عکس و واپسین نفسهای پاییز از آنِ من است...
مامان راستین
۸۹۴
۱.۱k

و واپسین نفسهای پاییز از آنِ من است...

۲۸ آذر ۹۹
ایستادم مقابل آینه و به تصویر رو به روم زل زدم!
آروم!
دقیق!
باحوصله!
بانوک انگشتم ریشه ی موهام رو وارسی کردم:باید رنگشون کنم!
نگاهم رفت به چشمام؛آرومِ آروم،مثل همیشه!
آروم اما پر از حرفهای نگفته!مثل همه ی زنها!مثل همه ی مادرها!
زن ها همیشه حرفی برای نگفتن دارند!
سرم اما پر از حرف بود،برای گفتن!برای نوشتن!
از آینه دل کندم و رفتم دفتر یادداشتهای گاه و بیگاهم را برداشتم.
خودکارم را دستم گرفتم،اما...
جمله ها برای دویدن روی کاغذ توی ذهنم رژه میرفتند!
با صدای دخترم به خودم اومدم:مامان میخوای برامون نقاشی بکشی؟
مصلحت اندیشی و هزار جور فکر،کلمات توی ذهنم را پس زد!
چی بهتر از این!
_: آره دخترم، چی بکشم؟
+: اوممم یه گنجشک بکش!
گنجشک!..
یه گنجشک ساده شد جای تمام حرفهای نگفته ام!
یه گنجشک ساده و بی رنگ شد یادداشت خداحافظی من!
خداحافظ سی و پنج سالگی!
_: مامان یه درختم بکش!گنجشک رو درخت باشه!
یه درخت با شاخ و برگ زیاد و گنجشکی که حالا روی درخت بود!
_: عه مامان درختمون سیب نداره!
سیب!
سیب کشیدم!
سیب کشیدم و توی دلم گفتم:سلام بر سی و شش سالگی! لطفا مثل یه سیب دوست داشتنی باش!
فکر کردم به آرزوهایی که هر سال موقع تولدم دارم!
کدوم برآورده شد؟ کدوم آرزو موند؟ چند تاشون یادمه؟ آرزوی پارسالم چی بود؟
چرا چیزی یادم نمی آد!؟
دخترم ازم خواست برگه رو از دفترم جدا کنم تا ببره رنگش کنه.
صدای زنگ تلفن وادارم کرد از جا بلند شم؛
_: جانم؟
+: دارم میام چیزی از بیرون نمیخوای؟
_: نه قربونت،همه چی هست،خودتو میخوام!
و قربااانت که کشیده تلفظ شد و گوشم رو نوازش کرد.
این مکالمه ی کوتاه هر روزه ی ما!گاهی هم با نون بخر یا میوه بخر تموم میشد.
زندگی همینه دیگه!
همیشه همین بوده! نون بخر! بچه دل درد داره نبات بخر! شکر بخر برات کیک بپزم!
و بعد: آی دستت درد نکنه چه کیکی شده!
زندگی همیشه روزهای خوبش بیشتر بوده! اما امان از روزهای بد!روزهای تلخ! روزهای سنگین!
الآن نمیخوام به چیزهای بد فکر کنم! امروز تولدمه!روز منه!یک روز مخصوص من!
باید حالم خوب باشه!
گیره ی موهام رو محکمتر کردم و پاشدم.
دفترم را توی کشو گذاشتم.
کتری رو پر آب کردم و کیک داخل یخچال را نگاه کردم،فقط باید روش شمع میگذاشتم.
صدای اذان از تلویزیون تو خونه پیچید! همزمان صدای باز شدن در و صدای ماشین ،توی حیاط!
بچه ها به سمت در هال دویدن تا به باباشون سلام کنن.
دخترم برگه نقاشی به دست که بگه :بابا ببین چه قشنگ رنگ کردم!
از آشپزخونه صدا زدم: پرده رو بندازین سرما میخورین!
مامانها همیشه نگران سرما خوردن بچه هاشون اند!
تاریکی حیاط نگاهم را برد.
همچنان صدای اذان میومد!
حالاوقتشه!وقت آرزو کردن!آرزو برای سی و شش سالگی!
چی از خدا بخوام؟ چی بخوام که خودش ندونه اون رو میخوام؟!اصلا چرا خودش رو نخوام؟!
نگاهم به شلوغی جلو در و صدای خنده بچه ها از جعبه شیرینی دست باباشون بود،لبخند نرمی روی لبم اومد!
توی دلم خوندم: "الهی
این بنده چه داند که چه می باید جست؟
داننده تویی هر آنچه دانی آن ده!"
_: سلام!خسته نباشی!
+: سلاااام! قرباانت! تولدت مبارک!
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
سلام⚘
یک دنیاااااا ازتون ممنونم بابت تبریکا و آرزوهای قشنگ ومحبتهاتون😍
متقابلا بهترینها رو براتون آرزو میکنم😍🙏
گیر دادم به کیک پرتقالی ول کنشم نیستم😅
کیک ساده تولدم ،کیک پرتقالی با رویه سس پرتقالی و بریلو هستش😊
کپشنم که دیگه گفتن نداره میدونین از خودمه😉
...
نظرات