
کیک
۱۸ شهریور ۹۹
رضا گفت چی باید میشد،بچه سوخته ،بدم سوخته فردا مرخصش میکنن،نگهش داشتن بهش آنتی بیوتیک بزنن که عفونت نکنه.
بعد سرشو انداخت پایین ودر حالیکه با سوئیچ ماشینش بازی میکرد، گفت مامان منو آرام تصمیم گرفتیم از اینجا بریم،تا شما با بچه های دردانه راحت باشید.
از شنیدن حرفش بند دلم پاره شد وعقب عقب رفتم رو پله نشستم.
رضا رفت تو خونش ولی من همونطور منجمد نشستم رو پله .
فکر کردم کجای کارم اشتباه بود که لایق این حرف باشم.
غیر از اینکه براش خونه ومغازه خریدم،هر وقت پول خواسته مثل صندوق بانک مرکزی سریع وبی چند وچون بهش دادم،برا ازدواجش همه جوره اذیت وآزارو تحمل کردم.دوتا بچه پشت هم رو چندسال براشون نگه داشتم از گل کمتر بهشون نگفتم.
حالا بخاطر اتفاقی که من درش دخیل نبودم ،مورد قهر وغضب واقع شدم.
انقدر دلشکسته بودم که حتی اشکمم درنمیومد.
درنهایت مجتبی اومد وگفت بیا بریم توخونه درست میشه این روزا میگذره وروسیاهیش برا خودشون میمونه،یه روزی میفهمن که چقدر توقع بی جا داشتن.
اونشب پلک رو هم نزاشتم وفقط رفته بودم تو فکر اتفاقایی که افتاد.
صبح دردانه زنگ زد وگفت مامان ازت توقع نداشتیم که بشینی به رضا اینا بگی که خسته شدی ومدام ناله کنی از نگهداری لادن وطوری رفتار کنی که یعنی ما بی توجهیم وداریم اجبار میکنیم.
گفتم کی من نالیدم کی من به رضا چیزی گفتم.همش با خودم میگفتم من دارم باخدا معامله میکنم.کلامی به کسی چیزی نگفتم.هر چی گفته برداشتای خودش بوده از رفتارایی که دیده.
دردانه گفت در هر صورت ما دیگه اونطرفا نمیایم تا رضا اینا راحت باشن وگوشی رو گذاشت.
دلم شکست واقعا فکر میکردم مستحق این برخوردا نیستم.تا ظهر کلافه بودم.ظهر خودمو رسوندم درمانگاه حس میکردم تو دلم سماور داره میجوشه.فشارم بالا بود یه قرص زیر زبونی بهم دادن.بعدم یه سری آزمایش دادن که انجام دادم.
دکتر برام ارامبخش نوشت تا شب استراحت کنم.
نمیدونم ارامبخشا به من نمی ساخت یا برای دردی که داشتم کم بود .هر چی میگذشت کلافه تر میشدم،هر چی فکر میکردم وحرفاشونوتحلیل میکردم دیوانه تر میشدم.
به مجتبی گفتم بیا بشین به من بگو کجای راهو کج رفتم که به اینجا رسیدم غیر از اینکه عمری تلاش کردم که بچه ها در رفاه باشن وکمبودایی که خودم تجربه کردمو تجربه نکنن.
برا زندگی وازدواجشون همه جوره کمک کردم .چشمم رو رو خیلی از اختلاف طبقاتی واختلاف سن و...بستم تا بچه ها خوشحال باشن.بعدم بچه هاشونو نگه داشتم تا راحت کار وتفریح کنن.
مجتبی فقط گوش داد وگفت تو اشتباهی نکردی ،اشتباه از اونابوده.این حرف منو راضی نمیکرد کم بود ...
#داستان_یگانه❤❤
#داستان_قدیمی
یکماه تمام به هر کس میرسیدم از دوست وآشنا وهمسایه وحتی خانمای همسن خودم که تو پارک میدیدمشون،جریانو میگفتم واشک میریختم ودنبال این بودم که ببینم بقیه مردمم مشکلی مثل من دارن یا نه .دنبال یه هم درد می گشتم ،دنبال این میگشتم یکی بگه کجای کار ایراد داره وچطور درست میشه.منم همین تجربه رو داشتم واینکارو کردم مشکل حل شد.
خیلیا میگفتن وای ننه،بچه هات بی چشم ورو وقدر نشناس بودن.بعضیا میگفتن آخی،حیوونکی،تو زیاد از حد بهشون محبت کردی ولایق نبودن وتعدادی هم میگفتن مشکل از تو یا اونا نبوده یه برداشت اشتباه برا شون پیش اومده باید حرف بزنید تا حل بشه.
مستاصل شده بودم وناتوان،نمیدونستم چی درسته چی غلط.
یکی دوماه بود که نوه هامو ندیده بودم بچه ها زنگ نمیزدن منم راغب نبودم زنگ بزنم.یکی دوماهی که اندازه دوسال سخت گذشت.
رضا اینا تو این مدت اسباب کشی کردن وبی خداحافظی رفتن اونطرف شهر .
یه روز مجتبی اومد وگفت نزدیک خونه یه مرکز مشاوره باز شده بیا برو اونجا اونا بی طرف به این مسئله نگاه میکنن،راهنماییت میکنن.
منم به هر چیزی چنگ میزدم برای نجات از وضع موجود.رفتم گفتن هر مشاوره بیست دقیقه ای هست گفتم من با بیست دقیقه مشکلم حل نمیشه .برا دوساعت وقت گرفتم وهزینه زیادی دادم.تمام جریانو از اول تا اونروز یه نفس گفتم وسطاش اشک میریختم صدام میلرزید ،حرص میخوردم،آه میکشیدم ولی مشاور با حوصله شنید وگفت شماشخصیت مهر ورزی دارید ولی باید بدونید که مهر ورزی باید کمی مهر طلبی هم داشته باشه.به قول معروف دوستی یکطرفه مایه دردسره.
شما بی قید وشرط به اطرافیان کمک کردید وحمایت کردید ولی کلامی یا رفتاری نشون ندادید که اونام باید جبران کنن.
واین شده وظیفه شما وحق مسلم اونا.
شما بچه هاتونو حمایت کردید وبزرگ کردید تا اینجای کار درست بوده ولی دیگه پیشنهاد اینکه بچه های شیره به شیره عروس ونگهدارید،یا نا دختری ،دخترتونو نگه دارید تا دخترتون راحت باشه اشتباهه.اونا بعنوان افراد عاقل وبالغی که ازدواج کردن وخودشون راهشونو انتخاب کردن وحتی با پا فشاری واصرار همسراشونو انتخاب کردن.باید خودشون بچه هاشونو بزرگ کنن.دخترتون روز اول میدونست همسرش بچه داره و درادامه هم باید خودش بچه رو نگه میداشت.
متاسفانه در فرهنگ ما هنوز بعضی از خانواده ها وبخصوص مادربزرگا فکر میکنن چون نوه ها رو دوست دارن باید ازشون نگهداری کنن تا دوست داشتنشونو اثبات کنن.
الانم این شرایط پیش اومده نباید اتفاق می افتاد ولی شاید خواست خدا بوده وگرنه شما ممکن بود تا وقتی نوه هاتون جوان بشن همین حمایتا رو ادامه میدادید.بهترین کار اینه که
#داستان_یگانه❤❤
بعد سرشو انداخت پایین ودر حالیکه با سوئیچ ماشینش بازی میکرد، گفت مامان منو آرام تصمیم گرفتیم از اینجا بریم،تا شما با بچه های دردانه راحت باشید.
از شنیدن حرفش بند دلم پاره شد وعقب عقب رفتم رو پله نشستم.
رضا رفت تو خونش ولی من همونطور منجمد نشستم رو پله .
فکر کردم کجای کارم اشتباه بود که لایق این حرف باشم.
غیر از اینکه براش خونه ومغازه خریدم،هر وقت پول خواسته مثل صندوق بانک مرکزی سریع وبی چند وچون بهش دادم،برا ازدواجش همه جوره اذیت وآزارو تحمل کردم.دوتا بچه پشت هم رو چندسال براشون نگه داشتم از گل کمتر بهشون نگفتم.
حالا بخاطر اتفاقی که من درش دخیل نبودم ،مورد قهر وغضب واقع شدم.
انقدر دلشکسته بودم که حتی اشکمم درنمیومد.
درنهایت مجتبی اومد وگفت بیا بریم توخونه درست میشه این روزا میگذره وروسیاهیش برا خودشون میمونه،یه روزی میفهمن که چقدر توقع بی جا داشتن.
اونشب پلک رو هم نزاشتم وفقط رفته بودم تو فکر اتفاقایی که افتاد.
صبح دردانه زنگ زد وگفت مامان ازت توقع نداشتیم که بشینی به رضا اینا بگی که خسته شدی ومدام ناله کنی از نگهداری لادن وطوری رفتار کنی که یعنی ما بی توجهیم وداریم اجبار میکنیم.
گفتم کی من نالیدم کی من به رضا چیزی گفتم.همش با خودم میگفتم من دارم باخدا معامله میکنم.کلامی به کسی چیزی نگفتم.هر چی گفته برداشتای خودش بوده از رفتارایی که دیده.
دردانه گفت در هر صورت ما دیگه اونطرفا نمیایم تا رضا اینا راحت باشن وگوشی رو گذاشت.
دلم شکست واقعا فکر میکردم مستحق این برخوردا نیستم.تا ظهر کلافه بودم.ظهر خودمو رسوندم درمانگاه حس میکردم تو دلم سماور داره میجوشه.فشارم بالا بود یه قرص زیر زبونی بهم دادن.بعدم یه سری آزمایش دادن که انجام دادم.
دکتر برام ارامبخش نوشت تا شب استراحت کنم.
نمیدونم ارامبخشا به من نمی ساخت یا برای دردی که داشتم کم بود .هر چی میگذشت کلافه تر میشدم،هر چی فکر میکردم وحرفاشونوتحلیل میکردم دیوانه تر میشدم.
به مجتبی گفتم بیا بشین به من بگو کجای راهو کج رفتم که به اینجا رسیدم غیر از اینکه عمری تلاش کردم که بچه ها در رفاه باشن وکمبودایی که خودم تجربه کردمو تجربه نکنن.
برا زندگی وازدواجشون همه جوره کمک کردم .چشمم رو رو خیلی از اختلاف طبقاتی واختلاف سن و...بستم تا بچه ها خوشحال باشن.بعدم بچه هاشونو نگه داشتم تا راحت کار وتفریح کنن.
مجتبی فقط گوش داد وگفت تو اشتباهی نکردی ،اشتباه از اونابوده.این حرف منو راضی نمیکرد کم بود ...
#داستان_یگانه❤❤
#داستان_قدیمی
یکماه تمام به هر کس میرسیدم از دوست وآشنا وهمسایه وحتی خانمای همسن خودم که تو پارک میدیدمشون،جریانو میگفتم واشک میریختم ودنبال این بودم که ببینم بقیه مردمم مشکلی مثل من دارن یا نه .دنبال یه هم درد می گشتم ،دنبال این میگشتم یکی بگه کجای کار ایراد داره وچطور درست میشه.منم همین تجربه رو داشتم واینکارو کردم مشکل حل شد.
خیلیا میگفتن وای ننه،بچه هات بی چشم ورو وقدر نشناس بودن.بعضیا میگفتن آخی،حیوونکی،تو زیاد از حد بهشون محبت کردی ولایق نبودن وتعدادی هم میگفتن مشکل از تو یا اونا نبوده یه برداشت اشتباه برا شون پیش اومده باید حرف بزنید تا حل بشه.
مستاصل شده بودم وناتوان،نمیدونستم چی درسته چی غلط.
یکی دوماه بود که نوه هامو ندیده بودم بچه ها زنگ نمیزدن منم راغب نبودم زنگ بزنم.یکی دوماهی که اندازه دوسال سخت گذشت.
رضا اینا تو این مدت اسباب کشی کردن وبی خداحافظی رفتن اونطرف شهر .
یه روز مجتبی اومد وگفت نزدیک خونه یه مرکز مشاوره باز شده بیا برو اونجا اونا بی طرف به این مسئله نگاه میکنن،راهنماییت میکنن.
منم به هر چیزی چنگ میزدم برای نجات از وضع موجود.رفتم گفتن هر مشاوره بیست دقیقه ای هست گفتم من با بیست دقیقه مشکلم حل نمیشه .برا دوساعت وقت گرفتم وهزینه زیادی دادم.تمام جریانو از اول تا اونروز یه نفس گفتم وسطاش اشک میریختم صدام میلرزید ،حرص میخوردم،آه میکشیدم ولی مشاور با حوصله شنید وگفت شماشخصیت مهر ورزی دارید ولی باید بدونید که مهر ورزی باید کمی مهر طلبی هم داشته باشه.به قول معروف دوستی یکطرفه مایه دردسره.
شما بی قید وشرط به اطرافیان کمک کردید وحمایت کردید ولی کلامی یا رفتاری نشون ندادید که اونام باید جبران کنن.
واین شده وظیفه شما وحق مسلم اونا.
شما بچه هاتونو حمایت کردید وبزرگ کردید تا اینجای کار درست بوده ولی دیگه پیشنهاد اینکه بچه های شیره به شیره عروس ونگهدارید،یا نا دختری ،دخترتونو نگه دارید تا دخترتون راحت باشه اشتباهه.اونا بعنوان افراد عاقل وبالغی که ازدواج کردن وخودشون راهشونو انتخاب کردن وحتی با پا فشاری واصرار همسراشونو انتخاب کردن.باید خودشون بچه هاشونو بزرگ کنن.دخترتون روز اول میدونست همسرش بچه داره و درادامه هم باید خودش بچه رو نگه میداشت.
متاسفانه در فرهنگ ما هنوز بعضی از خانواده ها وبخصوص مادربزرگا فکر میکنن چون نوه ها رو دوست دارن باید ازشون نگهداری کنن تا دوست داشتنشونو اثبات کنن.
الانم این شرایط پیش اومده نباید اتفاق می افتاد ولی شاید خواست خدا بوده وگرنه شما ممکن بود تا وقتی نوه هاتون جوان بشن همین حمایتا رو ادامه میدادید.بهترین کار اینه که
#داستان_یگانه❤❤
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

کیک یزدی

کیک دو رنگ (زبرا کیک)

کیک گوشت

بیسکویت رژیمی

کوکی شکلاتی سلامت

کیک یزدی بیدردسر
عکس های مرتبط