سوپ مرغ
۱ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست ودوم
بقیه سربازا ریختن توخونه وهرچی بود توخونه روبردن.اخرین نفرم فرش زیر بغلش از خونه رفت بیرون...اومدم برم بیرون برسم بهشون که صدای تیرازتوخونه اومد.دونفر دیگم اومدن بیرون و اما دست خالی بودن...سلیمه چوبها رو زد کنار ورفت بیرون سرکشید.کسی نبود...اما اومدم بیام بیرون گفت
نه نیا...خودشم گریه میکرد اما بی صدا...
گفتم سلیمه بزاربیام گفت نه خونه ی بعلین بیایی بیرون ی وقت برگردن میبیننت...
التماسش کردم...
گفت اهسته...
اومدم بیرون وسلیمه از گوشه ی در خونه بغلی رو دید میزد.بازم صدای خراب شدن دیوارها میومد.خودمو رسوندم به مادرم...زنده بود.
دستمو گرفت...اماحرف نمیزد نگام کرد.دستمو گرفت ...خیلی اهسته گفت صادق...
دنبال بابام بود اما من گریه میکردم...
رفتم بالای سرش اما بابام تموم کرده بود.حسن و زنش و حسین وزنش همه تموم کرده بودن...زاری کردم...زدم به سرم...که سلیمه اومد وفوری رفت بالا سر مادرم.مادرمم دساشو گرفت و سلیمه گوششو برد نزدیک دهن مادرم مادرم ی چی بهش گفت...
سلیمه گریه ش بیشتر شد.با غصه گفت صنم تودیگه نرو...
گریه کردیم و توسرزدیم...
صدای انفجار و ریزش دیوارها میومد...
نمیدونم چقدربه سر وسینم زدم که صدای ناله از هال اومد...سلیمه گفت محمده...بخدا محمده...
دونفری رفتیم سمت هال اما محمد نبود زن محمد به دمر افتاده و عرق به خون بود.برش گردوندم اما نفس نمیکشید.بازم گریه کردم.سلیمه در اتاقا واشپزخونه رونگا کرد محمد وپسرش ودوقلوها نبودن...بازم صدای ناله اومد.
سلیمه گفت جمیل ساکت ببینم صدا از کجاست اما صدای ناله تو صدای انجار وتیر اندازی ها گم میشد...
گفتم بالا ...حتما بالا پشت بومن...
دونفری دویدم بالا که اخرین پله محمد رو دیدیم.تیکه به در پشت بوم وپسرش توبغلش بود.از گرون پسرش خون میزد بیرون و چشمای محمدم باز بود.چندتا تیر خورده بود به شکمش وپاش...تا شونه روتکون دادم سرش به ی سمت خم شد و خون از بغل سرش ریخت فهمیدم تیر به سرش خورده وتموم کرده...
پسرش ی ناله کرد...فهمیدم زنده ست.نبصشو گرفتم دیدم نبضش ضعیفه اما زندست...از بغل محمد گرفتمش و گفتم محمد دیگه خودم مراقبش و گریه کردم...سلیمه گوشه ی لباسشو پاره کرد و گردن پسرمحمدروبست...اما دوقلوها نبودن.سلیمه کمک داد و محمد رو کشیدیم کنار.درباز شد.علی ورضا افتاده بودن ...رفتم سمتشون...تکونشون دادم.علی چشمشو باز کرد.پاش و بازوش خون میومد
گفت من خوبم اما رصا تکون نمیخوره...از گوشع ی چشمش اشک اومد...
تکونش دادم ،نبضشو گرفتم.برش گردوندیم تیر به شکمش خورده بود وخون میومد...اما بی هوش بود.دست گداشتم روی شکمشو فشار دادم تا خون کمتری بیاد.علی دستشو دراز کرد و پای رضا رو گرفت وتکون داد
گفت داداش بلند شو.منو تنهانزار...
رضا یکم چشمشو باز کردوگفت علی کجای داداش...
اما نمیتونست بلندبشه.علی خودشو کشید سمتش.گفتم علی داداش جای زخم رضا روبگیر تا ببندم...
علی گفت پس محمد پسرش پشت سرمابود...سلیمه اومد نزدیکتر...
دست به سر پسر محمد کشید و گفت امانت محمده...وگریه کرد...
هرچهارنفری گریه کردیم.رضا هی به هوش بود وبی هوش میشد.پای علی وبازوشوهم بستم.به سختی رضا رو اوردیم پایین.علی ورضا بقیه روکه دیدن گریه کردن...گردن پسرمحمدو نگا کردم خونش بند اومده بود اما بچه نه حرف میزد نه گریه میکرد.بچه رودادم به علی و منو سلیمه رفتیم محمد رو اوردم پایین.اما خیلی سخت...جنازه هارو کنارهم گذاشتیم.سلیمه و من کنارشون نشستیم وگریه کردیم.دیگه صدای تیراندازی وانفجار ازمون دورتر شده بود که یکدفعه صدای ایستادن ی ماشین اومد..چهار نفری بلند شدیم وپسرمحمد زدم به بغِل که بریم تو خونه قایم بشیم که ی صدای اشنا اومد...
گفت علی...رضا چرا از اینجا نرفتین وانگاری رسید به داخل خیاط علی برگشت...
همه برگشتیم.عبد بود...علی زد زیر گریه و گفت عبد یتیم شدم...پدرم رفت مادرم رفت.پشت پناهم داداشامم رفتن.تا عبد رو دیدم نمیدونم چطور رفتم سمتش.اسلحه توی دستش بود و لباس کمیته پوشیده بود...طاقت نیوردم با پسر محمد که بغلم بود پریدم بغلش و باهم گریه کردیم.سرمو بوسید وگفت ببخش دیر رسیدم...
بقیه سربازا ریختن توخونه وهرچی بود توخونه روبردن.اخرین نفرم فرش زیر بغلش از خونه رفت بیرون...اومدم برم بیرون برسم بهشون که صدای تیرازتوخونه اومد.دونفر دیگم اومدن بیرون و اما دست خالی بودن...سلیمه چوبها رو زد کنار ورفت بیرون سرکشید.کسی نبود...اما اومدم بیام بیرون گفت
نه نیا...خودشم گریه میکرد اما بی صدا...
گفتم سلیمه بزاربیام گفت نه خونه ی بعلین بیایی بیرون ی وقت برگردن میبیننت...
التماسش کردم...
گفت اهسته...
اومدم بیرون وسلیمه از گوشه ی در خونه بغلی رو دید میزد.بازم صدای خراب شدن دیوارها میومد.خودمو رسوندم به مادرم...زنده بود.
دستمو گرفت...اماحرف نمیزد نگام کرد.دستمو گرفت ...خیلی اهسته گفت صادق...
دنبال بابام بود اما من گریه میکردم...
رفتم بالای سرش اما بابام تموم کرده بود.حسن و زنش و حسین وزنش همه تموم کرده بودن...زاری کردم...زدم به سرم...که سلیمه اومد وفوری رفت بالا سر مادرم.مادرمم دساشو گرفت و سلیمه گوششو برد نزدیک دهن مادرم مادرم ی چی بهش گفت...
سلیمه گریه ش بیشتر شد.با غصه گفت صنم تودیگه نرو...
گریه کردیم و توسرزدیم...
صدای انفجار و ریزش دیوارها میومد...
نمیدونم چقدربه سر وسینم زدم که صدای ناله از هال اومد...سلیمه گفت محمده...بخدا محمده...
دونفری رفتیم سمت هال اما محمد نبود زن محمد به دمر افتاده و عرق به خون بود.برش گردوندم اما نفس نمیکشید.بازم گریه کردم.سلیمه در اتاقا واشپزخونه رونگا کرد محمد وپسرش ودوقلوها نبودن...بازم صدای ناله اومد.
سلیمه گفت جمیل ساکت ببینم صدا از کجاست اما صدای ناله تو صدای انجار وتیر اندازی ها گم میشد...
گفتم بالا ...حتما بالا پشت بومن...
دونفری دویدم بالا که اخرین پله محمد رو دیدیم.تیکه به در پشت بوم وپسرش توبغلش بود.از گرون پسرش خون میزد بیرون و چشمای محمدم باز بود.چندتا تیر خورده بود به شکمش وپاش...تا شونه روتکون دادم سرش به ی سمت خم شد و خون از بغل سرش ریخت فهمیدم تیر به سرش خورده وتموم کرده...
پسرش ی ناله کرد...فهمیدم زنده ست.نبصشو گرفتم دیدم نبضش ضعیفه اما زندست...از بغل محمد گرفتمش و گفتم محمد دیگه خودم مراقبش و گریه کردم...سلیمه گوشه ی لباسشو پاره کرد و گردن پسرمحمدروبست...اما دوقلوها نبودن.سلیمه کمک داد و محمد رو کشیدیم کنار.درباز شد.علی ورضا افتاده بودن ...رفتم سمتشون...تکونشون دادم.علی چشمشو باز کرد.پاش و بازوش خون میومد
گفت من خوبم اما رصا تکون نمیخوره...از گوشع ی چشمش اشک اومد...
تکونش دادم ،نبضشو گرفتم.برش گردوندیم تیر به شکمش خورده بود وخون میومد...اما بی هوش بود.دست گداشتم روی شکمشو فشار دادم تا خون کمتری بیاد.علی دستشو دراز کرد و پای رضا رو گرفت وتکون داد
گفت داداش بلند شو.منو تنهانزار...
رضا یکم چشمشو باز کردوگفت علی کجای داداش...
اما نمیتونست بلندبشه.علی خودشو کشید سمتش.گفتم علی داداش جای زخم رضا روبگیر تا ببندم...
علی گفت پس محمد پسرش پشت سرمابود...سلیمه اومد نزدیکتر...
دست به سر پسر محمد کشید و گفت امانت محمده...وگریه کرد...
هرچهارنفری گریه کردیم.رضا هی به هوش بود وبی هوش میشد.پای علی وبازوشوهم بستم.به سختی رضا رو اوردیم پایین.علی ورضا بقیه روکه دیدن گریه کردن...گردن پسرمحمدو نگا کردم خونش بند اومده بود اما بچه نه حرف میزد نه گریه میکرد.بچه رودادم به علی و منو سلیمه رفتیم محمد رو اوردم پایین.اما خیلی سخت...جنازه هارو کنارهم گذاشتیم.سلیمه و من کنارشون نشستیم وگریه کردیم.دیگه صدای تیراندازی وانفجار ازمون دورتر شده بود که یکدفعه صدای ایستادن ی ماشین اومد..چهار نفری بلند شدیم وپسرمحمد زدم به بغِل که بریم تو خونه قایم بشیم که ی صدای اشنا اومد...
گفت علی...رضا چرا از اینجا نرفتین وانگاری رسید به داخل خیاط علی برگشت...
همه برگشتیم.عبد بود...علی زد زیر گریه و گفت عبد یتیم شدم...پدرم رفت مادرم رفت.پشت پناهم داداشامم رفتن.تا عبد رو دیدم نمیدونم چطور رفتم سمتش.اسلحه توی دستش بود و لباس کمیته پوشیده بود...طاقت نیوردم با پسر محمد که بغلم بود پریدم بغلش و باهم گریه کردیم.سرمو بوسید وگفت ببخش دیر رسیدم...
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط