عکس پاستیل
fatemeh goli
۲۹
۱.۳k

پاستیل

۲۲ اردیبهشت ۹۹

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت64

کامیار عصبی ازجاش پاشد وازکلبه زد بیرون ودرو محکم بست
یکساعتی گذشته بود ونیومده بود
صدای زوزه گرگهای توجنگل ترسوندمنوهمین باعث شد در کلبه رو باز کنه وبرم بیرون
چشمم با کامیار خورد که جلوآتیشی نشسته بود وپای راستشو تند تند تکون میداد
هنوز متوجه من نشده بود که کم کم نزدیکش شدم
ولی گفتم همینجوری نرم برگشتم کلبه دوتا چایی تو ماگ ریختم وبردم بیرون یکیشو سمت کامیار گرفتم که سرشو آورد بالاوماگ روگرفت
_ممنون
_خواهش میکنم
ماگ خودمو بادوتا دستم گرفتم وروی توییپ نشستم
قشنگ روبه رو کامیار
_کی برمیگردیم عمارت؟
_فردا
_چی نه من بایدبرگردم عمارت که
_نمیترسی برو
نگاهی به جنگل تاریک پشت سرم کردم
_خب معلومه نمیترسم
درحالی که مثل سگ ترسیده بودم
_خب پس برو
واقعا بهم گفت برم چجوری دلش میومد منو بفرسته تنهایی
_واقعا برم؟
_آره خب چیه مگه پاشو برو
باحرص پاشدم وقدم برداشتم سمت جنگل
آروم آروم راه میرفتم
صدای جغد وزوزه گرگ تنمو لرزوند پام رو روی چوب خشکه ای گذاشتم فکر کردم ماره سریع با جیغ بدوبدو برگشتم سمت کامیار
پاشد وایستاد با تعجب دوییدم تو بغلش
_وایی کامیار مارررره
کامیار قهقه ای زد_هنوز که یه قدمم تو جنگل نرفتی
حس کردم شکمم داغ شد خودمو از کامیار جدا کردم
تازه فهمیدم چه گندی زدم کامیار چاییش دستش بوده ومن با دوییدن باعث شدم بریزه روش
ولی چرا هیچی نگفت چایه داغ بود
_وای ببخشید کامیار
_اشکال نداره چیزی نشده که
دستشو گرفتم کشوندمش تو کلبه وشروع کردم به باز کرد دکمهای لباسش
دستمو گرفت_چیکار داری میکنی
_میخام ببینم نسوخته بدنت
لبخند شیطانی زد_باشه
ترسیدم اومدم عقب_به من چه خودت ببین اصلا
_خب نامرد توریختی روم میگی به من چه
خودش کم کم دکمهاشو باز کرد قرمزی بدنشو دیدم سریع نزدیکش شدم
_واییی قرمز شدههه
دستمو کشیدم روشکمش ببینم ورم نکرده که دیدم نه خداروشکر
_خیلی میسوزه
_نه بابا این کولی بازیا چیه ناستیا مگه من بچم
_توازبچه بدتری
رفتم تو آشپزخونه چندتا یخ ریختم تو پلاستیک واومدم بیرون که دیدم کامیار رو مبل خوابیده وساعد دستش رو چشماشه
سریع کیسه آب یخو گذاشتم رو شکمش که ترسید وزل زد تو چشام
_چیکار دارییی میکنییی ترسیدم
_خیلاخب حالا تو بخواب من ببینم چیکارباید بکنم
خوابید نگاش به من بود یخ ها رو رو شکمش تکون دادم
محکم مچ دستمو گرفت_بسه
_چراخب
جدی گفت_خودم بقیشو انجام میدم
_باشه

#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت65

پاشدم ورفتم تو یدونه اتاقی که تو کلبه بود یه تخت دونفره داشت
کامیارهم پشت سرم اومد
_آممم خب من رو مبل میخوابم
کامیار رو تخت دراز کشید
_بنظرت نمیتونی یه شب کنار من بخوابی انقدر وضعت خرابه؟
_وضع عمت خرابه چی میگی فکرمیکنی من هوولم
_نمیدونم والا
ازحرصش کنارش رو تخت خوابیدم
_ببین کامیار اگه یه ذره نزدیکم بشی قول نمیدم زنده بمونی
_چشم خانوم خشن
نگاهی به خودم کردم_لباسم خیسه
_برویه لباس ازکمد بردار بپوش
_لباسای تورو؟
_اره خب چیه مگه
_هیچی
پاشدم یه لباس زرشکی دکمه ای ازکمدش کشیدم بیرون
_میری بیرون من لباسو عوض کنم؟
_من ازجام تکون نمیخورم
_پس من میرم بیرون
_اوکی
رفتم بیرون لباس رو پوشیدم لباسش تابالای زانوم اومد باشلوار مشکیم تضاد خوبی داشت شالمو کندم
برگشتم تو اتاق کامیار نگاهی بهم کرد
_اون لباس به تو بیشترمیاد تا من
لبخندی زدم_ممنون
روتخت دراز کشیدم
پشتمو کردم بهش وبا کلی استرس بعد یکی دوساعت خوابم برد صبح تا چشم باز کردم دیدم دستم دور کمر کامیاره
نگاهی به صورت کامیار کردم که با چشمای باز داشت نگام میکرد
سریع خودمو جدا کردم
_ببین خانوم خودت به حریم من تعرض کردی
آخ چقدم تو بدت میاد
_قطعا وقتی خوابم چیزی نمیفهمم
_میدونم صبحت بخیر
_صبح توهم بخیربریم عمارت؟
_وا خب بزار یچی تو این قندق بلا بریزیم(دستشو روشکمش گذاشت) ازگشنگی ضعف رفتم دوساعته بیدارم تکون نخوردم که توبیدارنشی
وای یعنی دوساعته زل زده بهم
خوبه آب بزاق نریختم آبروم بره
_من به یه ذره تکون بیدارنمیشدم
_چمیدونستم خب
_میخای بیا خرمنو بگیر اصلا
_نه عزیزم خودمم نخواستم بلند بشم آرامش خودتو حفظ کن کله صبح اوقات تلخی نکن
نفس عمیقی کشیدم ولبخندی زدم
میزصبحانه رو چیدم وشروع کردیم به صبحانه خوردن
صدای در کلبه به گوش رسید
پاشدم دروباز کردم باقیافه آیدا روبه رو شدم که با اخم داشت بهم نگاه میکرد
منوازجلو درهول داد_معلومه چیکار دارین میکنین
حجوم برد سمت کامیار یکی زد تو گوشش
عصبی حجوم بردم سمتش موهاشو از عقب کشیدم که سرشو گرفت
_بگو غلط کردم
_عمرا...آی ولم کن روانی...آی آی
_میگی یا یکی یکی موهات بکنم فوت بدم بره هوا
_چه غلطی داشتی با کامیار میکردی
_فوضولی مگه به توچه
...