم بیرون رفتم سمت میز

شهرام_خوبی ناستیا
+ممنون خوبم

نزدیک سوگندخانوم شدم وگفتم حالم بده و میرم کلبه
_با اجازه

کامیار+کجا صبحونتو نخوردی که
_ممنون شما بخورید من دیگه میل ندارم

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت12

+بشین صبحانتو بخور بعدبرو
_اما...

بادستش صندلیمو نشون داد
نشستم
شروع کردم به خوردن واقعا گلوم آتیش میگرفت
به زور قورت میدادم
اشک تو چشمام جمع شده بود
سرمو انداخته بودم پایین وآروم آروم میخوردم

مهراب_ناستیا؟

سرمو اوردم بالاولی نگاه توچشماش نکردم
+بله
_داری گریه میکنی؟

لبخندی زدم+نه براچی گریه کنم
_دروغ میگی؟نگاکن به من

+نگاهی به چشماش کردم که همشون متوجه اشک من شدن

کامیار_چرا داری گریه میکنی؟

+گلوم
_گلوت چی؟
+میسوزه خیلی زیاد
_براهمین میخواستی صبحونه نخوری
+بله
_متاسفم من نمیدونستم
+اشکال نداره

از جاش بلند شد واومد سمت من
باشصتش اشکامو پاک کرد
_گریه نکن کوچولو خوب میشی

دست کرد تو جیبش یه بسته ادامس نعنایی بیرون اورد گرفت سمتم
+من بچه نیستم
_میدونم اینو بخور که خنک بشی

ازدستش گرفتم+ممنون میشه برم الان؟
_برو

به سرعت باد رفتم سمت کلبه
همه ی آدامسارو خالی کردم تو دهنم
خیلی خنک شده بودم
اه بخاطر یه لقمه نون ببین چجوری شدم آبروم رفت
چقدالان میگن این دستو پاچلفتیه


بیخیال رو تختم دراز کشیدم
وبه خوابی عمیق فرو رفتم
چشممو که باز کردم ساعت6عصرو نشون میداد

وای چقدر من خوابیدم
سوگند خانوم دست تنهاس
وااای چه گندی زدم
دوییدم سمت عمارت
قبل از داخل شدن روسریم رو درست کردم وداخل شدم
هیشکی نبود
نفس عمیقی کشیدم وبه سمت آشپزخونه حرکت کردم
دلم ضعف عجیبی میکرد
به خودم که اومدم فهمیدم
ادامسا هنوز تو دهنمه ومن اینجوری خوابیدم
سریع پرت کردم تو سطل زباله
...