زینب بلوکی❤
زینب بلوکی❤
به ترتیب
به ترتیب
قرابیه سیب

قرابیه سیب

۲۷ اسفند ۹۷
سلااام بر دوستان هنرمند و کدبانو.
دلم براتون تنگ شده بود.دوست داشتم زودتر از اینا بیام ولی وقت نمیکردم.این دو تا بچه حسابیییییی وقتمو پر کردن جای نفس کشیدن نذاشتن😅😅😥😥

کپشن خواندنی👇👇👇
داستان زیبای “دعای مادر”

پزشک و جراح مشهور (d. Eshan) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
هنگام پرواز ناگهان بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده بود کادر پرواز اعلام کرد مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه داشته باشیم .
پس از فرود اضطراری ، دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت ، به او گفتند ، بعلت اوضاع بد جوی و نقص هواپیما باید ۱۶ ساعت در فرودگاه منتظر بماند .
دکتر گفت که نمیتواند منتظر بماند ، چون پزشک متخصص جهانی است و هر دقیقه تاخیر ، برابر با به خطر افتادن جان خیلی از انسانها هاست
یکی از کارکنان گفت، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است .

دکتر با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن راه برایش با مشکل مواجه شد .
ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه را گم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد .
صدای پیرزنی راشنید که میگوید
هرکه هستی ، در باز است .

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، همه آنها قطع است ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست که اگر گرسنه ای بخور .
دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن چای شد ، پیرزن هم مشغول خواندن دعا بود .
دکتر ناگهان متوجه کودک خردسالی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، و پیرزن هرازگاهی او را تکان میداد .
پیرزن مدتی طولانی به دعا مشغول بود ، که دکتر به او گفت :
من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود .
پیرزن گفت همه دعاهایم قبول شده است بجز یک دعا
دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟
پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلوی چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، و
به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان این شهر از علاج او عاجز هستند .
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ،
ولی او خیلی از ما دور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .میترسم این طفل بیچاره خوار و زمینگیر شود .
پس از خدا خواسته ام که کارم را آسان کند .

دکترایشان میگویددر حالی انگار دچار برق گرفتگی شده بودم به گریه افتادم و گفتم :
به خدا قسم که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند .و من بخدا هرگز باور نداشتم که خدا فقط با یک دعا چنین کارهایی را انجام میدهد .

#قرابیه_سیب
#قرابیه
#سیب
#زینب_بلوکی
#دعا
#مادر
...
کمپوت سیب

کمپوت سیب

۶ بهمن ۹۷
سلام به همه دوستای با معرفت و گلم.🌹🌹
خیلیییی ممنون از همگی بابت تبریک ها و محبت هایی که به من داشتید.❤❤❤😍😍😍😙😙😙
شرمنده زودتر نتونستم پست بذارم و تشکر کنم.بعد از زایمان حالم اصلا خوب نبود.برعکس زایمان اولم این سری خیلییی درد کشیدم.😭😭
بعداز عمل گردن درد و سر درد شدید که حسابی اشکمو در آورد.بعداز چند روز که به کمک نسکافه خوب شدم،دست چپم کامل سر شد هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.تو نت سرچ کردم نوشته بود این علائم سندرم تونل کارپال که از مچ به پایین سر میشه و دست قدرت گرفتن وسایل رو نداره و از دست می افته و...
چند روز هم این درد رو کشیدم و کم کم بهتر شد.😧😧
خوب خوب نشدم ولی خداروشکر بهترم.😊😊
واااای چقدر حرف زدم😅
شرمنده که نتونستم جواب کامنت هاتون رو بدم.و لایکتون کنم.😔😔
زیر این پست برام کامنت بذارید حتماااااا میام بهتون سر میزنم.🌹🌹

#کمپوت_سیب
#سیب
#کمپوت
#زینب_بلوکی
...
نان خرمایی کرمانشاهی
سلام بر همگی.
دوستان انشالله فردا میرم بیمارستان برای زایمان.
التماس دعا دارم.
این نان خرمایی های خوشمزه هم با دستور پاپیون که قبلا درست کرده بودم.برام کامنت بزارید تا بهتون سر بزنم.

طولانیه اما لطفا بخونید👇

🔸همسرم سرما خورده. برای اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده، از صبح تا شب دراز کش رو به روی تلویزیون است یا در اتاق خواب می‌خوابد. بنده خدا بدجور چاییده. برایش پتو می آورم و رویش می‌اندازم.
روز اول سوپ، روز دوم آش شلغم، روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم. حواسم هست غذا ساده و پختنی باشد. مرتب برایش چای میاورم. چون مایعات گرم خیلی موثر است. خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد.

🔹پسرم مدرسه رو است. یکروز به خانه آمد و سرفه میکرد. شب تا صبح تب داشت، چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود. روز بعد او را مدرسه نفرستادم. برایش سوپ بار گذاشتم. شیر داغ و عسل با تخم مرغ پخته برای صبحانه اش بود. آب پرتقال و لیمو گرفتم، ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است.
دو روز تمام مراقبش بودم و بیشتر از قبل به او محبت میکردم‌ و قربان صدقه اش میرفتم، چون محبت درمان را تکمیل می‌کرد تا خدا رو شکر او هم سرپا شد.

🔸ای وای... انگار من هم سرما خورده ام! صبح که پاشدم گلو درد داشتم و کمابیش سرفه هم میکردم. استخوانهایم هم درد می‌کند خصوصا کتف هایم، ولی چاره ای نیست. بلند شدم صبحانه را آماده کردم؛ همسر و فرزندم باید به کارشان برسند.

🔹آنها که رفتند. ناهار را بار گذاشتم. آنها که دیگر سوپ نمی‌خورند، اشکالی ندارد دو غذا میپزم. یک سوپ کوچک برای خودم و لوبیا پلو برای آن ها‌. مرتب چای میخورم. باید زود سرپا شوم وگرنه کار خانه میماند. تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده‌. ‌باید در درس خواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد.

🔸ظهر میشود، همسر و فرزندم می آیند؛ سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبل تر غذا میخورند. ولی من سوپ خوردم. انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است. صدای سرفه هایم هم کسی نشنید.

🔹بعد از ناهار حتی فکر شستن ظرف ها برایم عذاب آور بود. بیخیال شدم، به اتاق خواب رفتم و پتو رویم‌ کشیدم که بخوابم. همسرم وارد اتاق شد و گفت: امروز بعد از ناهار از اون چایی های همیشگی ندادی خاااانووم

🔸همان لحظه به یاد مادرم افتادم. اینجور مواقع ناهار و شامم را می‌پخت و به دست برادرم می‌فرستاد. به همراهه یک سوپ لذیذ برای خودم. گاهی خودش هم می آمد و کمی برایم جمع و جور میکرد. اگر خانه اش هم می‌ماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد. مادربزرگم قبل رفتن به خانه ی بخت دم گوشم ‌گفت: دست مادرت را ببوس و بدون برای یک زن فقط مادر در لحظه ی ناخوشی کارساز است.
‌‌
🔹وارد مغازه ميشوم و يک سرى استكان نعلبكى و قورى سبز رنگ اسباب بازى انتخاب مى كنم. فروشنده ميگويد: خانم صورتيشو ببريد دخترونه تره. ميگم: برا پسرم مى خوام. با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين بگيريد يا جعبه ابزار، هواپيما يا چراغ قوه. پسر كه آشپزى نميكنه.

🔸با خودم مرور ميكنم در دنيايى كه زن‌هايش پا به پاى مردها كار مى كنند، مردهايش بايد ياد بگيرند گاهی خستگى را با چاى از تن همسرشان درآورند. در دنيايى كه زن‌هايش با مفهوم چِک و قسط و وام عجين شده اند، شرم دارد مردهايش با دستور قورمه سبزى و ته ديگ ماكارونى بيگانه باشند.

🔹من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو ميكنم. زنى كه تمام لذتش در خريد خلاصه نشود. زنى كه سياست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنياى اطرافش بى خبر نباشد.

🔸براى آنكه پسرم شايسته چنان زنى باشد بايد ياد بگيرد چاى دارچينى درست كند. ياد بگيرد آشپزى كند. لالايى بخواند. نوازش كند و جملات عاشقانه بگويد. پسر کوچکم استكان اسباب بازى سبز رنگ را به طرفم مى گيرد. من نگاهش مى كنم و او مى گويد: بخور چاى دارچينى برات پختم.

#نان_خرمایی_کرمانشاهی
#زینب_بلوکی
#خرما
#کرمانشاه
#شیرینی
...
شیرینی کعک

شیرینی کعک

۶ دی ۹۷
سلااااام به همه دوستان گل و هنرمندم.منو که فراموش نکردید!!
بعد از تاخیر زیاد بالاخره اومدم.شرمنده دوستانی که کامنت هاشونو جواب ندادم.🙈🙈
تو این چند وقته هم خیلیییی سرم شلوغ بود و هست و هم حالم زیاد خوب نبود.1ماه پسرمو مهدکودک میبردم اصلا وقت نفس کشیدن نداشتم.
تا جایی که بتونم بهتون سر میزنم و لایکتون میکنم.
این شیرینی ها هم با دستور خوب یاسمن جان هست.

متنش قشنگه بخونید...👇👇👇

❤ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشمو چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهی تابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه... برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

❤پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. بابام میگفت: نون خوب خیلی مهمه.
من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در میزد و نون رو همون دم در میداد و میرفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.

❤دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند. صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت میکرد بالا.

❤برای یک لحظه خشکم زد! آخه ما خانوادۀ سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند.
قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت میکرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم.

❤خونه نا مرتب بود، خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را میکنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید.
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم: برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت: خب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم: ولی من این کتلت ها رو برای فردامون هم درست کردم.
گفت: حالا مگه چی شده؟ گفتم: چیزی نشده؟
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

❤پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نون ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد، پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

❤پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد. حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

❤ چقدر دلم تنگ شده براشون. فقط، فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه، میوه داشتیم یا نه. چرا همش میخواستم همه چی کامل باشه بعد مهمون بیاد!
همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست میگفت که:
نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی.

❤«زمخت نباشیم».
زمختی یعنی: ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها...
#شیرینی_کعک
#زینب_بلوکی
...
حلوای زنجبیلی

حلوای زنجبیلی

۲۳ مهر ۹۷
سلام بردوستان با معرفت و کدبانو.
شهادت حضرت رقیه رو تسلیت میگم.
حلوای زنجبیلی من با دستور خوووب دوست خوبم متین.
اونایی که طعم زنجبیل رو دوست نداشتن میگفتن خیلیی تند شده و خوب نیست ولی اونایی که مثل من عاشق زنجبیل هستن خیلییی خوششون اومد.😋😋
دوستان انشالله هفته آینده عازم پیاده روی اربعین هستم همتون رو دعا میکنم.انشالله قسمت خودتون بشه.

#حضرت_رقیه

خسته ام از بس که بوسیدم تو را از راه دور
قامت نیزه بلند و قلب دختر سوخته

بس که دیدم جای سنگی را روی پیشانی ات
اشک ، هم حتی درون دیدهء تر سوخته

سوختم اما نه به اندازهء تو در تنور
حتم دارم صورت تو ده برابر سوخته

پشت عمه زینبم سنگر گرفتم بین دود
تا که من کمتر بسوزم جاش ، سنگر سوخته

آتش از بالای خیمه ریخت بر سرهای ما
چادر و پیراهن ما بعدِ معجر سوخته

گر مرتب نیست موهایم به من خرده مگیر
علتش این است موهایم روی سر سوخته

بر روی خار مغیلان بارها خوردم زمین
آبله دارد کف پایم سراسر سوخته

عمه می گوید شبیه مادرت زهرا شدم
پشت در انگار دست و پای مادر سوخته

تا توانستند ما را هر کجا سوزانده اند
کربلا خیمه ، مدینه خانه و در سوخته

راستی بابا نگفتم بیشتر از من رباب
زیر نور آفتاب از داغ اصغر سوخته

#حلوا #حلوای_زنجبیلی #کربلا #شهادت #حضرت_رقیه
#زینب_بلوکی
...
حلوای شیر

حلوای شیر

۱ مهر ۹۷
سلام به همه دوستان عزیزم.ایام سوگواری رو تسلیت میگم انشالله عزاداری هاتون قبول باشه.

●سید ابراهیم دمشقی سه دختر داشت. هر یک از آن دخترها یک خواب یکسان را در سه شب متوالی دیدند. در آن خواب به دختران سیدابراهیم گفته شده بود: « به پدرت بگو به والی بگوید که قبرم را آب فرا گرفته و در اذیتم، بیاید قبر مرا تعمیر کند».
پدرشان به این خواب ترتیب اثر نداد تا این که درشب چهارم، خودِ سید شخصاً همین خواب را دید که آن بانو ایشان را با عتاب خطاب کردند و فرمودند: «چرا والی را خبر نکردی ؟»
سید بیدار شد و صبح به سراغ والی شهر رفت و ماجرا را گفت. والی فرمان داد علماء و صلحای شهر اعم از شیعه و سنی غسل کرده لباس تمیز بپوشند و در حرم حاضر شوند و درب حرم شریف به دست هر کس که باز شد، همان شخص قبر را نبش نماید.
همه غسل کردند و نظافت نمودند و در حرم حاضر شدند؛ اما قفل جز به دست سید ابراهیم باز نشد.
کلنگ به دست گرفتند و بر زمین زدند، اما ضربه ی هیچ یک بر زمین اثر نکرد جز ضربه سید ابراهیم.
حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، کفن آن بانو را صحیح و سالم یافتند. اما لحد را آب فرا گرفته بود.
سید ، بدن شریف را روی زانو خود گذاشت و در طول سه روز مرمت قبر به جز اوقات نماز ، پیکر نحیف این بانو را روی زانو و به بغل گرفته بود و سید همواره آن را نوازش می داد و به شدت گریه می کرد تا از هوش می رفت و سپس به هوش می آمد و این جریان تا سه روز پی در پی ادامه داشت؛ در طول این سه روز نه غذایی خورد و نه آبی نوشید و نه حتی خوابید.[1]

آری؛ این بدن مطهر، بدن دختر سه ساله اباعبدالله الحسین علیه السلام حضرت رقیه سلام الله علیها بود، و سید حق داشت سه شبانه روز گریه کند وضجه زند؛ زیرا بدن کوچکی که سرتاسر کبود و جای زخم است گریه دارد. زیرا بدنی با گوشِ پاره گریه دارد. زیرا بدنی با موهای سوخته و کَنده شده گریه دارد. آری به خدا گریه دارد، ضجه دارد، ناله و آه دارد .

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
دنبال او شب تار، صیاد رفته باشد
یک زخم بر دو گونه، یک چشم نیم بسته
از زجر یادگاری یک دنده شکسته
فهمیده ام در این شهر معنای سیری ام را
از ضرب دست خوردم، دندان شیری ام را
#حلوای_شیر
#حلوا
#شیر
#محرم
#زینب_بلوکی
...
کیک پنیری ایتالیایی
سلاااام به دوستای هنرمند و عزیزم.
ببخشید دیر به دیر میام از اون موقع که باردار شدم کلا از گوشیم دل کندم و زیاد باهاش کار ندارم.ولی دلم براتون تنگ شده بود.راستش به برنامه کمتر سر میزنم چون خوشمزهاتونو که میبینم حسابی هوس میکنم و دهنم آب می افته و چون نمیتونم درست کنم چشمم روشون میمونه😍😍😍😋😋😋😋
این عکسم برای آرشیو ،خیلیی وقته میخواستم دستورشو بفرستم ولی وقت نمیکردم.
این کیک پنیری ایتالیایی که دستور پختش از من تائید شده دوست داشتید نگاه کنید.کیک بسیارررر خوشمزه ایه.دستورپختش جزء آموزش های هزینه ای بود که من اینجا برای شما گذاشتم تا همه بتونن استفاده کنن.پیشنهاد میدم حتما درست کنید خوشتون میاد.

‍ +سلام مادر
-سلام قربونت شم،فداے قدمت بشم.
+خدانڪنه مادر،حالت خوبه؟
-تو ڪے میاے؟خوبم مادر.الحمدالله
+چیزےڪم وڪسرندارےڪه اینجا؟
-نه هیچےڪم نیستـ عزیزڪم.فقط..
+فقط چے مادرجان؟
-راستش میرم جلسه قران هفتگےاونجا همه قران میخونن ولے من ڪه سواد ندارم مادر.بگے نگےخجالت میڪشم دیگه.
+ناراحتیتو نبینم مادر جانم.
-نه والا ناراحت ڪه نه...
+مادر؟
-جان مادر عزیزدلم؟
+واسه نماز شب ڪه بیدار شدے یه صفحه قرائتم واسه من بخون....
-اما...
+اما نداره دیگه قربونت برم
بخون،منم دعا ڪن.
.
.
نور مهتاب اتاق رو روشن تر از همیشه ڪرده بود...
-السلام علیڪم ورحمته الله وبرڪاته
نمازش ڪه تمام شد دستِ لرزانش را سمت قران برد.
صفحه اے را باز ڪرد تا ڪلمات دوبارِه مقابِل چشمش پیچ و تاب بخورند،
اما انگار اینبار ڪلمات همه معنا پیدا ڪرده بودندوشروع به خواندن ڪرد.
یڪ خط،دوخط،یڪ صفحه،یڪ جزء!
مادر به گریه افتاد...
پسرش راست میگفت ...

روایتـ مادرشهیدکاظم رستگار...

#کیک_پنیری_ایتالیایی
#ایتالیایی
#پنیری
#کافی_شاپی
#زینب_بلوکی
...
کاپ کیک دسته گل با تزئین خمیر ژلارد
سلااام به دوستای گل و نازنینم.
ممنون از دوستانی که تو این مدت به فکرم بودن و حالمو میپرسیدن.خداروشکرررر بهترم.😊😊☺☺😙
5شنبه ای رفته بودم غربالگری خداروشکر همه چی خوووب بود جنسیت بچه هم مشخص شد.یه گل پسرررر قراره به جمعمون اضافه بشه😍😍
این کاپ کیک ها هم برای تولد مامانم که 5 خرداد بود درست کرده بودم.اولین بارم بود خمیر ژلارد درست میکردم زیاد نتونستم تمیز در بیارم😅
رنگ خامه ام هم قرار بود قرمز بشه ولی نشد😒😒
آمریکالر هم بود ولی قرمز نشد😕
تو این مدته هم نتونستم زیاد به برنامخ سر بزنم ،دو تا کار قبلیم هم زیاد دیده نشد😕 ، از دیدن کارهای زیبای شما هم غافل شدم.😳 ولی انشالله از این به بعد تا میتونم بهتون سر میزنم کارهاتونو لایک میکنم.برام کامنت بزارید حتما بهتون سر میزنم.

مجلس ترحیم من :

بعد مرگم شده بود ...
آمدم مجلس ترحیم خودم ،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت ...
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت :
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر...
راستی این همه اقوام و رفیق !!؟؟
من خجل از همه شان !
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مسجد پر از آدم ،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند!
چه عزادار و غمین ...
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم ،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم ،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم ...
از صمیمیت دوران حیات
یک نفر گفت : چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است

یک نفر هم می گفت :
"من و او وه چه صمیمی بودیم" !!
و عجیب است مرا ،
او سه سال است که با من قهر است ... !!

یک نفر ظرف گلابی آورد
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق ،
لای آن باز نکرد ...
و ثوابی که نیامد بر من

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست ...
من کنارش رفتم
اشک در چشم ، عزادار و غمین ،
خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا ... !

آن ملک آمد باز ...
آن عزیزی که به او گفتم من :
« فرصتی می خواهم »
خبرآورد مرا :
« می شود برگردی ...
مدتی باشی ، در جمع عزیزان خودت ...
نوبت بعد ، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر ...
و چه آرام به واعظ فهماند :
اگر این جمع مرا می خواهند ،
فرصتی هست مرا ...
می شود برگردم ...

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند !
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز ...
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت :
« معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم ،
زنده هستند هنوز » !
خانمی جیغ کشید و غش کرد
و عزیزی به شتاب ،
مضطرب ،
 رفت که رفت ...
یک نفر گفت : « که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد، خبر فرمایید
سوگواری بکنیم ! »

عهد ما نیست
به دیدار کسی ، کو زنده است
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است !!!
واعظ آمد پایین ...
مجلس از دوست تهی گشت عجیب !
صحبت زنده شدن چون گردید ،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید ...


ملک از من پرسید:
« پاسخت چیست ؟
بگو !
تو کنون می آیی !؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی!!؟؟ »

چه سوال سختی !
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن ...
زنده باشم بی دوست ؟
مرده باشم با دوست ؟
زنده باشم تنها !؟
مرده در جمع رفیقان عزیز!؟
من که در حیرتم از کرده ی این مردم نیز ... !!!

کاش باور بکنیم
 کاش بیدار شویم
 خوب اندیشه کنیم
 معنی واقعی آمدن و رفتن چیست ؟
ای کاش دلی شاد کنیم
تا زمانی که هنوز
زنده اندر در بر ماست ...
#کاپ_کیک
#دسته_گل
#خمیر_ژلارد
#زینب_بلوکی
...
 کاچی

کاچی

۳۰ خرداد ۹۷
بازم سلام به شما دوستان گلم.
اینم کاچی خوشمزه من برای ماه رمضان درست کرده بودم ولی خودم 1 قاشق بیشتر نخوردم آخه پر از زعفران بود و منم چون دوباره دارم مامان میشم دیگه نباید زعفران بخورم.😋😋😭😭😍😍😍🙈🙈😆😆
چشمم روش موند شله زرد هم یه عالمه درست کردم خیرات کردم ولی خودم نتونستم بخورم😭😭😭
برای همین تا الان حالم بد بود و نمیتونستم بهتون سر بزنم.

خدا را دوست می دارم و ماه و آسمانش را

زمین را دوست می دارم

زمین جای قشنگی است

ومن ای دوست مانندِ تواهلِ این زمینم ، خوب می دانم

زمین را ما چنین آلوده و ناپاک می سازیم

ببین از ابتدا پروانه و گل ، شمع و بلبل هم نوا بودند

ولی زنبور گل را بر اسارت برد

و گل بر عشقِ خود باقیست

به گل انگِ خیانت را نچسبانیم

بیا باران و تهمت را بشوی از گل

بیا در ناودان ها و بِشوی هر چه سیاهی و کثیفی را

تو خود بودی و دیدی ، عشق و ایمان را

که مردانِ خدا تا پای جان رفتند

در این جا آدمی با آدمیّت قدر می یابد

ببین این جا برای حضرتِ حافظ ، به هنگامِ  تفال حمد می خوانند

من اهلِ شهرِ بارانم ،خوب می دانم

اگر باران نیاید شهرِ من از غصه می میرد

بیا ای رحمتِ بی انتها باران

سرودِ زندگی در توست

بیا بالندگی در توست

بیا و مهربانی کن

زمین را آسمانی کن

بیا باران بیا باران

#زینب_بلوکی
#کاچی_زعفرانی
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
...
نان با مغز خرما و گردو
سلااام و صد سلام به دوستای هنرمند و کدبانو.❤❤
دلم براتون تنگ شده بود.تو این چند وقته حالم اصلا خوب نبود نتونستم پست بزارم و به کارای قشنگتون سر بزنم.زیر این پست برام کامنت بزارید حتمااااا میام و بهتون سر میزنم.
این کار هم نان با مغز خرما و گردو هست که با دستور عالییی یاسمن جان، برای ماه رمضان درست کرده بودم.

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب می دانم

که گل در عقد زنبوراست اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که این جا جمعه بازار است

و مردم عشق را دربسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در این جا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه می گیرند

زمین جای قشنگی نیست نیا باران نیا باران
جوابیه در پست بعد...
#زینب_بلوکی
#ماه_رمضان
#نان_با_مغز_خرما_گردو
...
نان مغزدار شربتی

نان مغزدار شربتی

۴ خرداد ۹۷
سلام به همه عزیزانم.🌹🌹
طاعات همگی قبول حق.بازم شرمنده که جواب کامنت های پر محبتتون رو نمیتونم بدم.🙈🙈
اینم نون خوشمزه رو با دستور خوووب و عالییی دوست گلم یاسمن جان(chef) درست کردم.❤
منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید🙏🙏
به خوندنش می ارزه👇👇👇

علی نقی، كاسب مؤمن و خیری بود كه هیچ گاه وقت نماز در مغازه پیدایش نمی كردند. در عوض این معلم قرآن در صف اول نماز جماعت مسجد دیده می شد.
یك عمر جلسات مذهبی در خانه ها و تكیه ها به راه انداخته و كلی مسجد مخروبه را آباد كرده بود ولی از نعمت فرزند محروم بود.
آنهایی كه حسودی شان می شد و چشم دیدنش را نداشتند، دنبال بهانه می گشتند تا نمكی به زخمش بپاشند؛ آخر بعضی ها عقده پدر او را هم به دل داشتند؛
پیرمردی كه رضاخان قلدر هم نتوانسته بود جلسات قرآن خانگی او را تعطیل كند.
علی نقی راه پدر را ادامه داده بود اماالان پسری نداشت كه او هم به راه پدری برود.

به خاطر همین همسایه كینه توز، بهانه خوبی پیدا كرده بود تا آتش حسادتش را بیرون بپاشد؛ در زد. علی نقی آمد دم در. مردك به او یك گونی داد و گفت:
«حالا كه تو بچه نداری، بیا اینها مال تو، شاید به كارت بیاید».
علی نقی در گونی را باز كرد، ۱۱ تا بچه گربه از توی آن ریختند بیرون. قهقهه مردك و صدای گریه علینقی قاطی شد.
كنار در نشست و دستانش به دعا بلند و گفت «ای كه گفتی بخوانیدم تا اجابتتان كنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذر می كنم كه به لطف و هدایت خودت او را مبلغ قرآن و دینت كنم».
خدایی كه دعای زكریای سالخورده را در اوج ناامیدی اجابت كرده بود، ۱۱ فرزند به علی نقی داد كه یکی از آنها حاج آقا محسن قرائتی است.
#نان_مغزدار_شربتی
#ماه_رمضان
#ماه_بندگی
...
کیک سیب با سس مخصوص

کیک سیب با سس مخصوص

۲۹ اردیبهشت ۹۷
سلام دوباره به همه کدبانوی پاپیونی🌹🌹🌹
این کیک خوشمزه و لذیذ دستورش از بنده تائید شده تو قسمت دستور پخت ها هست دیدن کنید😊☺

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.

از مادرش پرسید:
مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت:
از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد:
بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.

#کیک_سیب_با_سس_کارامل
#زینب_بلوکی
...
کیک شنی

کیک شنی

۲۹ اردیبهشت ۹۷

طاعات و عبادت همگی دوستان قبوووول حق.دعا یادتون نره🙏🙏😚😚😚

من و چادرم

متنفر بودن را نیاموخته ایم.

من وارث ارثیه ی بانوی مهربانی هستم

همو که همسر و همراه مهربانترین پهلوان است

که هنگام بذل و محبتش

مسکین و یتیم و اسیر و بیابان نشین

جز خانه ی او سراغی نمی گیرند

بانوی مهر و آب  و آیینه 

اهل مهربانی است

اسوه و الگوی محبت است

و من 

اگر میراث خاکی او را بر سر گرفته ام

جز راه و روش و طریق او

مسیری نخواهم گزید

مانند مادرم زهرا

منم اهل مهربانی خواهم بود....

ان شاالله

#کیک_شنی
...
دسر زعفرانی (پاناکوتای زعفرانی)
سلام به دوستای گل و گلابم.
پاناکوتای زعفرانی برای مهمونی چند هفته پیشه.☺😊
دوستان دستور کیک گلاب و زعفران از من تائید شده تو دستورپخت ها هست دیدن کنید.اینم لینکش👇👇
کیک گلاب و زعفران با سس مخصوص
https://sarashpazpapion.com/recipe/ddd0640e49f100cf40184f4320783576
با تشکررررر فرررراووووان از همه دوستای عزیزم مخصوصا کاربران مهمان❤❤❤🌹🌹🌹

بسیار زیبا🌹

یک تحویلداربانک میگفت:
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !

ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ

ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...

خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم میخواهم.❤️
...
کیک گلاب و زعفران

کیک گلاب و زعفران

۲ اردیبهشت ۹۷
سلام به همه دوستای هنرمند و گلم🌹🌹❤❤
شرمنده این چند روزه سرم خیلییی شلوغ بود وقت نکردم کارهای زیباتون رو ببینم زیر همین پست برام کامنت بزارید حتما میام کارهاتون رو میبینم.
اینم یه کیک خوشمزه و خووووش عطر با بافت عالیییی.
دستورشو ارسال میکنم اگه تائید شد حتما برید ببینید و درست کنید.😊
دوتا لینک هم اون پایین گذاشتم دوست داشتید برید ببینید😊☺

✍تو ڪتاب درسیمون یہ پسر هلندے بود
ڪہ انگشتش رو گذاشتہ بود تو سوراخ سد تا سد خراب نشہ !
قهرمانے ڪہ با اسم و خاطره ش بزرگ شدیم ؛
" پطروس "
تو ڪتاب ٬ عڪسے از پطروس نبود و هیچ وقت تصویرش رو ندیدیم... !
همین باعث شد ڪہ هر ڪدوممون یہ جوری تصورش ڪردیم
و براے سالها تو ذهنمون موندگار شد .
پطرس ذهن ما خستہ بود٬ تشنہ و رنگ پریده ؛
انگشتش ڪرخت شده بود و ... .
سالها بعد فهمیدیم اسم واقعے پطروس٬ هانس بود ؛
تازه هانس هم یک شخصیت تخیلے بود ڪہ یڪ نویسنده آمریڪایے به نام " مرے میپ داچ " نوشتہ بود ؛
بعدها هلندےها از این قهرمان خیالے ڪہ خودشون هم نمےشناختنش ، یڪ مجسمہ ساختند .
خود هلندے ها خبر نداشتند ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم ...
شاید اون وقتا اگہ مےفهمیدیم پطروسے در ڪار نبوده ناراحت مےشدیم !
اما تو همون روزها ٬ سرزمین من پر از (( قهرمان )) بود ! .
قهرمان هایے ڪہ هم اسم هاشون واقعے بود و هم داستان هاشون ...

❤️ " شهید ابراهیم هادے
جوونے ڪہ با لب تشنہ تا آخرین نفس تو ڪانال ڪمیل موند
و برای همیشه ستاره ے اونجا شد ؛
ڪسے ڪہ پوست و گوشتش بخشے از خاڪ ڪانال ڪمیل شد ...
❤️ " حسین فهمیده "
13ساله ای ڪہ با نارنجڪ زیر تانڪ رفت و تیڪہ تیڪہ شد ... .

❤️ " حاج محمد ابراهیم همت "
سرش را خمپاره برد ... .

❤️ " علے ، مهدے و حمید باڪرے "
۳ برادرے ڪہ جنازه هیچڪدومشون برنگشت ... .

❤️ " مهدے و مجید زین الدین "
دوتا برادر ڪہ تو یہ زمان شهید شدند ... .

❤️ " حسن باقرے "
ڪسے ڪہ صدام برای سرش جایزه گذاشت ... .

❤️ " مصطفی چمران "
دڪترای فیزیڪ پلاسما از دانشگاه برڪلی آمریڪا ؛
اومد لباس خاڪے پوشید و توے جبهہ دهلاویہ شهید شد
و ...
ڪاشڪے زمان بچگیمون لااقل همراه با داستانهای تخیلے ،
داستانهای واقعے خودمون رو هم یادمون میدادن ...

کیک اسفجی قنادی
https://sarashpazpapion.com/picture/fe64572ee8ece8365b7b8dd2d49eedef
چیز کیک
https://sarashpazpapion.com/picture/0f49b3ea2f4422590f4492f422f43dd8
#کیک_گلاب__زعفران
#گلاب #زعفران #خوش_مزه #خوش_عطر
#چیز_کیک
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.. برا مهربانیهایتان پاسخی جز دعای خیر نیست..
Ins:maryam.poorbiazar
اگر کسی خوبیهای تورا فراموش کرد تو خوب بودن را فراموش نکن تارام متولد۶۷از دیار آذربایجان😊
سراجی هستم متولد مهر 67 (اهواز) مامان ابراهیم کوچولو🙌لیسانس ادبیات فارسی📚👓 ساکن کربلا🌷
هرچقد "تو" را هجی کردم؛در آخردیدم "تویی" تمامی هجاهای هر مصرعم جانا...(۱۳۷۴ دانشجویی رشته علوم تربیتی،متاهل( M💑A)
کاربر فعال سرآشپز پاپیون