شوید پلو
۲ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت نوزدهم
اخرهر هفته هم عبد میومد وبه پدرش سرمیزد وخریدی هم میکرد و میرفت ابادان.بعداز یکماه قرار شد عبد وپدرش واون یکی برادرش وزنش برن شیراز دیدن مادرشون.رفتن دوسه روزه برگشتن.اما وقتی مادرم و سلیمه حال مادر عبد رو جویا شدن.عبد گفت حالش خوب نشده و کلا سرجا افتاده...گفتن باید ی عمل دیگه بشه،مثل اینکه ی ترکش دیگه تو کمر مادرم بوده وجامونده و همون عمل اولش زیاد خوب نبوده.دکترام گفته بودن ۵۰ پنجاه خوب بشه یانه.
همه ناراحت شدیم براش دعاکردم که زودخوب بشه.شب دوباره قایمکی رفتیم بالا پشت بوم و عبد رودیدم.خیلی ناراحت ونگران مادرش بود.گفت هرچی پول جمع کردم تواین مدت روباید بدم به دکترا تا عملش کنن.پس فعلا نمیتونم بیام جلو وحرف خواستگاری روبزنم.تازه کمم دارم و باید بیشتر کارکنم ی مدتی حسابی سختی بکشم تا بتونم پول عمل جوربشه.قرار بودم ی مقدارشو باباش و برادر دیگش بدن...
اماعبد اون شب ناراحت بود.
دیدم ناراحته وهیچی نمیگه گفتم عبد اشکال نداره من بازم صبر میکنم...
با ی لبخند تلخ نگام کرد وبهم خیره شد.
دستمو گرفت وبوسید
گفت ممنون...سریع دستمو ول کرد.
گفت ببخش ی وقت دست خودم نیست نمیدونم چرایکدفعه دستتوگرفتم...
نگاش کردم گفتم اشکال نداره
دوباره گفت ببخش ولی قول میدم بعداز خوب شدن مادرم.بیام با بابات حرف بزنم...
چیزی نگفتم اون شب عبد ی ساعتی کنارم نشست ولی بدون حرف زدن وباهم به اسمون نگا کردیم.اخرسر عبدازم خداحافظی کرد و رفت.اومدم پایین و رفتم تواتاقم سلیمه اومد تواتاق و گفت جمیل دخترم...عبد چی گفت...
منم همه چی رو بهش گفتم
سلیمه گفت بخاطر عبد صبر کن،منم نمیزارم اگه خواستگاری برات اومد وبه دل بابات بود نزارم توروعروس کنه...
خندید وگفت تو وعبد مال همید...
عبد دوباره رفت ابادان اما چندهفته برنگشت.به علی ورضا که اومدن پیغام داده بود که من منتظ اومدنش نباشم.اضافه کار مونده بود.ی دو روز بعد دوباره سمت بازار و تلفن خونه و مخابرات بمب گذاری شد.تعدادی از مردم شهید شدن وتعدادی هم زخمی شدن.تو سطح شهرم پر شد بود از کمیته ی و لباس شخصی.ازاین گروهک ها هم بین مردم تفرقه و مشکل ایجاد میکردن.بمب گداری میکردن ومردم وبی گناه رو به خاک وخون میکشیدن.شهریور ماه شد.نا امنی بیشتر شد...وقتی بازار میرفتیم هی باید نگران بودیم سالم برسیم خونه.بابام بیشتر خریدرا میکرد و ما کمتر میرفتیم بازار.بیشتر تو خونه بودیم.فقط هر روز تا خونه ی عبد اینا میرفتیم وغذا میبردیم و برمیگشتیم...اخر هفته
برادرام اومدن خونمون با پسر محمد بازی کردیم و که حسین با جعبه شیرینی اومد.همه پرسیدن شیرینی بابت چیه که خبر بارداری خانومشو داد.همه مون خوشحال شدیم و بهشون تبریک گفتیم.
خانم حسن هم هفت ماهه بارداربود .مادرم گفت
صادق دیگه داریم پیرمیشیم ...به زودی سه تا نوه ی قد ونیم قد دور برونمون هستن...
بابام خندید وگفت ان شاالله بیشتر بشن...
به دوقلوها نگا کرد وگفت
دیگه نوبتم باشه نوبت شما دوتاست باید شماروهم دوماد کنم..
دوقلوها باخنده گفتن
ما زن نمیگیریم...ما دنبال نیمه ی گمشدمونیم وخندیدن...
گفتم باید شمارو بزاریم تو کوزه ...
علی خندید و هر دوشون گفتن بابا اول جمیل رو شوهر بده بعدما پشت سرش ازدواج میکنیم...
بابام اخم کردو گفت جمیل رو شوهرنمیدم...داماد من باید اول به دلم من باشه وبپسندمش و من قبولش کنم بعد جمیل...مرحله ی سختی داره...
محمد گفت مرحله ی منم اضافه کنین منم باید بپسندمش
حسن وحسینم همینو گفتن
علی گفت پس هفت خان رستم روباید رد کنه...
همه خندیدیم.شیرینی خوردیم و کنارهم بودیم.شبم موندن و روز بعد تا بعداز ناهار بودن وبعدم رفتن خونشون.مادرم وسلیمه خداروشکرمیکردن که بچه های خوبی دارند وبراشون دعا میکردن...
۱۵ شهریور قراربود مادر عبد رو عمل کنن برای همین عبد وپدرش دهم رفتن.اومدن از ماهم خداحافظی کردن ورفتن که با برادرش اینابرن ترمینال .بابام عبد اینا روبرد.موقع خداحفظی فقط بهم نگا کردیم اما توش پراز حرف بود.میدونستم دلم برای عبد خیلی تنگ میشه اما باید تحمل میکردم.عبد حین سوارشدن به ماشین گفت.مراقب خودت باش...
سرمو تکون دادم و گفتم توهم مراقب خودت باش...
اما نمیدونستم سرنوشت چه خوابهایی برام دیده و نمیدونستم شاید دیدار بعدی منو عبد چقدر طول میکشه.عبد وبابام که رفتن تودلم گفتم
خدایا خودت مادر عبد رو شفابده تا حالش خوب بشه.من و عبدهم بهم برسیم.
تنهاترشده بودم.دیگه بعضی غروبها که هواکمی خنکتربود میرفتم توی حیاط مینشستم وبه اسمون نگا میکردم.یاد لحظه های که کنارعبد بودم میوفتادم وقلبم تندتند میزد.به یادش که میوفتادم لبخندی روی لبام مینشست و یاد عبد یکم دلمو اروم میکرد.
ی هفته ی که گذشت علی ورضا اومدن دیدنمون.محمد همه رو خونشون دعوت کرده بود رفتیم خونشون.پدربزرگ ومادربزرگمم اومدن.مادربزرگ پدریمم اومد.پیرتر و ناتوانتراز قبل شده بوداما همچنان خوشرو وبامحبت باهمه برخوردمیکرد.دورهم بودیم.
که محمد گفت صدام گفته و اماده باش داده به نیروهاش تا به ایران همه کنن.از عربهای ایرانم بدنبال حمایت خودشه تا وارد ایران بشه
پدربزرگم دستی به سبیلاش کشید و گفت این مرتیکه خواب ایرانو به خودش دیده...چه حرفا میزنه...
صحبتهای اون روز همش از جنگ وسیاست بود اما من توعالم خودم بودم و به عبد فکرمیکردم.پدربزرگمم اخر حرفاش گفت
صنم بابا...مادر اومد کنارش نشست
گفت صادق سلیمه ،صنم ممنون .خوشم اومد ...ما شاالله عجب پسرای باغیرتی بزرگ کردین خوب نادرو زدن...
چندمدت افتاد سر جاش وبیمارستانی بود.حمید هی سر کوفتش میزد...
بابام گفت پسرام از خونش گذشتن.مگرنه همون اول به حمید گفتیم دیگه حرف نادر رو نزن و نیاریش سمت خونخ ی ما،اما اومدن ونتیجه ش روهم دیدن...نادر حتی اگه ی ادم دیگم بشه من جمیلو بهش نمیدم...
گفت حیف نوه ی قشنگم نشه که تو دست نادر پژمرده بشه...
بازم از مادرم و بقیه تشکر کرد و به برادرم لقب خوش غیرتی داد...
چند روزی گذشت...خبری از عبد و پدرش نشد.شماره ی هم از سلما نداشتم زنگ بزنم به شیراز واز حال مادرش وعبد باخبربشم.چندبارم منتطربودم برادر دومی عبد بیادبه خونه سربزنه ازش خبربگیرم که ندیدمش و نمیدونستم کی میاد و کی میره...
اخرهر هفته هم عبد میومد وبه پدرش سرمیزد وخریدی هم میکرد و میرفت ابادان.بعداز یکماه قرار شد عبد وپدرش واون یکی برادرش وزنش برن شیراز دیدن مادرشون.رفتن دوسه روزه برگشتن.اما وقتی مادرم و سلیمه حال مادر عبد رو جویا شدن.عبد گفت حالش خوب نشده و کلا سرجا افتاده...گفتن باید ی عمل دیگه بشه،مثل اینکه ی ترکش دیگه تو کمر مادرم بوده وجامونده و همون عمل اولش زیاد خوب نبوده.دکترام گفته بودن ۵۰ پنجاه خوب بشه یانه.
همه ناراحت شدیم براش دعاکردم که زودخوب بشه.شب دوباره قایمکی رفتیم بالا پشت بوم و عبد رودیدم.خیلی ناراحت ونگران مادرش بود.گفت هرچی پول جمع کردم تواین مدت روباید بدم به دکترا تا عملش کنن.پس فعلا نمیتونم بیام جلو وحرف خواستگاری روبزنم.تازه کمم دارم و باید بیشتر کارکنم ی مدتی حسابی سختی بکشم تا بتونم پول عمل جوربشه.قرار بودم ی مقدارشو باباش و برادر دیگش بدن...
اماعبد اون شب ناراحت بود.
دیدم ناراحته وهیچی نمیگه گفتم عبد اشکال نداره من بازم صبر میکنم...
با ی لبخند تلخ نگام کرد وبهم خیره شد.
دستمو گرفت وبوسید
گفت ممنون...سریع دستمو ول کرد.
گفت ببخش ی وقت دست خودم نیست نمیدونم چرایکدفعه دستتوگرفتم...
نگاش کردم گفتم اشکال نداره
دوباره گفت ببخش ولی قول میدم بعداز خوب شدن مادرم.بیام با بابات حرف بزنم...
چیزی نگفتم اون شب عبد ی ساعتی کنارم نشست ولی بدون حرف زدن وباهم به اسمون نگا کردیم.اخرسر عبدازم خداحافظی کرد و رفت.اومدم پایین و رفتم تواتاقم سلیمه اومد تواتاق و گفت جمیل دخترم...عبد چی گفت...
منم همه چی رو بهش گفتم
سلیمه گفت بخاطر عبد صبر کن،منم نمیزارم اگه خواستگاری برات اومد وبه دل بابات بود نزارم توروعروس کنه...
خندید وگفت تو وعبد مال همید...
عبد دوباره رفت ابادان اما چندهفته برنگشت.به علی ورضا که اومدن پیغام داده بود که من منتظ اومدنش نباشم.اضافه کار مونده بود.ی دو روز بعد دوباره سمت بازار و تلفن خونه و مخابرات بمب گذاری شد.تعدادی از مردم شهید شدن وتعدادی هم زخمی شدن.تو سطح شهرم پر شد بود از کمیته ی و لباس شخصی.ازاین گروهک ها هم بین مردم تفرقه و مشکل ایجاد میکردن.بمب گداری میکردن ومردم وبی گناه رو به خاک وخون میکشیدن.شهریور ماه شد.نا امنی بیشتر شد...وقتی بازار میرفتیم هی باید نگران بودیم سالم برسیم خونه.بابام بیشتر خریدرا میکرد و ما کمتر میرفتیم بازار.بیشتر تو خونه بودیم.فقط هر روز تا خونه ی عبد اینا میرفتیم وغذا میبردیم و برمیگشتیم...اخر هفته
برادرام اومدن خونمون با پسر محمد بازی کردیم و که حسین با جعبه شیرینی اومد.همه پرسیدن شیرینی بابت چیه که خبر بارداری خانومشو داد.همه مون خوشحال شدیم و بهشون تبریک گفتیم.
خانم حسن هم هفت ماهه بارداربود .مادرم گفت
صادق دیگه داریم پیرمیشیم ...به زودی سه تا نوه ی قد ونیم قد دور برونمون هستن...
بابام خندید وگفت ان شاالله بیشتر بشن...
به دوقلوها نگا کرد وگفت
دیگه نوبتم باشه نوبت شما دوتاست باید شماروهم دوماد کنم..
دوقلوها باخنده گفتن
ما زن نمیگیریم...ما دنبال نیمه ی گمشدمونیم وخندیدن...
گفتم باید شمارو بزاریم تو کوزه ...
علی خندید و هر دوشون گفتن بابا اول جمیل رو شوهر بده بعدما پشت سرش ازدواج میکنیم...
بابام اخم کردو گفت جمیل رو شوهرنمیدم...داماد من باید اول به دلم من باشه وبپسندمش و من قبولش کنم بعد جمیل...مرحله ی سختی داره...
محمد گفت مرحله ی منم اضافه کنین منم باید بپسندمش
حسن وحسینم همینو گفتن
علی گفت پس هفت خان رستم روباید رد کنه...
همه خندیدیم.شیرینی خوردیم و کنارهم بودیم.شبم موندن و روز بعد تا بعداز ناهار بودن وبعدم رفتن خونشون.مادرم وسلیمه خداروشکرمیکردن که بچه های خوبی دارند وبراشون دعا میکردن...
۱۵ شهریور قراربود مادر عبد رو عمل کنن برای همین عبد وپدرش دهم رفتن.اومدن از ماهم خداحافظی کردن ورفتن که با برادرش اینابرن ترمینال .بابام عبد اینا روبرد.موقع خداحفظی فقط بهم نگا کردیم اما توش پراز حرف بود.میدونستم دلم برای عبد خیلی تنگ میشه اما باید تحمل میکردم.عبد حین سوارشدن به ماشین گفت.مراقب خودت باش...
سرمو تکون دادم و گفتم توهم مراقب خودت باش...
اما نمیدونستم سرنوشت چه خوابهایی برام دیده و نمیدونستم شاید دیدار بعدی منو عبد چقدر طول میکشه.عبد وبابام که رفتن تودلم گفتم
خدایا خودت مادر عبد رو شفابده تا حالش خوب بشه.من و عبدهم بهم برسیم.
تنهاترشده بودم.دیگه بعضی غروبها که هواکمی خنکتربود میرفتم توی حیاط مینشستم وبه اسمون نگا میکردم.یاد لحظه های که کنارعبد بودم میوفتادم وقلبم تندتند میزد.به یادش که میوفتادم لبخندی روی لبام مینشست و یاد عبد یکم دلمو اروم میکرد.
ی هفته ی که گذشت علی ورضا اومدن دیدنمون.محمد همه رو خونشون دعوت کرده بود رفتیم خونشون.پدربزرگ ومادربزرگمم اومدن.مادربزرگ پدریمم اومد.پیرتر و ناتوانتراز قبل شده بوداما همچنان خوشرو وبامحبت باهمه برخوردمیکرد.دورهم بودیم.
که محمد گفت صدام گفته و اماده باش داده به نیروهاش تا به ایران همه کنن.از عربهای ایرانم بدنبال حمایت خودشه تا وارد ایران بشه
پدربزرگم دستی به سبیلاش کشید و گفت این مرتیکه خواب ایرانو به خودش دیده...چه حرفا میزنه...
صحبتهای اون روز همش از جنگ وسیاست بود اما من توعالم خودم بودم و به عبد فکرمیکردم.پدربزرگمم اخر حرفاش گفت
صنم بابا...مادر اومد کنارش نشست
گفت صادق سلیمه ،صنم ممنون .خوشم اومد ...ما شاالله عجب پسرای باغیرتی بزرگ کردین خوب نادرو زدن...
چندمدت افتاد سر جاش وبیمارستانی بود.حمید هی سر کوفتش میزد...
بابام گفت پسرام از خونش گذشتن.مگرنه همون اول به حمید گفتیم دیگه حرف نادر رو نزن و نیاریش سمت خونخ ی ما،اما اومدن ونتیجه ش روهم دیدن...نادر حتی اگه ی ادم دیگم بشه من جمیلو بهش نمیدم...
گفت حیف نوه ی قشنگم نشه که تو دست نادر پژمرده بشه...
بازم از مادرم و بقیه تشکر کرد و به برادرم لقب خوش غیرتی داد...
چند روزی گذشت...خبری از عبد و پدرش نشد.شماره ی هم از سلما نداشتم زنگ بزنم به شیراز واز حال مادرش وعبد باخبربشم.چندبارم منتطربودم برادر دومی عبد بیادبه خونه سربزنه ازش خبربگیرم که ندیدمش و نمیدونستم کی میاد و کی میره...
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط