عکس حکاکی هندوانه گل کوکب
⊙‿⊙fatemeh goli✯
۱۲۸
۱.۱k

حکاکی هندوانه گل کوکب

۹ مرداد ۹۹
#عشق_مجازی📱❤
#پارت61

دستشوروی شکمم نوازش وارکشید
+توهم مواظب خودتو پسرمون باش
_چشم عزیزم

بوسه ی کوتاهی رولبهام زد لبخند دلنشینی رولبهاش نشست
+من دیگه رفتم خانومم
_بروخدابه همراهت

ازاتاق رفت بیرون
منم بعدازعوض کردن لباسهام به پذیرایی رفتم
ستاره وآراد نشسته بودن داشتن فیلم میدیدن به زور حالت پنگوعنی راه رفتم تارسیدم بهشون روی مبل لم دادم
_سلام
آرادسری تکون داد+سلام خوبی؟
_مرسی

ستاره ازاون موقعی که حامله شدم کم پیش میومدباهام حرف بزنه
منم توجه ای نمیکردم
آراد+سیاوش کجارفت
_رفت برام آلوچه بگیره
+آهان

صدای گوشیم بلندشدسیاوش بود دکمه سبزرنگ روکشیدم
_الوسیا
+الوالو خانوم...شما...همسرشون هستید

صدای مردی توی گوشم پیچیده بود پس خودسیاوش کجاس
_بله من همسرشون هستم
+خانوم سریع به بیمارستان...بیایدهمسرتون تصادف کرده

#عشق_مجازی📱❤
#پارت62

کپ کردم رنگم پریدگوشی ازدستم افتاد آرادچشمش به من بود بانگرانی گفت_چیزی شده نفس؟
+سیاااا...سیاوش
_سیاوش چی؟

عمارت دورسرم چرخیدودیگه هیچی ندیدم فقط دستای گرمی دورم پیچید وعطرتلخی به مشامم رسید


چشماموبه زوربازکردم بادیدن سرم توی دستم کم کم یادم اومد چیشده
سرمومحکم ازدستم کشیدم که باعث شدخون بیاددستم توجه ای نکردم وبه سمت دراتاق رفتم بادیدن مامان مهتاب که داره به سمتم میاد به گریه افتادم وخودمو انداختم توبغلش_مامان...سیاااووش...چیششده؟
مامان هم زدزیرگریه
+دارن عملش میکنن...فقط داریم دعامیکنیم براش
_یعنی چییییی ماماااان

مامان دستشوگرفت به دیوارونشست روزمین زار زد
کنارش روزمین نشستم وهمراهیش کردم
دستموگرفت_نفس گریه نکن واسه بچه ضررداره

آرادداشت میومدسمت ما اخماش توهم بودوچشماش سرخ سرخ
نزدیکمون شد سمت من چرخید وحالت تهدیدواری گفت_دعاکن بلایی سرداداشم نیاااادبخاطرتوواون هوس نابجات روتخت بیمارستانه
بلندشدم باچشمای اشکی نگاهش کردم_مگه من میدونستم...مگه من خبرداشتم

#عشق_مجازی📱❤
#پارت63

مامان بلندشد_بسه...سیاوش داره جون میده شمادارین دعوا میکنین
دستشوگرفتم_مامان منوببرپیش سیاوش
+دخترم اون اتاق عمله نمیشه ببینیش
_خب منو ببراونجا

بامامان به سمت اتاقی که عشقم زندگیم اونجابود رفتیم
حالم خیلی بدبودحس توبدنم نبود
رسیدیم به دراتاقش
روی صندلی نشستیم وزار زدیم ستاره جلو درایستاده بود وآروم اشک میریخت
4ساعت گذشت وخبری نبود
5ساعت شد
6ساعت شد
7ساعت شد دکترازاتاقش اومدبیرون وماسکشوازدهنش برداشت
نگاهی به منو مامان کرد
سریع به سمتش رفتم
_آقای دکترچیشد؟عمل کردین؟خوب شد؟میتونم ببینمش؟

+متاسفم
_خب باشه بعدامیبینمش اگه نمیشه
صدای گریه مامان بلندشدوجیغ میکشید
چرخیدم سمتش_مامان خوشحال باش سیاوش خوب شده
بازچرخیدم سمت دکتر که نگاهی به شکمم کردوگفت+زیادخودتونواذیت نکنیدعمرش همینقدربودخداخواسته

باچشمای گرد نگاهش کردم که کم کم صدای گریه آرادهم اومد
بدون توجه به دکتردراتاق عملو بازکردم دوییدم سمت تختی که پارچه سفیدبود
پارچه روکنار زدم بادیدن چهره ی سیاوش کپ کردم
دستمو نوازشوار روی گونهاش کشیدم صداش زدم
_سیاوش پاشو...سیاجونممممم...شوخی زشتی کردیا

#عشق_مجازی📱❤
#پارت64

مامان اومد کنارم وبلندبلندگریه کردو صدای سیاوش زد
ستاره زیربازوموگرفت_نفس آروم باش

بدون توجه بهش نگاه صورت رنگ پریده سیاوش کردم
شونهاشوگرفتم وتکونش دادم وباجیغودادگفتم_سیاوووووووش پاشوووووووویه ماه دیگه بچمون میادلعنتی پاشوووووو مگه نمیخواستی من خوشبخت ترین زن دنیابشمممممم؟مگه چشم انتظاربچمون نبودیییی؟مگه نگفتم مواظب خودت باششششش؟
پاشوووووولعنتیییی؟
ستاره دستموگرفت به زورمنوبردبیرون آرادهم مامانو آورد
روی صندلی بیمارستان نشستم وبلندبلندگریه کردم

******
_نفس بیداری؟

باصدای ستاره به خودم اومدم
+مگه اصلامن میتونم خواب برم؟
_پاشو امروز خاکسپاریه
زدم زیرگریه آروم آروم پاشدم ولباس مشکیاموپوشیدم

هنوزباورنمیشددیگه سیاوش نیست باورم نمیشدمرده
باکمک ستاره رفتیم بهشت زهرا مامان وآرادهم اونجابودن
انگارمنتظرمن بودن فقط
یه عالمه زن ومردبالباسهامشکی دورقبربودن
بادیدن سیاوش روی زمین همراه مامان زار زدم
آراد سرش روی سینه سیاوش بود وداشت صداش میزد
دوییدم سمت سیاوش سرشوتوآغوشم گرفتم
_سیاوش پاشووو چراروی زمین خوابیدی؟ آقایی بچمون ناراحت میشهاااااااا
آرادبااخم نگاهم کرد
توجه ای نکردم فقط نگاهم به سیاوش بود به پنبه تودهنش به پنبه روچشماش
ته دلم تیرعجیبی کشید اخمام کشیده شد توهم
آرادمحکم زیربازموگرفت وباضرب بلندم کرد به چشمای سرخش زل زدم
_داداشموکه کشتی بچشوبکشی میکشمت فهمیدی؟
انقدرمحکم وبلندگفت که دلم ریخت ودیگه هیچی نگفتم فقط ازقبردورشدم وکنارماشینی که هیچکس نبودروی زمین نشستم
دستاموگذاشتم روصورتم وگریه کردم
...
نظرات