zahra_85
zahra_85

دستور پختی یافت نشد

بستنی یخی
zahra_85
۸۲

بستنی یخی

۱۰ ساعت پیش
ادامه#پارت_پنجاهو_هشتم
مادر جون لبخندی زد
_خیلیم خوبه عزیز دلم..... فردا با احسان برو کارایه دانشگاهو انجام بده
لبخندی زدم
+ممنون مادر جون
بی حرف لبخندی به روم پاشید
دانشگاه بهترین راه برایه سرگرم کردن خودم وفراموش کردنه اراز بود
+من برم استراحت کنم
_برو عزیز دلم
________________یک هفته بعد_______________
با خستگی از کلاس خارج شدم
با بچه ها تو کافه روبه رویه دانشگاه قرار گذاشته بودم
چون چند ماهی قیبت داشتم از بچه ها عقبم
وکلاسامون باهم فرق داره
وارد کافه شدم و رو صندلی کنار پنجره نشستم
لبخنده تلخی زدم
هر وقت تنها میشم میرم تو فکر..... فکر اراز
ارازی که یک هفته شده ندیدمش دارم جون میدم اما بروز نمیدم از درون داغونم اما از بیرون شادم
همه بچه هایه کلاس وقتی دیدنم تعجب کردم یه عدشونم که میشناختم خوشحال شدن که برگشتم
اما از اون روز کمو بیش میگن چرا انقدر تغییر کردی
تو که همیشه میخندیدی و شیطونی میکردی اما الان یه دختر ارومو گوشه گیره شدی لبخند میزنی اما تلخ
اه نمیدونن منم به درده عاشقی دچار شدم
با وارد شدن بچه ها لبخندی زدمو دستمو بلند کردم تا متوجهم بشن
با دیدنم به سمتم اومدن یه چیزی سفارش دادیمو شروع کردیم حرف زدن
مشغول حرف زدن بودیم که پیام به گوشیم اومد
روشنش کردم
از بانک بود
بازش کردم
با خوندن هر کلمش دهنم باز تر میشدو چشمام گرد تر
خشک شده خیره صحفه گوشی بودم
با خوردن ارنج درسا به پهلوم صورتم جمع شدو نگاه از گوشی گرفتم
خندید
_چی تو اون گوشی دیدی که اونطوری خیرش شدی.... نکنه پیام یاره
وبا رها زدن زیره خنده با اخم تشر زدم
+یار کجا بود بابا.... از بانکه
_خوب...
با هیرت گفتم
+یه مبلغ میلیاردی واریز شده به حسابم
اوناخم تعجب کردن
_حتما خواستن بریزن تو یه حساب دیگه اشتباه شده
+احتمالا همین باشه
_باید بری بانک پرسه جو کنی
+اره... کلاسامم تموم شد... کاری ندارم
گوشیمو برداشتمو شماره احسانو گرفتم
یه بوقق...سه بوققق
_جانم
+سلام داداش خان
_به سلام ابجی خانم... خوبی
+مرسی.... میگم احسان بیکاری
_فعلا اره... چطور مگه
+یه زحمت برات داشتم
_چی
+میگم بیا دنبالم باهم بریم بانک یه کاری دارم
_چه کاری
+تو بیا بهت میگم
_کجایی.... سه سوته اونجام
+کافه روبه رویه دانشگاه........فضول خان
_خخخ عمته.... فعلا
+فعلا
+شما کلاس دارین
_اره 5 دقیقه دیگه شروع میشه دیگه باید بریم
+اهان.... منم هستم احسان بیاد بریم بانک
_باشه.... بریم درسا
_بریم
بچه ها بلند شدن بعده خداحافظی رفتن منم تو جام نشستم.....
...
حلوا
zahra_85
۳۱۸

حلوا

۲ روز پیش
ادامه #پارت_پنجاهو_ششم
_سلام.... برو تو خونه الان حاج اقا میاد
حالمو نپرسید.... وعصمو ندید اما گوشزد کرد حاج اقا میاد خطبه طلاقو بخونه
دلتنگش بودم اما نتونستم خیرش بشمو نگاش کنم تا دلم سیر شه تا اخرین نگاش تو ذهنم بمونه
روی برگردوندمو با قدمایه لرزون به سمته خونه رفتم
حاج اقا اومد
مثل همون روز اول کنار هم نشستیم با این تفاوت که امروز روز جداییه نه وصال
حاج اقا شروع کرد....
وتمام ما شدیم نامحرم... دیگه زنو شوهر نبودیم... دیگه براهم نبودیم
با بلند شدنه حاج اقا ماهم بلند شدیم بعد خداحافظی رفت برگشتم نیم نگاهی به اراز انداختم نگام نمیکرد
چرا باید نگاه به دختره نامحرم کنه..... من که دیگه زنش نبودم.... از نامحرمم نامحرم تر بودم براش... دیگه موندو جایز ندونستم... من نمیتونم خودمو احساساتمو کنترل کنم یهو میزنم زیر گریه
نزدیک مادر جون شدم با چشمایه هیرونم خیرش شدم
_جانم دخترم
+مادر جون میشه منم همراه ارزو برم وسایلمو خودم بیارم
_چرا... دیگه ارزو میاره
+نه اخه بعصی وسایلم فقط خودم میدونم کجاس
مادر جون سری تکون داد
_باشه تو هم همراهشون برو
5 دقیقه رو مبلا نشستیم که اراز بلند شد ماهم بلند شدیم
من با ارزو اراد میرفتم اراز تنها
سواره ماشین بودیم تو سکوت سرمو تکیه دادم به شیشه
نگاهی به ارزو اراد انداختم
یاد اون روز اول که ارزو رو دیدم افتادم باهم همینجوری رفتیم خرید اون روز اونا فقط نامزد بودن که زندگیشون نزدیک به پاشیدن بود
اما الان زنو شوهرن
سرنوشت اونا چطور شد سرنوشت من چطور شد.....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_پنجاهو_هفتم
با ایستادن ماشین مقابل اپارتمان از ماشین خارج شدم
کنار ارزو به سمته خونه رفتیم اراز جلوتر درو باز کرد داخل شدیم...
با باز شدن دره خونه ناخداگاه قدم گذاشتم داخل
هه شاید مسخره باشه اما دل کندن از این خونه برام عذاب اورد بود
نگاهی به اطرافش انداختم تغیر زیادی نکرده بود فقط کمی بهم ریخته بود
نگاه گرفتمو همراه ارزو وارد اتاقم شدم
داشتیم وسایلو جمع میکردیم که اراز اومد داخل
نگاهی بهم انداخت خطاب به ارزو گفت گفت
_من دارم میرم اداره این دسته کلیدو بگیر کارتون که تموم شد درو ببند شب میام ازت میگیرم
_باشه
_منم میرم تو ماشین پایین منتظرتونم
_باشه.... ما نیم ساعت دیگه کارمون تموم میشه میایم
_انید
نگاهه متعجبی به اراز انداختم
+بله
_بیا کارت دارم
وبه سمته بیرون رفت بلند شدم پشت سرش رفتم وارد اتاقش شد
دم در ایستادم
_بیا تو
چند قدم جلو تر رفتم به سمته کمد رفتو از بالایه کمد کوله پشتی برداشت
کمی که دقیق شدم دیدم کله پشتیه خودمه
به سمتم اومد دره کوله رو باز کرد
_گوشی.کارته بانکی. شناسنامه....
همینا تو کولت بوده.... چیزی کم نیس
با اخم حرف میزد
زول زدم تو چشماش
+نع
به سمتم گرفت
_بگیرش
ازش گرفتم بی توجه بهم از کنارم گذشت
دویدم چند قدمیه در خونه بود که صداش زدم
+اراز
برگشت
_بله
+ممنون که چند ماه تحملم کردی.... کنارم بودی... مراقبم بودی
بغضم گرفت
+نامرد نبودی..... هر کی دیگه بود
چشمام پره اشک شد
+همونجا وسط جاده ولم میکرد.... اولین قطره اشکم چکید...... میگفت به من چه... اما تو خیلی لطف کردی... ولم نکردی.... بردم خونه مادر جون.... بعدشم کنارم موندی.... به قولت عمل کردی
اشکام دیدمو تار کرده بودن چهرشو نمیدیدم
با دستم پسشون زدم اخماش وحشناک تو هم بود خیره چشمام بود
+خداحافظ ناجیه سردو یخیه مهربون مراقب خودت باش...
خیرش شدم خواستم اخرین نگاشو تو ذهنمو قلبم هک کنم
دستاشو مشت کرده بود
_اشک نریز..... خداحافظ
برگشتو از در بیرون رفت
اون رفت دلمو برد روحمو برد خنده هامو برد لبخندامو برد
من موندمو جسمه بی روحمو سردیه چشمام
با هق هق به سمته دستشویی رفتم صورتمو شستم اومدم بیرون
وارد اتاق شدم ارزو وسایلو جمع کرده بود
چمدونو تو دستش گرفت
_خوب همه چیزو برداشتم.... بریم
نگاش کردم
+ارزو... میشه تو بری من خودم با اژانس میام
_برا چی
+میخوام... برا اخرین بار یه دست به سرو رویه خونه بکشم
نگام کرد نمیدونم تو چشمام چی دید که بدون حرف اصافه ای کلیدارو به سمتم گرفتو باشه ای گفت
با رفتن ارزو روسری ومانتومو در اوردم
وشروع کردم به تمیز کاری با اشک همه سالنو تمیز کردم اتاق خودمم مثل روز اولش تمیز کردم درشو بستم
فقط مونده بود اتاق اراز که گذاشتم برا بعده درست کردنه شام
وارد اشپزخونه شدم وسایل قورمه سبزی رو رومیز گذاشتم وشروع کردم درست کردنش
بعده بار گذاشتن قورمه سبزی و درست کردن برنج وارد اتاق اراز شدم
اول لباسایه چرکو از رو زمین برداشتمو تو لباسشویی انداختم
بعدش رو تختو مرتب کردم کتابخونه رو گرد گیری کردم
جارو کشیدم
لباسا رو اتو کردم تا کردم گذاشتم تو کمد
با اشک خیره اتاق شدم مرتبو تمیز
با لبخند گفتم
+ارازی نیست که حرفایه دلمو بهش بگم اما تو هستی دیوونه نیستم اما تو اتاقشی همیشه پیش تویه
خستگیاش با تویه شادیاش اخماش اعصاب داغونش.... همه!!!
تکیه دادم به چهار چوب لیز خوردم
+ خیلی دوسش دارم... عاشقشم... به تو که اتاقشی حسودیم میشه....اما وقت رفتنه دل کندن..... نمیدونم بعده من... چه کسی وارد این خونه میشه.... عروس این خونه... خانم این خونه.....کیه چه شکلیه..... هه حتی فک کردن به اینکه تو قراره بشی اتاق مشترک اراز ویه زن دیگه منو تا مرز جنون میبره
اما چه کنم باید مثل همیشه بسوزمو بسازم
داد زدم
خداحافظ.... لحظه هایه با تو بودن
بلند شدم عقب عقب بیرون رفتم
وارد اشپزخونه شدمو زیر گازو خاموش کردم میزو چیدم
اومدم بیرون کولمو از رویه میز برداشتمو به سمته در رفتم رو کردم سمته خونه
میخواستم اجر به اجرشو به خاطر بسپارم
+حال خوبو بدم با اراز اینجا بوده تو همین خونه
تو این خونه عاشق شدم.... اشک ریختم برا دوریش.... زجه زدم برا نبودنش...... خندیدم با خنده هاش
قول دادم اگه حالش خوب شد... نخواستم برم... انگار که نه معلومه نمیخوادم.... پس میرم
امیدوارم بعده من هرکی وارده این خونه بشه همش حسه عاشقانه تجربه کنه همش بخنده وشاد باشه..... کنار اراز من...
یعنی... اراز بهش نمیگه قبله تو یه دختر تو این خونه بوده... هق.... یه مزاحم که شرش کم شد
اون چی میگه... کنار میاد... خداکنه کنار بیادو دله ارازمو نشکونه.... تحمل درد خودمو دارم درده اونو نه
لبخنده تلخی زدم.....خداحافظ کلبه عشق... درو بستمو
با قدمایه اهسته به سمته اسانسور رفتم
واردش شدم به دیواره تکیه دادمو خیره خودم تو اینه شدم
هرکی ببینتم فک میکنه عذادارم
کامل سیاه پوشیده بودم
با چشمایه سرخو ورم کرده
پیاده راه افتادم
هوا تاریک شده بود که به خونه رسیدم
زنگو زدم بدون حرفی در باز شد
رفتم داخل
وارد سالن شدم همه بودن سلامی دادم ورفتم بالا
رو تخت نشستم
رو تخت دراز کشیدم خیره سقف شدم
نگام افتاد به کولم دست دراز کردمو برداشتمش
درشو باز کردمو همه وسایله داخلشو ریختم رو تخت
نگامو چرخوندم ورو گوشیم زوم کردم برش داشتمو روشنش کردم
دلم برا زندگیه عادیم تنگ شده بود
برا دانشگاهو بچه ها شیطنتامون
هههه چه روزایی بود
با فکر ادامه دادن به درس
روونه پایین شدم
+مادر جون
_جانم عزیزم
+میگم میشه من.... تا وقتی اینجام کنار شما به درسم ادامه بدم... ادرس پدر مادرمم پیدا کردم انتقالی میگیرم... ادامه پست بالا
...
پست ویژه
zahra_85
۵۵۴

پست ویژه

۱ هفته پیش
ادامه #پارت_پنجاهو_پنجم
_فردا صبح ساعت 9 اینجا باش ارادو ارزو هم امشب میان وسایله انیدو بیارین، انید تا وقتی که خانوادشو پیدا کنه پیش من میمونه
وبه سمته میز شام رفت
همه شوکه شده بودن
ارزو با بغض نالید
_اخه چراااا
با اشک خیره اراد شد
اشکاش میریخت اراد بغلش کردو سعی داشت ارومش کنه
رها به سمته اومدو دستایه یخ کردمو تو دستاش گرفت
سرشو نزدیک گوشم اورد
_حالت خوبه انید
سری تکون دادم
_پس چرا انقدر یخی
فقط خیرش شدم مردمک چشمام میلرزید
یه بغص مثل سد راه تنفسمو گرفته بود کلمه ای حرف میزدم سیل اشکام حاله دلمو رسوا میکرد
پس فقط سکوت کردم
بلند شدم همه خیره من بودن حتی اراز بدون نگاه کردن بهش به سمته میز رفتمو رو صندلی جای گرفتم
کم کم همه اومدن هیچکس کلمه ای حرف نزد
خبری از خنده هامون نبود
به زور قاشق قاشق غذا تو دهنم میکردمو بدون جوییدن با لیوان اب پایین میدادم تا بغصم نشکنه
چند قاشق خوردمو بلند شدم
_چرا غذاتو کامل نخوری دخترم
خیره مادر جون شدم به زور بغصمو قورت دادم
با صدایی که کمی میلرزید لب زدم
+سیر شدم..... ممنون
با قدمایه لرزون به سمته اتاقم رفتمو رو تخت نشستم خیره روبه روم
فکر کردم به فردا
نمیدونم چرا توقع داشتم مثل رمانا اراز بگه نه نمیخوام زنمو طلاق بدم
هه زهی خیال باطل اون روز شماری میکنه برا جدا شدن از من.....
#اجباربه_خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_پنجاهو#ششم
اشکام یکی یکی رو گونم میریختن
تو فکر بودمو اروم اروم اشک میریختم که صدایه در اومد فوری اشکامو پاک کردمو کتاب کنار دستمو برداشتمو باز کردم انگار داشتم کتاب میخوندم
در باز شدو اول ارزو پشت سرش رها و درسا وارد شدن
هر سه تاشون با تعجب خیره منی بودن که ریلکس به صفحه کتاب خیره شده بودن
خوب کدوم خری با شنیدن خبر طلاق از عشقش میره تو اتاق کتاب میخونه....
ارزو کنارم نشستو کتابو از زیر ودستم کشیدو انداخت کناری
سرمو بلند کردمو خیره صورت پریشونش شدم
_رها و دری میخوان برم اومدن خداحافظی
کنار کشید تا بچه ها کنارم بشینند
رها دستامو گرفت
_انید حالت خوبه.... میخوای ما پیشت بمونیم
بعد چند لحظه گفتم
+اره خوبم..... نه نه لازم نیس بیشتر از این بابا مامانتون شاید راضی نباشن
_ما بگیم انید نیاز داره پیشش باشیم اونا راصی میشن
جون درسا بگو الان ناراحت نیستی
نگاش کردم جونشو قسم خورد چراا اخه
+اول اینکه جونتو قسم نخور.... دوم... نه... حالم.. خوبه... اما خوشحالم... نیستم
_پس ما بریم
+اره برین
_فردا بیایم پیشت
فوری گفتم
+نه نه لازم نیس مگه قراره چی بشه بیاید اینجا
_باشه خواهری ما نمیایم
کاری نداری باما
+نه.... مراقب خودتون باشید... خداحافظ
رها یه طرف صورتم درسا هم یه طرف صورتمو بوسید
_خداحافظ جونم
_مراقب خودت باش انید..... خداحافط
ارزو اونارو بدرغه کرد
منم از رو بی حوصلگی رو تخت دراز کشیدم تا بخوابم
خیره سقف بودم که در باز شد
نگاهی انداختم به ارزو که تشک به دست اومد داخل
وسایلشو کف زمین پهن کردو خودشو انداخت روش
_اخییییی چقدره سنگین بودن
+اینجا چیکار میکنی
_امشبو میخوام پیش ابجیم بخوام عب داره
+نه کی گف عب داره
دوباره دراز کشیدمو چشمامو بستم
_میخوای بخوابی... انقدر زود
+مگه ساعت چنده
_10.30
+زوده
_نیس
+برا من که خستم نه
ارزو دیگه چیزی نگفت
هنوز امید داشتم دلم روشن بود که فردا اراز میاد به مادر جون میگه من نمیخوام زنمو طلاق بدم حتی اگه نخوامش
اما.... چرا باید زنی که نخوادو نگه داره
هه اون الان تو پوست خودش نمیگنجه
دیگه زنی نیس که مزاحمش باشه
انقد با خودم فک کردم که چشمام گرم شدو خوابم برد
ارزو))
حالم خراب بود ارازو انید میخواستن طلاق بگیرن اما من جایه اونا بهم ریخته بودم
دلم نمیخواست طلاق بگیرن چون عشقو تو چشمایه هردو میدیدم
نگاهی به انید انداختم
از نفسایه اروم و عمیقش فهمیدم خوابیده
بلند شدم من نمیتونستم همینجوری بشینم ببینم اینا دارن طلاق میگیرن
به سمته پایین رفتم خونه تو سکوت بود
هیچکس خواب نبود اما دلو حوصله بیدار بودنو شاد بودنم نداشتن
به سمته اتاق مادر جون رفتم حتما خوابه اما من تا فردا صبح طاقت ندارم
دو تقه به در زدمو رفتم داخل... در کمال تعجب مادر جون تو این ساعت بیدار بودو با نور کم کتاب میخوند
با ذیدن من کتابشو بست
_بله دخترم کاری داری
رفتم جلو تر کنارش زانو زدم
+مادر جون
_جونم
+چرا گفتین انیدو اراز از هم طلاق بگیرن
_چون دیگه دلیلی نداره زنو شوهر باشن
+اونا عاشقن خوده شما با چشم عشقه انیدو دیدین
_اما عشق ارازو ندیدم... عشق یک طرفه فایده ای نداره
+یک طرفه نیس
_انید چند ماه دلتنگی از عشقشو کشید اما بعده برگشت اراز اعتراف نکرد چون از پس زده شدن میترسید
ارازم اگه عاشقه تا الان به خاطر غرورش اعتراف نکرد
+خوب چرا از هم جدا شن
_اونا به هم اعتراف نکردن چون خیالشون راحت بود کنار همن باید از هم دور باشن جدا باشن تا به یه چیزی تو درونشون برسن
این دوری برا اعتراف کردن به عشقشونه ما عشقه انیدو دیدیم باید عشق ارازم ببینیم
+چطوری
_اراز تا پایان روزی که انید اینجاس فرصت داره به انید بگه
+اگه تا اون روز نگه
_غرورشو به عشقش ترجیح داده.... در اون صورت رفتنو نموندن انید بهتره
با صدایه لرزونی گفتم
+خداکنه بگه
_خوب حالا متوجه شدی پاشو برو بخواب
+چشم.... شب بخیر
_شبه توهم بخیر دخترم
بعده یه نگاه طولانی به مادر بزرگ از در بیرون زدمو به سمته اتاق رفتم...
اراز))
اعصابم داغون بود چند ساعته تو خیابونا دارم ولگردی میکنم طاقت خونه بدونه اونو ندارم عادت کردم همیشه اونم باشه
ساعت 1 شب برگشتم خونه درو باز کردمو رفتم داخل
به سمته اتاقم رفتم چشمم به اتاقش خورد قلبم فرمان میداد برو تو اتاق اون رو تخت اون کنار بویه عطره موهاش بخواب
اما مغزم میگفت دیگه اونی نیس فراموشش کن از همین جا شروع کن
تو یه جهش خودمو به در رسوندم کلیدو تو در چرخوندم که قفل شد
کلیدو برداشتمو تو کابینت انداختم تا دیگه چشمم بهش نخوره
وارد اتاقم شدم بعده تعویض لباسام رو تخت دراز کشیدمو ساعدمو گذاشتم رو صورتم
سرم درد میکرد
چرا مادر جون این حرفو زد
کاش همونجا پامیشدمو به عشقم اعتراف میکردم
اه اما بازم غرورم اجازه نداد
لعنت به این غرور لعنت به این قلب که عاشقش شده
پاشدمو به سمته اشپزخونه رفتم مسکنی برداشتمو خوردم
به سمته سالن رفتمو رو مبل دراز کشیدم
_احمق از فردا دیگه زنه تو نیس
_بهتره نباشه تا وابسته تر نشه
_هه غرور جان خبر نداری عاشقشم شده
_نشده... فقط وابسته شده.. اونم چند روز نباشه فراموش میشه
_میبینیم
اه سرمو تکون دادم من یه دیوونم اخه کدوم ادم عاقلی با خودش حرف میزنه که من احساسامم با هم حرف میزنند
سرم داشت میترکید
به فردا فک کردم فردا روزه نحسی در پیش داریم....
انید))
صبح با کسلی بلند شدم لباسامو عوص کردم صورتمو شستمو با ارزو رفتیم پایین همه بیدار شده بودن خیره ساعت شدم نیم ساعت تا جدایی مونده بود
به زور دو لقمه خوردمو رفتم تو حیاط
خودمو مشغول گلا کردم با صدایه زنگ به خودم اومدم
نگام به در بود که باز شدو اراز اومد داخل اخم داشت
چقدر دلم براش تنگ شده بود
نگاش به من بود
دستو پامو گم کردم حالا چیکار کنم ضایس برم تو خونه
سرمو چرخوندم خیره گلا شدم همون موقع صدایه کفشاشو شنیدم داشت نزدیک میشد با هر قدم قلب من خودشو محکم تر به سینم میکوبید
درست پشت سرم ایستاد
برگشتم خیرش شدم
+سلام ... ادامه پست بالا...
...
حلوا تک نفره
zahra_85
۱۶۷

حلوا تک نفره

۱ هفته پیش
ادامه پارت#پنجاهو_چهارم
با چشمایه مطلوم خیرش شدم
+اراز تو..... تو خیلی خوبی.... ممنونم که هستی
وخودمو انداختم تو بغلش اولش شوکه بود دستاش کنارش افتاده بود اما بعده چند لحطه دستاشو دورم حلقه کرد سرمو به سینه پهنش تکیه دادم انگار بهم ارامش تزریق کرده باشن
اروم شدم چقدر اغوشش گرمه
سرمو بلند کردمو ازش جدا شدم اشکایه خشک شده زیره چشممو پاک کردم سرمو زیر انداختم
_اروم شدی
+اره.... خیلی زیاد... ممنونم اراز
_خواهش میکنم
اراز بلند شدو رفت بیرون شاید متوجه معذب بودنم شد
منم بعده چند لحطه رفتم داخل خونه خبری از احسان نبود انگار رفته بود
انگار فهمیده بود که تنها کسی که میتونه ارومم کنه ارازه....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_پنجاهو_پنجم
چند روز گذشته بود حال روحیه خوبی نداشتم
تو خودم بودم همشم تو اتاق
ارزو اراد از ماه عسل برگشتن اراز رفت دیدنشون اما من نرفتم
خیلی بهم ریخته بودم.
مثل هر روز تو بالکن اتاقم نشسته بودم خیره اسمون با خدا دردو دل میکردم
که صدایه دره اتاقم اومد
بعد چند لحظه هیکل چهارشونه اراز تو چهار چوب در قرار گرفت
رو زانو کنارم نشست
با اخم خیرم شد
_اماده شو امشب میریم خونه مادر جون
پاشد که بره
+توبرو من نمیام
برگشت اخماش بیشتر رفت توهم
_غلط میکنی میخوای تنها تو خونه چیکار کنی
+اه میخوام به تنهایی عادت کنم
_با من کل کل نکن انید یا تا 10 دقیقه دیگه حاصر جلو دری یا خودم با روش خودم امادت میکنم ومیبرمت ورفت
چند ثانیه جایه خالیش شدم
واقعا از تحدیدش ترسیدم. اراز وقتی حرفی میزد بهش عمل میکرد
کلافه بلند شدم تا اماده شم
همینطوری هول هولکی یه چیزی تنم کردم اصلا حوصله نداشتم
رفتم بیرون رو مبل نشستم چند دقیقه بعد ارازم اومد همراه هم رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم واراز راه افتاد
سرمو به شیشه چسبوندم
_رها ودرسا هم هستن
+برا چی.... خبریه
_اومدن یه خبر خوب به تو بدن
سرمو بلند کردم خبر خوب...... چی میتونه باشه
+چی
_خودشون بهت میگن
+خوب بگو من تو اونجا جون به لب میشم
_خواستن خودشون بهت بگن.... پس اصرار نکن
جمله اخرو با تحکم گفت منم زیپ دهنمو کشیدم وتا رسیدن به خونه مادر جون سکوت کردم
از ماشین پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم
چقدر دلم برا خونه مادر جون تنگ شده بود
با قدمایه نسبتا تندی به سمته در خونه رفتم
دستمو رو دستگیره بردم که همون موقع در باز شدو ارزو تو چهار چوب در قرار گرفت
چقدر خوشگل شده بود عروس خانم
لبخنده پهنی زد
_انیدد
به سمتم اومدو سفت بغلم کرد
+اخ ارزو له شدم
خندیدو ولم کرد
بعد احوال پرسی با بقیه کنار ارزو جای گرفتم
رها درسا روبه روم بودن
+خوب بگین خبر خوشتون چیه
رها خندید
_من میگم
خوب تو همین چند ماهه که ارشام پیدات کرده بودو میخواست دوباره بگیرتت یه اتفاقی افتاد که یهو شرش کم شد نه
سری تکون دادم
+اره
_خوب اون اتفاقو بگووووو
_تو همون روزا که ارشام خان درگیر تو بود یه روز یه خانم خوشگل بور چشم ابی با یه بچه دره خونشونو میزنه
بعذش چی.... کافش به عمل میاد خانم زنه ارشام خانه
همه باهم گفتیم
=نههه
_اره زنه میگه ارشام گفته برا انجام دادنه کاراش مثل فروختنه ملکو املاکش میاد ایران که بعدش بره با دختره زندگی کنه
اما در واقع میخواسته دختره رو بپیچونه
دختره بعد چند ماه میفهمه اوه 4 ماهه حاملس
ارشامم نیومده ازشم اصلا خبر نداره خلاصه از طریق دوستاش ادرسه ایرانشو پیدا میکنه وبا یه بچه 1 ماهه پامیشه میاد دنبال پدر بچش
+صبرکن صبر کن ارشام که تو اعلام نتایج کنکور من اومد ایرام یعنی چند سال پیش.....
_اره درسته چندساله پیش اما یادته هر سه ماه یه ماه میرفت خارج برا سر زدن به کارخونه خارج
سری تکون دادم
+اهاننن
خوب بعد
_ارشام اول انکار کرد اما وقتی ازش ازمایش گرفتن متوجه شدن بعله بچه برا اونه
بعدشم به اجبار پدرش پاشد با زنو بچش رفت درست 20 روز پیش
عمو وزن عموتم ده روز پیش کاراشونو انجام دادن وبرا همیشه رفتم پیش خانوده پسرشون
+لجننننن از همون اول گفتم این ارشام ادم نیس با یه مشت دختره هرزه بود میخواست با منم ازدواج کنه از اونور یه زنم داشت
پست ترو لجن تر از این ادم نیس
ارزو منو تو اغوشش گرفتو به خودش فشرد
_اونو ولش کن انید به این فک کن دیگه ارشامی نیس که مزاحمت بشه که ترس داشته باشی بیاد ببرتت لبخندی زدم
+اره نیس
خندیدم بعده چند روز احساس کردم قلبم دوباره شروع به کار کرده
اونشب کلی با بچه ها گفتیمو خندیدیم
اخر شب مادر جون گفت امشبو اونجا بمونم فردا شب باهممون یه کار خیلی مهم داره
اراز اول کمی کلافه بود تو جواب دادن اما بعدش گفت باشه وخداحافظی کردو رفت
مادر جونم رفت بخوابه
رها و درسا رو بزور نگه داشتم
با بچه ها رفتیم تا نصفه شب فیلم دیدیمو مسخره بازی در اوردیم
وقت خواب تو سالن رو یه عالمه بالشت دراز کشیدیم
به سقف خیره شدم لبخنده پهنی زدم
+چی از این بهتر که بدونی دیگه کسی نیس که بخواد به زور ببرتت اذیتت کنه واز خوانوادت دورت کنه
چشمامو بستم وبا ارامشی خوابیدم
و نمیدونستم ارامش دلم ارامش قبله طوفانه......
صبح با بچه ها تو الاچیق صبحانه خوردیم
اقایون رفتن سره کار ماهم لباسامونو عوض کردیم
پریدیم تو باغچه کلی گل اورده بودن
با هم شروع کردیم گل کاری
وسطایه کار یکمی شیطنتم میکردیم
ارزو داشت گلایه اونورو اب میداد
منم غرق شده بودم تو کار
یه لحظه احساس کردم پشتم یخ بست فوری بلند شدم که اب با فشار رو صورتم قرار گرفت
جیغی کشیدمو دویدم عقب
چشمامو باز کردم که با رها درسا که پهن زمین شده بودنو میخندیدن وارزو که دستشو رو دلش گذاشته بودو با خنده خیره من بود شدم
جیغی کشیدمو شطل خاکو ورداشتمو دنبال ارزو دویدم من میدویدم اون میدوید
اخرش خفتش کردم
_انید تورو قراننن..... انیدددد غلط کردم... نکن.... از خاک بدم میاد... نکن... بابا بیا بندازم تو استخر خاک نریز رومممممم
+نه دیگه نمیشه
منم از اب سرد بدم میاد اما تو ریختی روم
یکککک..... دوووو.....سهههههه
_جیغغغغغغغ
خاکارو خالی کردم رو ارزو
به ارزو که چشم بسته جیغ میزدو بالا پایین میپرید خیره شدم
زدم زیر خنده
رو زمین نشستمو بهش میخندیدم
ارزو رفت حموم منم لباسامو عوض کردم
بعد ناهار با بچه ها نشستیم شطرنج بازی کردیم
با اومدن ارادو احسان بازیمون مهیج تر شد
اونقدر غرق بازی بودیم که نفهمیدیم کی شب شد
با صدایه زنگ به خودمون اومدیم
عطیه جون رفت درو باز کنه ماهم وسایلو جمع کردیم
با وارد شدن اراز رفتیم رو مبلا نشستیم
مادر جون با اقتدار رو مبلش نشسته بودو تکیه داشت به عصاش
_گفتم امشب اینجا باشید چون میخوام مسئله مهمی رو مطرح کنم
همه چشم داشتیم به دهن مادر جون ببینیم چی میخواد بگه
_خوب خدارو شکر انگار پسر عمویه انید رفته خارج ودیگه خطری ازجانب اون برا انید نیس
من امروز یه نفرو فرستادم پی خانوادش که گفتن اوناهم از اون محله رفتن وانگار سرشون به زندگیه خودشونه
ارازم که مامورینش تموم شده
دستام یخ کرد میتزسیدم از اتفاقی که شاید بخواد بیفته نکنه......
_دیگه صلاح نمیدونم شما باهم باشید
مخاطبش منو اراز بودیم
_برا فردا صبح با حاج اقا قرار گذاشتم بیاد صیغه طلاقو جاری کنه
ناخداگاه برگشتم طرفه اراز خیرش شدم
اونم نگام کرد اما سردو یخیی
لرزیدم قلبم یخ زد از سریه چشماش
نگاه گرفتم مادر جون خیرمون بود
_مخالف که نیستید
بعده چند دقیقه مکث اراز گفت
_هر چی خودتون صلاح بدونید
مادر جون سری تکون داد
بلند شد...
...
سحری خوشمزه ما
zahra_85
۸۹۵

سحری خوشمزه ما

۲ هفته پیش
https://timefriend.net/nazareto/nazar/16201143600639
چالش دوست شناسی😃
https://harfeto.timefriend.net/16198022028613
چالش ناشناس👆👆
#اجباربه_خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_هشتم
من بودم که وسط سالن ایستاده بودم وبا دستایه خونی تو شوک خیره شده بودم به دره اتاق عمل
دستامو بالا اوردم خیره شدم به خون رو دستام بردمش نزدیک صورتم گذاشتمش رو صورتم بوش کردم بویه جدایی میداد بویه تلخ دلتنگی بویه سرما رو گونم کشیدمش
رو زانو افتادم رو زمین
+نعععع... ارازز.. زز.... نمیمیره...
اشکام یکی یکی ریختن رو گونم هق زدم قلبم سوخت فشرده شد خون تو رگام یخ بست
+مگه... میشه... تن... هامم... بزاره... مگه.. میشه.. بزنه.. زیر... قولش... نعع... نمیشه.. نمیتونه...
خیره مادر جون شدم
+نمیره.... مادر....جون...مگه..نع
مادر جون بیتوان خودشو بهن رسوندو در اغوشم گرفت
_نمیره جونم..... نمیره
+اخ... اگه... نباشه... دق.. میکنم
مادر جون اروم نوازشم کرد دیگه ضعیف تر از اون بودم که این شوک رو تحمل کنم چشمام بسته شدو به خواب عمیقی فرو رفتم
.............................................................................
چشمامو باز کردم
روتخت بودم وتو دستم سرم بود بلند شدم
سرمو در اوردم از دردش صورتم جمع شد دسته دیگمو روش گذاشتم تا خون ریزی نکنه
رفتم بیرون چشمم خورد به احسان که با چشمایه قرمز رو صندلیایه کنار اتاق نشسته بود
کنارش نشستم هنوز متوجه من نشده بود دستمو گذاشتم رو بازوش
+احسا.. ننن
نگاشو از دیوار گرفتو بهم داد
_جان زن داداش
لب گزیدم تا اشکام نریزه
+ارا.. ززز
_میبرمت پیشش
بلند شد کنارش قدم برداشتم قدمام کوتاه بودو ناتوان
به سمته بخش ای سیو رفت دستمو رو قلبم فشار دادم
خدا کنه حالش خوب باشه
وارد سالن شد
اخر سالن مادر جونو ارزو واراد نشسته بودن
به سمتشون رفتم
نگامو ازشون گرفتمو به دره شیشه ای دادم
به سمتش رفتم دستمو گذاشتم رو در تا نیفتم خودمو جلو کشیدم
باورم نمیشد این اراز بود اراز من که الان بین یه عالمه دستگاه گم شده بود
اشکام ریختن اراز نه زنده بود نه مرده اما خدارو شکر که بود که نفس میکشید حتی شده با قلب تیر خوردش
لیز خوردم کنار در
نگاه کردم به بقیه
+مطمعنم حالش خوب میشه مطمعنم زیر قولش نمیزنه وتا اخرش کنارمه
................................دو روز بعد..............................
از تو اتاق دکتر بیرون اومدم تمام فکرمو حرفایه دکتر مشغول کرده بود
(_ببینید خانم شوهر شما الان تو یه حالتیه که نه مرده نه زندس تو یه حالت مثل یه خواب عمیق
+خوب چطور میشه از این خواب عمیق بیدارش کنیم
لبخنده محوی زد
_این خواب یه خواب معمولی نیس که با یه صدا کردن بیدار شه
معمولا صحبت کردن باهاش به یاد اوردن گذشته و قولا وحرفایی که زده و....
یه شوک که باعث شه به خودش بیاد میتونه اونو برگردونه
+خوب... خوب میشه من باهاش صحبت کنم
_فعلا نه اما تا موقعیتش پیش بیاد هماهنگ میکنم
+ممنونم
_خواهش میکنم) از فکر بیرون اومدم نگاهی به لباسایه تنم انداختم دوروزه که لباس سیاه پوشیدم برایه بیتابیه دلم عذا گرفتم
با قدمایه اهسته به سمته سالنی که اراز بستریه رفتم
تا وارد سالن شدم
نگام افتاد به ارزو که دوباره قش کرده بود
اراد نگاهی بهم انداخت
_انید لطفا یه لیوان اب بیار
سری تکون دادمو به سمته اب سرد کن رفتم
خارج از سالن بود
لیوانو اب کردم، سرم پایین بود داشتم دوباره به طرفه سالن میرفتم که صدایه جیغ جیغ زنی توجهمو جلب کرد
سرمو بلند کردم چشمامو ریز کردم تا از حدسم مطمعن شم
وایی خدایه من اون... اون الهه بود که داشت با مسئول اورژانس بحث میکرد
انگار که متوجه نگاه سنگینم شد که سرشو به طرفم چرخوند
با چشمایه گرد شده خیرم بود منم تو شوک خیرش بودم با افتادن لیوان از دستم به خودم اومدم
اونم به خودش اومد وبه سمتم هجوم اورد
دستشو برد بالا چشمامو بستم تا نبینم چطور کسی که اسمشو مادر گذاشته بودم بهم سیلی میزنه
با نخوردن دستش تو صورتم چشمامو باز کردم وبه دستش که تو هوا معلق بود خیره شدم یکی محکم مچ دستشو گرفته بود نگاهی به کنار دستم انداختم
اراد بود با صورتی قرمز ورگ گردنه برجسته خیره الهه بود
_مادر نزاییده کسی که بخواد رو ناموس برادرم دست بلند کنه
_برو گمشو عمو ناموس برادرت کیه این دختره چشم سفید دختر که چه عرض کنم ماریه که تو استین پرورش دادم کسی که بی ابروم کرد
_هه دختره شما بود اما الان زن داداش منه الانم هریی
ودست الهه رو رها کرد
الهه شوک زده خیرم شد
میخواستم حرف بزنم که اراد دستمو گرفتو کشون کشون بردتم
این هنوز شروع ماجرا بود
یه ساعت بعد سرو کله هر دوشون پیدا شد دعوایی به پا کردن که بیا وببین من همش نشسته بودمو زار میزدم بقیه جلوشون ایستاده بودن
هنوز داشت جو اروم میشد که ارشام لجن اومد
از همون اول داد زد
_عمو کجاست این دختره فراریت بیاد که زنده نمیزارمش
_هوو چته بیمارستانو گذاشتی رو سرت
ارشام دستشو محکم به سینه احسان کوبید
+برو بابا، زنم کجاست اومدم ببرمش
_زنت کیه عمو
ارشام چشم گردوند ورو من زوم شد
_تو کدوم سوراخ موشی قایم شده بودی گیس بریده حالا کارت به جایی رسیده که اراشامو سره سفره عقد قال میزاری ارهههعععع
احسان جلوش ایستاد
_صداتو رو ناموس داداشم بلند نکن که تضمین نمیکنم نفرستمت رو تخت مرده شور خونه
بحث بالا گرفت یکی اون میگفت یکی احسان نگهبانایه بیمارستانم جلو دارشون نبودن
دیگه خسته شده بودم بلند شدم
+بسهههههههه
رفتم جلو
+بسه بسه عذابم دادین بسه به قران
هرچی خواستین گفتین حالا صبر کنید من بگم صبر کنید من از غصه هایه این دل بگم
ماماننن باباااا بعده 15 سال پیدام کردید
به زور گرفتینم به زور از خانواده مهربونم از کانون گرمو صمیمیم بیرونم کشیدید هیچی نگفتم سوختم ساختم
بعده یه سال بی محبتی هاتون سرد بودناتون مشغله هاتون دعواهاتون شروع شد از تنهایی گوشه نشین شدم دم نزدمممم
همه چی گذشتو من نگفتم نههه
اما.... اماااااا دیگه اونقدر سکوت کردم که سوارم شدید که این شد نتیجش مثل بقیه اجباراتون خواستید به اجبار شوهرم بدید
میدونستید هر چی تو کتم بره این قضیه محاله که بره
اما بازم حرفه خوتونو زدید
جیغ کشیدم گریه کردم التماس کردم گفتممم نمیخوام یه مرده هیزه لجنو نمیخوام اما گفتینن نه ارشام خوبه ارشام مرده ارشام خوشبختت میکنه
هقققققق
اونقدر عذابم دادید که بی ابرویی رو به این ازدواج اجباری ترجیح دادم
بینید چی کشیدم که این ننگو ترجیح دادم
اخخخخ همه اینا به کنار شنیدن اینکه با کارخونتون معاملم کردید داغونم کرد
چرااا بابا مگه دخترت نبودم مگه از خونه خودت نبودم چرا مثل پدرت خواستی بچتو عذاب بدیی چراااا
رو زانو افتادم رو زمین خم شدمو زار زدم برا خودم برا این زندگیه نکبت بارم برا اراز برا قلبه بیتابم برا همه چیز
ارزو تو اغوشم گرفتو دل داریم داد
با اینکه هنوز دعواهاشون تموم نشده بود اما نگهبان بیرونشون کرد وجو بیمارستان اروم شد
حرف اخرشون هنوز تو سرمه
_میریم اما با قانون برمیگردیم... ادامه تو کپشن ویدیوها...
...
بامیه
zahra_85
۵۶۱

بامیه

۳ هفته پیش
ادامه#پارت_چهلو_ششم
_هویتش مشخص شده بوده برا همین کشتنش
بلند شدم سرم گیش میرفت به سکته سرهنگ رفتم
+جناب سرهنگ بگین اراز من نیس
_دخترم ما نگفتیم ارازه ما گفتیم یکی از افراد که هویتش مشخص شده شهید شده فعلا فقط ما میدونیم هویت اراز مشخص شده بوده
شاید کسه دیگه باشه یا اصلا شایعه ودروغ
رو زانوهام افتادم رو زمین اراد که تا الان تو شوک بود به سمتم اومدو بازومو گرفت نه حرف میزدم نه گریه میکردم فقط خیره به یه نقطه بودم
ارادو همکاره اراز داشتن حرف میزدن اما من کر شده بودم وهیچی نمییفهمیدم
سرم گیج رفت وفرو رفتم تو دنیایه تاریکی دیگه هیچی نفهمیدم
چشمامو با درد باز کردم چشمم افتاد به یه اتاق سفید رنگ از بویه الکل فهمیدم بیمارستانه
به زور خودمو بالا کشیدم ونشستم با یاد اتفاقات چند ساعت پیش چشمام پره اشک شد
هق هقم کله اتاقو در بر گرفت در باز شدو مادر جون تو چهار چوب در قرار گرفت
با بغض لب زدم
+ار... اززز
مادر جون به سکتم اومدو تو اغوشم گرفت
+مادر جون... اراززز.. هققققق
_اروم باش جونم
+بگید دروغه... بگید اراز برگشته
_دروغ نیست جونم اما راستم نیس فقط یه حدسه
+خداکنه یکی دیگه باشه
اروم به پشم زد
_خودخواه نشو عزیز دلم اونا هم جگر گوشه یه خانوادن دعا کن دروغ باشه......
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_هفتم
+اما اونا هم دعا میکنند به جایه بچه خودشون اراز باشه
_نه جونم اشتباه نکن تنها کسی که بتونه این ماموریتو به پایان برسونه ارازه پس اونا هم دعا میکنند اراز زنده بمونه تا بچه هاشون برگردن
+خداکنه اینطور باشه
_همینطوریه
بعد مرخص شدنم به سمته خونه رفتیم ارزو فشارش افتاده بود ارادم بهش سرم زده بودو خواب بود احسان سرشو دو دستاش گرفته بود ومعلوم بود بغض داره
اراد از اون بدتر مادر جونم که نگم کمرش شکسته بود وضع منم گفتن نداشت
هر روز که میگذشت اشکام کمتر میشد حال زارم بدتر دیگه جونی برایه اشک ریختنو اه وناله نداشتم
دو هفته گذشته بود دوهفته از بیخبری دو هفته که مثل دو قرن گذشت
خیلی سخت بود تازه بفهمی عاشق شدی تا بخودت بیای وبخوای عاشقش کنی ببینی نباشه رفته باشه
قلبتم با خودش برده باشه
یه گوشه کز میکردمو به خنده هاش فکر میکرد
اخ کاش بودی تا تو چال گونت غرق میشدم
دیگه اشک نمیریختم چشمه اشکام خشک شده بود کاره هر روزم یاداوریه خاطرات تلخو شیرین گذشته بود
همه تعجب کرده بودن منی که هر روز از زوره گیریه میرفتم زیر سرم چرا یهو اینجوری شدم بیحس شده بودن
هر روز میرفتم تو گل خونه و با گلا حرف میزدم
یادم رفت بگم اون دوتا مرغ عشم اومدن کناره گلخونه لونه کردن
مثل هر روز تو گلخونه بودم وزل زده بودم به گله رز
_تو فکری
نگاهی به مادر جون که صندلیه کنارم جای گرفت انداختم
+نباشم
_دلیلی نداره
+نبودنش دلیله
_بعضی رفتنا برا نشون دادنه عشقه
+هه اما اراز عاشق نیست تا عشقشو نشون بده
_تو که هستی
+عشق یه طرفه به درد نمیخوره
مادر جون بلند شد ضربه ای به شونم زد
_اونم الان میگه عشقه یه طرفه به درد نمیخوره، به خودتون بیاین غرور کاری کرده از خواسته دلتون بگزرین
ورفت
بغض کرده به نقطه ای خیره شدم
+اما بعضی رفتنا برا فراموش کردن همدیگس
...................................
هر روز میگذشت وضع خونه خراب تر میشد دله من تنگ تر کمر مادر جون شکسته تر زجه هایه ارزو دلخراش تر بغض اراد عمیق تر واحسان ضعیف تر میشد
اما یه روزی لبخند زندگیو میبینی دقیق تر که میشی میبینی پوزخند مراقب پوزخند هایه زندگی باش
.............................................................................
اراز))
با پوزخند نگاهی به افخم که با صورت جمع شده از درد دستشو رو پاش گذاشته بود انداختم
لیندا مثل موش کنار پدرش نشسته بودو میلرزید
+سزایه درگیر شدن با اراز پناهی همینه اقایه افخم
اخرشو کشیده ومزحک گفتم
روزی که داشتی دستور دست کاریه ماشین پدر مادرمو میدادی باید به اینجا فکر میکردی
فکر میکردی که یه شیر برایه انتقام بر میخیزه
_اگه پدرت... باهام لج نمیکرد نمیمرد
+پدرم قسم خورده بود به عدالت توقعت بی جا بود که پناهیه بزرگ دست بزاره رو اعتقاداتش
خواست حرف بزنه که دستمو به علامت سکوت بلند کردم
+مهم الانه که نسل افخم خانوادش منقرض میشه برایه همیشه
صدایه زنگ گوشیم اومد بچه ها رسیده بودن
با وارد شدن مامورین افخم رو سپردم دست بهروزی وپشت کردم بهشون گوشیه خودمو از تو جیبم در اوردم وبعد سه، چهار هفته روشنش کردم
با روشن شدنش چهره خندون انید نمایان شد
لبخندی زدم
+قبل تو نمیدونستم دریایه واقعی چه رنگیه دریایی ترین دریایه عالم
این عکسو اون شب که با هستی شهربازی بودیم گرفتیم
بین همه عکسا تو این انید از همه خوشگل تر افتاده بود
چشمایه دریاییش برق میزد ولبخندش کش اومده بود
کی شدی دلیل ارامشم که خودم نفهمیدم
دستی تو موهام کشیدم راست میگن عشق بدون در زدن وارد قلب میشه
وارد گزارش تماس شدم دختره سرتق چقدر زنگ زده بود خواستم لمس کنم اسمشو تا بعده چند هفته صداشو بشنوم که صدایه داد بهروزی اومد
برگشتنم مصادف شد با سوختن قلبم
ناغافل افخم خیز برداشته بودو تفنگ و به سمته قلبم نشونه گرفته بود
رو زانوهام افتادم رو زمین دستمو گذاشتم رو قلبم با هر بار نفس کشیدنم قفسه سینم میسوخت وخون میومد تو حلقم
بهروزی خواست بیاد سمتم که گفتم
+اول..... اینا... رو... ببر... بقیه... هستن...
بهروزی اطعت گفتو افخم رو با پوزخند رو لبش برد
لیندا با پوزخند رو لبش خیرم بود افسر زن میکشیدش لب زد
_گفته بودم پشیمون میشی که انیدو انتخاب کردیو لیندارو کنار گذاشتی
با خارج شدنش نگامو از در گرفتم بچه ها کمک کردن تا بلند شم اما تا خواستم بلند شم سرم گیج رفتو سیاهیه مطلق.....
............................................................................
انید))
از خوشحالی رو ابرا بودم الان خبر دادن که اراز زندس که افخم ولیندارو دستگیر کرده وماموریت با خوبیو خوشی تموم شده
منو ارزو با اراد و مادر جون با احسان می اومد
تو ماشین با ارزو از خوشحالی فقط نگاهم میکردیمو لبخند میزدیم
اما اراد پکر بود انگار نه انگار اراز برگشته
نگاهی به مسیر انداختم مسیر اداره نبود
+اراد فکر کنم از خوشحالی داری اشتباه میری این مسیر اداره نیس
چنگی به موهاش زد
_اداره نمیریم
لرزون گفتم
+پس میریم کجا
از تو اینه نگام کرد
_اراز کمی زخمی شده میریم بیمارستان
نفهمیدم چجوری خودمو از بین صندلیا انداختم جلو
ارزو هم هول کرده بود
+چی شده.... راستشو بگو
با عجز گفت
_یه زخم سطحیه نگران نباش الانم برو سرجات
سری تکون دادمو نشستم 5 مین بعد دم دره بیمارستان پیاده شدیم رفتیم داخل
ارازو هنوز نیاورده بودن انگار جایی که زخمی شده بیرون شهر بوده تا برسه زمان میبره برا همین ما زودتر رسیدیم
از استرس پوست لبمو میجوییدم، دستام یخ کرده بودو میلرزید نمیدونم چرا منتظر یه خبر تکون دهنده بودم
نگام به زمین بود با صدایه چرخ تختی سرمو بلند کردم چشمم به شخصه بیجونی که روتخت دراز کشیده بود وغرق خون بود افتاد
دویدم سمتش باورم نمیشه اون.... او.. ن اراز من بود
دستایه لرزونمو رو گونه خونیش کشیدم
تنش سرد تر از دستایه یخم بود
با چشمایه اشکیم بدرقش کردم داخله اتاق عمل
صدایه جیغ ارزو سالونو پر کرد اراد سعی داشت جلویه ارزو رو بگیره احسان به دیوار تکیه داده بودو شونه هاش میلرزید....
...
افطاری خوشمزه ما
zahra_85
۳۷۱

افطاری خوشمزه ما

۴ هفته پیش
ادامه#پارت_چهلو_پنجم
+البته... یاد داشت کنید09.......
_بله ممنون کوچکترین خبری بشه بهتون اطلاع بدم
بلند شدم
+ممنون
_خواهش میکنم
از در بیرون زدم داشت بارون میبارید دم صبح بود رو جدول کنار ماشین نشستمو سرمو گذاشتم رو پاهام
_انید بلند شو بیا تو ماشین خیس میشی
سرمو بلند کردم با صدایه لرزون وبغض اشکاری گفتم
+اراد میشه چند دقیقه تو ماشین باشی خودم میام الان فقط به تنهایی نیاز دارم
نگاهه طولانی بهم انداخت انگار متوجه شد چقدر داغونم که گفت
_باشه من تو ماشین منتظرتم
اراد سواره ماشین شد شروع کردم دردو دل با خدا
دختر بچه که بودم از عشقو عاشقی چیزی نمیفهمیدم فقط میدونستم وقتی دو نفر ازدواج میکنند یعنی عاشقن
اما الان میگم
وقتی دونفر ازدواج میکنند عاشق نیستن شاید مجبورن
منو اراز مجبور بودیم باهم باشیم ونقشه عاشقارو بازی کنیم
انقدر تو نقشم فرو رفتم که وقتی به خودم اومدم دیدم عاشق شدم اونم کی اراز
هه روزه اولی که دیدمش گفتم با یه من عسلم نمیشه خوردش اما الان میگم اراز با همه چیزش شیرینه با اخماش، تشراش، عصبانیتش، دعواهاش، تذکراش، هههه ته ریشش، اخ چشماش با همه چیزش
من زیباییه اسمونه شبو تو چشمایه اراز دیدم.....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_ششم
به خودم که اومدم صورتم خیس شده بود از اشک بارونم تند تر شده بود خیسه خیس بودم
بلند شدم وتو صندلی عقب جای گرفتم اراد نیم نگاهی از اینه بهم انداخت وبدون حرف راه افتاد
وسط راه بودیم که گفت
_میریم خونه اراز وسایلتو جمع کن تا وقتی اراز برگرده میای خونه مادر جون
+ممنون.... خونه خودم راحت ترم
_رو حرفم حرف نزن انید تنها باشی برا خودت خوب نیس بعدشم هر گاه ممکنه ادمایه افخم بیان سراغت بهترین راه اینکه بیای خونه مادر جون
حوصله کل کل نداشتم برا همین لب زدم
+باشه
_خوبه
جلویه ساختمون ایستاد پیاده شدم وبه سمتخ خونه رفتم لباسامو عوض کردم یه ساک کوچیکم برداشتمو قاب عکسه ارازو با دو دست لباس و چادرم وسجادمو توش جا دادم
بعد چک کردنه فلکه گاز به سمته در رفتم برگشتم چشم دوختم یه خونه
با صدایه تحلیل رفته ولرزونی گفتم
+شاید امشب این ساعت واین ثانیه اخرین باری باشه که قدم گذاشتم تو این خونه شاید دیگه نیام..... خاطرات خوبی بود.... ار.. از... کاش.. بودی.. میگفتی نرم... بعده برگشتنه اراز تصمیمم.. اینه... هق.. که.. برم... چون... نمیخوام... بی.. شتر... وابسته.. اراز... شم... نع.. وابستگی.. نه.... بیشتر... عاشقش.. شم
سختمه.... اما... اراز.. نباید...از.. حسم... مطلع.. شه... بیشتر.. بمونم.. زودتر.. میفهمه
خداحافظ خونه اجباریه من
پشت کردم به سمته اسانسور رفتم به دیواره سردش تکیه دادم و زجه زدم از این بخته سیاه رنگم
با چشمایه قرمز تو ماشین نشستم
اراد بی حرف به راه افتاد..... رسیدیم خونه
پیاده شدم اراد موند تا ارزو رو بیدار کنه
زودتر وارده عمارت شدم
چشمم افتاد به مادر جون واحسانی که تو پذیرایی نشسته بودن احسان کلافه طولو عرضه سالونو متر میکرد مادر جونم یه دستش به عصاش بودو عمیق تو فکر بود
با صدایه لرزونی گفتم
+ماد... ر... جو.. ننن
برگشت خیرم شد دستاشو از هم باز کرد ساکو انداختم رو زمین و به سمته اغوش بازش پرواز کردم
خودمو تو اغوشش جای دادمو زار زدم اغوشش گرم بود ارامش داشت مثل اغوش مامان مهربونم
انقدر گریه کردم که تو اغوش مادر جون خوابم برد
چشمامو که باز کردم رو تختم بودم کی منو اورد اینجا
بلند شدمو به سمته در رفتم از طبقه بالا نگاهی به پایین انداختم صبح شده بود ارادو احسانو مادر جون رو مبلا نشسته بودن واروم با هم پچ پچ میکردن ارزو هم سرشو گذاشته بود رو پایه ارادو خوابیده بود
اروم پله هارو طی کردم به پایین پله ها که رسیدم
مادر جون لبخندی زد
_صحبت بخیر دخترم
+صبح شماهم بخیر مادر جون
به سمتش رفتمو کنارش نشستم
_عزیزکم رنگت شده مثل گچ برو صبحانه بخور
+اشتها ندارم
_حالت خوبه
نگاهمو دادم به دستام
+بله خوبم.... از اراز خبری نشد
سرمو بلند کردمو خیره اراد شدم
نگاشو ازم گرفت
_نه
اهی کشیدم
_انید میخوای زنگ بزنم رها و درسا بیان
+نه احسان نمیخوام اونارو ناراحت کنم کم برام غصه نخوردند
_باشه پس حداقل پاشو باهم بریم تو گلخونه یکم حالو هوات عوض بشه
+حوصله ندارم... میرم یکم استراحت کنم
بلند شدمو به سمته بالا رفتم تو اتاق کز کردم
قاب عکسه ارازو تو بغلم گرفتمو زیر پتو خزیدم
اشک ریختم چون الان چند برابر چند روز پیش تو خطره اشک ریختم برا قلبه یخیش که هیچوقت نگفت جانم کاش میشد دستام اونقدر داغ بود تا یخه قلبشو اب میکرد
.................................. 4روز بعد.............................
4 روز گذشت از نبودن اراز از بیخبری از دلتنگی دیگه صداشم نیست تا اروم شم تا کم اشک بریزم جونی برام نمونده همش شده اشکو اه تو تنهایی
نه غذایه درست حسابی نه خواب کافی
همش نمازو سجاده ذکرو دعا و... گریه و زجه و اشک
خونه شده بود ماتم کده مادر جون شکسته شده بود اشک نمیریخت تا ستون خونه نشکنه ارادو احسان میریختن تو خودشون مرد بودنو برایه ما حامی و تکیه گاه
منم زنه اجباریه اراز بودم واشک ریختن حرامم بود
تنها فردی که راحت میگریست تا ارام شود ارزو بود همه کنارش بودنو دلداری میدانن به این خواهر بی قرار
تنها جایی که میتونستم راحت اشک بریزم اتاقم بود همیشه تو اتاق کز میکردمو با قاب عکس اراز حرف میزدمو اشک میریختم
چهار روز بی خبری ادمو پیر میکنه
با سرو صدایی که از پایین اومد بلند شدمو به سمته در رفتم پله هارو طی کردم
اراد تا نگاش بهم افتاد اومد سمتم
_انید اماده شو باهام تماس گرفتن یه خبری شده باید بریم اداره
هول گفتم
+از اراز
_نه فقط گفتن یه خبری شده
سری تکون دادمو به سمته اتاق دویدم فوری یه چیزی تنم کردمو به سمته ماشین پرواز کردم
اراد راه افتاد خودم بودمو خودش ارزو خواست بیاد اراد نزاشت
یه دلشوره افتاده بود به جونم پوست لبمو میجوییدم
برگشتم طرفش
نگاش به روبه رو بود
با عجز گفتم
+اراز طوریش شده
نگام کرد
_نمیدونم به قران رسیدیم اداره میفهمیم
سری تکون دادمو به روبه رو خیره شدم
رسیدیم پیاده شدم با قدمایه لرزون کناره اراد قدم برداشتم
وارد شد به سمته همون اتاقی که اونشب رفتیم رفت
بعد چند تقه به در زدن صدایه کسی اومد
_بفرمایید
اراد درو باز کردو بهم اشاره کرد داخل شدم
به غیر اون مرده اون شب یه مرد میانسال با لباس نظامی هم نشسته بود هر دو بلند شدم
بعده احوال پرسی همکار اراز گفت
_ایشون سرهنگ حسینی فرمانده ماموریت هستن
نگاهش کردم موهایه جو گندمی با قدی بلندو چهار شونه داشت وچهره جدی داشت
_بفرمایید بشینید
نشستیم
_خوب میرم سره اصل مطلب دو خبر داریم یکی خوب یکی بد
+خوب
_با یکی از مامورامون ارتباط برقرار کردیم
_و.. بد
_هیچکدوم از مامورینمون از هم خبر ندارن
خوشحال گفتم
+با اراز حرف زدین
نگام کرد
_متاسفانه نه
لبخندم پاک شد
+از اراز چیزی نمیدونست
_یه خبر کلی بهمون داد که باید بهتون بگم البته هنوز قطعی نیس برا همه افرادمون یه درصده اما اراز بیشتر
با عجز گفتم
+چی.. یی
_بهمون خبر داد یکی از افراد شهید شده
با حالی خراب گفتم
+کییی
ادامه پست بالا....
...
افطاری ساده
zahra_85
۲۰۹

افطاری ساده

۴ هفته پیش
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_پنجم
تمام روز با ارزو گفتیمو خندیدیم از درون داغون بودم اما میخندیدم
میخندیدم تا اشکام نریزه
شب اراد اومد دنبال ارزو وچقدرررر ارزو طفلکو دعواش کرد
خخخخ این دوتا فیلمین برا خودشون وقتی ارزو با کیف زد تو شکم اراد اونم خودشو انداخت رو زمین وانگار بیهوش شده ارزو داشت دق میکرد اخرش کاشف به عمل اومد اراد خان نقش بازی میکرده وارزو جان رو اسکل کرده
ارزو قرمز شده بود از عصبانیت اما اخرش با خنده رفتن چقدر قشنگه عشقشون دو دقیقه نگذشت اشتی کردنو خندان رفتن
اهی کشیدمو رو تخت به پهلو شدم تو اتاق اراز بودم ساعت 12 ومنتطرم ببینم اراز زنگ نمیزنه
گوشیو گذاشته بودم کنار گوشم تا اگه زنگ زد زود جواب بدم
اه دلم میخواد صداش لالایی باشه تا بخوابم اما انگار به اون بیشتر از اینا خوش میگذره که منو یادش رفته
به سقف خیره شدم وبدون اختیار دوباره چشمه اشکام جوشید
از گریه زیاد چشمام باز نمیشد
صدامم که افتضاححح
همون موقع گوشی زنگ خورد
فوری برداشتمش خدایاااااا اراز بود
فوری بدون اینکه نگا به وضعیته صدام بکنم جواب دادم
+الووو
_سلام
+س.. لام
_چرا صدات اینجوریه..... گریه کردی
+امممم نع
اراز با شیطنت گفت
_دلتنگ شدی
+دلتنگ کی
_من
+نع نع خوب تو خونه تنها بودم فکرو خیال اومد تو سرم به یاد مامان بابام افتادم برا همین گریه کردم
با لحنه سردی گفت
_اهان... زنگ زدم بگم از فردا ماموریت اصلی شروع میشه فقط میتونم روزی یه بار زنگ بزنم شایدم اصلا نزدم
+چراااا
_ناراحت شدی
+خوب.... خوب اره
_چرا
+چون نگرانم ناجیم طوریش شه
نمیدونم چرا احساس کردم لبخند زد
_پس روزی یه بارو میزنم
+ممنون
_کاری نداری
+نه
_خداحافظ
+مراقب خودت باش..... خدانگهدار
لبخندی زدمو گوشیو به سینم فشردم
+اروم بگیر قلبه سرکش
کم کم با لبخندی به لب به خواب رفتم
................................ یک هفته بعد........................
امروز قراره اراز لیندا وپدرشو غافلگیر کنه ودستگیرشون کنه بی قرار طولو عرضه خونرو متر میکردم
ترس داشتم ترس از دست دادنش نبودنش
وایییی خدایا اگه ارازم طوریش بشه چی
من میمیرم به قران که میمیرم.... به خواست خوده اراز به ارادو ارزو نگفتیم تا نگران نشن پس نمیتونم به ارزو بگم تا ارومم کنه
سجاده رو پهن کردمو به نماز ایستادم دو رکعت نماز برایه سلامتی اراز وموفقیت ماموریت خوندم
بعده تموم شدنه نماز با چشمایه اشکی سر به مهر گذاشتم
+خدااا خدایه مهربونم توروخدا اخرین خواستمو بشنو ارازم سالم برگرده اراز طوریش شه من دیگه زنده نمیمونم
خودت میدونی اراز ادم خوبیه اون نجاتم داد بدون هیچ چشم داشتی ازم مراقبت کرد حتی حتیییییی یه دفعه نزدم با اینکه این همه اذیتش کردم
یهو دلم هورییی ریخت استرس تموم تنمو برداشت دستام شروع کرد لرزیدن
مطمعنم یه اتفاقی افتاد خدایا ارازمو به خودت میسپرم اتفاقی براش نیفتاده باشه خدایا به بزرگیه خودت به عظمت خودت سلامت برگرده
سرمو بلند کردم تسبیحو برداشتمو شروع کردم ذکر خوندن
شب شد قرار بود ساعت 8 از خودش بهم خبر بده
ساعت 8 شد 9...9شد 12
از گریه زیاد به نفس نفس افتاده بودم
با حالی زار خودمو به گوشیم رسوندمو با دستایه لرزون برایه صدمین بار شمارشو گرفتم
=مشترک مورد نظر خاموش میباشد
جیغ زدم
دارم اینجا دق میکنم تو میگی خاموشه چطور اینقدر به منتظرا ریلکس میگی یارشون نیست چطوررررر بی وجدان اخ هقققققق
در یه حرکت یهویی شماره ارادو گرفتم
یه بوق... سه بوقق..چهاربوققق
صدایه خابالویه اراد تو گوشی پیچید
_بله
+ارا..... د.. هقققق
یهو صداش بلندشد
_انید تویی چی شده چرا داری گریه میکنی
+اخخخ اراد هقققق
_ده لامصب بگو جونم اومد تو حلقم
+ارازززز
_اراز چیییی
+گوشیشو جواب نمیده
_اخ میگم چی شده دختر چرا اینطوری داری زار میزنی خوب حتما دستش بند بوده
+امروز قرار بود لیندا وپدرشو دستگیر کنند واراز بهم خبر بده..... اما نداد نداددددددد
_یا خداااا... ببین انید اروم باش الان منو ارزو میام اونجا باشه
+باشه
_فعلا
وبوقققق
نیم ساعت بعد ارادو ارزو اومدن
درو باز کردم
هر دوتاشون با قیافه هایه داغون بودن
ماجرا رو براشون تعریف کردم ساعت 2 بود
اراد بلند شد
_نه دیگه صبر کافیه من میرم اداره یه خبری بگیرم
+منم میام
_عه پس منم میام
_شما کجا خودم میرم
+نه من نمیتونم طاقت ندارم همین الانشم دارم دق میکنم من میام
_باشه بیا
_من تنها باشم من بیام دیگه بخدا منم نگرانم
_اههههه تو هم بیا
ماشین اراد جلویه اداره ایستاد
_من تنها میرم شما تو ماشین بمونید
+باشه... فقط زود خبرشو بده
سری تکون دادو رفت داخل
یه ساعت بعد اراد با قیافه اشفته ای اومد
سوار ماشین شد ارزو خوابش برده بود به سمتش برگشتم
+چیی.. شددد
کلافه دستی تو موهاش کشید
+اراددد
_گفتند تونستن دستگیرشون کنند
با خوشحالی گفتم
+واقعا
_البته فقط بخشی از باندو
+یعنی... چی
_لیندا وپدرش تونستن با بخشی از افرادشون فرار کنند
+خوب اراز چرا نیس
نگاهی بهم انداخت تو چشمام زوم شد
_6 نفر از مامورا که تو باند بودن همراه باند، جز افراد افخم رفتن جز 1 نفر
+اراز جز کدوماس
_هویت اراز فاش شده اونم برا دستگیر کردنشون رفته اما...
+اما چی اراد...
_تموم راه هایه ارتباطی با اون 7 نفر قطع شده الان اداره نه از اراز نه از اون 6 نفر خبرنداره نمیدونه زندن یا...
+خدایااا... اراز
_نگران نباش انشالله سالمه
+چطور نگران نباشم اگه طوریش بشه
_انشالله که نمیشه
صدایه هق هقم تو ماشین پیچید
تو یه حرکت دره ماشینو باز کردمو به سمته اداره رفتم
وبه صدا زدنایه اراد توجه نکردم پشت سرم می اومد
با کشیده شدن بازوم برگشتم اراد با اخم نگام میکرد
_کجا سرتو انداختی پایین (اراد وقتی عصبانی وکلافه بود شبیه اراز بود هم ظاهر و هم رفتارش)
+میخوام برم ببینم چرا یه اداره نمبتونه با ماموراش ارتباط برقرار کنه با ایننن همه تشکیلات
_مگه ایننن همه تشکیلات فقط برا ارزه تویه
(اخ گفت اراز تو من همین وسط ماجرا قش نکنم خیلیه)
اخم کردم
+نه اما میخوام با یکی صحبت کنم کامل بگه چی شده
_من که گفتم بهت
چشمامو مظلوم کرد
+تورو خدا اراد
پوفی کشید
_دنبالم بیا
کنارش قدم برداشتم به سمته دری رفت بعده دو تقه وارد شدیم
یه پسره پشت میز نشسته بود با وارد شدنه ما بلند شد
_چی شد چرا برگشتی اراد جان
اراد نگاهی بهم انداخت
_خانم ارازه
میخواد تو بهش بگی چی شده فکر میکنه من دروغ میگم نگاهی بهش انداختم که چشم غره ای بهم رفت
_به به ما چشممون به جمال خانم اراز روشن شد خوشومدین خانم
از این همه ریلکس بودنش حرصی شدم
با حرص گفتم
+ممنون میشه بگین اراز کجاست
_بفرمایید بشینید
نشستم
+نشستم بگید
_تموم حرفایه اقا اراد درسته ما ارتباطمون با اراز قطع شده نه تنها اراز بلکه همه مامورایی که تو ماموریت داشتیم
انشالله تا چند روز دیگه خبر دار میشیم از وضع همکارامون
+اگه بلایی سرش بیاد
لبخنده محوی زد
_اراد یکی از همکارایه خبره ماهست مطمعن باشین بی گدار به اب نمیزنه حتی اگه بدونه یه درصد برایه ماموریت مشکل پیش میاد عقب میکشه
لب زدم
+خداکنه
_اگه میخواین میتونین شکارتونو بدین تا اگه خبری شد بهتون اطلاع بدم
سری تکون دادم...
ادامه پست بالا..
...
کیک پرتقالی
zahra_85
۱۷۷

کیک پرتقالی

۴ هفته پیش
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_چهارم
دستمو جلو دهنم گرفتم که صدا هق هقمو نشنوه
کمی اروم شد اما بازم عصبانی گفت
_این تلفنه بی صاحابو دادم بهت که گوش به زنگ باشی زنگ بزنم جواب بدی بعد تو بی صداش میکنی
+اشتباه کردم
_خوبه که قبول داری.... نمیگی من نگران میشم
با چشمایه گرد شده گفتم
+نگران منننننن
انگار متوجه شد چی گفته که با کمی مکث گفت
_اممم... اره خوب تو امانت مادر جونی باید مراقبت باشم که مدیون قولی که به مادر جون دادم نشم
بادم خوابید
+اره خوب راست میگی
_چیکار میکردی از دیشب که گوشی همش بی صدا بوده ومتوجه نشدی
+امم.. کارایه همیشگیم.... ناهار خوردم... عصرونه کیک پختم.... ... خوابیدم.... شام خوردم... سریال دیدم...بعدشم خوابیدم... همین.
_ هه کارایه همیشگیتو کردی واقعا...
+امممم.... اره
_خوب.... خداحافظ
نمیدونم چرا احساس کردم دلخور شده
+ مراقب خودت باش.... خداحافظ
بوققققققققق.......
اراز))
هه باورم نمیشه کله دیشبو من از دلتنگیش بیدار بودم نگرانش بودم واین دله بی صاحاب هواشو کرده بود
حالا خانم کارایه همیشگیشو میکنه.... حتی یه درصدم نگفت این همخونه من کجاست سالمه... تا الان نمرده، فکرشم نمیکردم انقدر براش بی ارزش باشم... مثلا شوهرشم.... هه شوهرش
با صدایه لیندا از جا بلند شدم
_ارازی..... ارازییی
+بله
دو تق به در زدو اومد داخل
_سلام صحبت بخیر
+سلام صبح توهم بخیر.... کاری داشتی
_امممم... اره اومدم بگم بیا بریم صبحانه
+خوب گفتی میتونی بری
بادش خوابید
_واینکه میخواستم اولین نفری باشم که صبح بهت صبح بخیر میگه
+هه دیر کردی قبلش خدمتکارتون گفت
_چرا انقدر تلخی اراز
+من با همه یه جورم
_هوممممم.... حتی با انید
پوزخندی زدم
+بحث انید از بقیه جداس
اومد جلو ورو صندلی نشست
_اما انید اصلا لایق تو نیست
+هه حتما تو هستی
نگاهی بهم انداخت
_چرا جوری حرف میزنی که فکر کنم ارزشم از اون دختره کم تره
به سمتش هجوم بردمو یقشو تو مشتم گرفتمو از صندلی جداش کردم
+دختره تویی هرزه پاپتی
عشق من اسم داره اسمشم انیده
هه من هیچوقت عشقمو با تو تویه سطح نمیبینم چون ارزشه عشقم کم میشه تو حتی لایق تو یه سطح بودن باهاشم نیستی
ترسیده بود رنگش پریده بودو مثل چی میلرزید
_یه روز پشیمون میشی اراز
+از چی
_از اینکه لیندارو کنار گذاشتیو یه دهاتیو برداشتی
تو حق انتخاب داشتی اما اشتباه انتخاب کردی
یقشو ول کردم که محکم پرت شد رو صندلی
+گمشو حوصلتو ندارم هیچ گ. ه. ی نمیتونی بخوری
من هیچوقت دو تا گزینه جلوم ندیدم چون قلبم از اولش یکیو طلب میکرد مثل انید
ناخوداگاه لبخندی زدم
+مهربون، خوش قلب، زیبا، خواستی، خانم، باوقار
لبخندم پاک شدو جاشو به پوزخند داد
+نه مثل تو دورو حسود بی ارزش وجلف
حالام تا همینجا دفنت نکردم گورتو گم کن
لیندا نگاهی خشمگینی بهم انداختو به سرعت از در رفت بیرون
کلافه رو تخت نشستم کاش بود فقط بود تا نگاش میکردمو اروم میشدم تا صداش میکردمو خسته گیم رفع میشد
اما نیس، بعد ها هم شاید نباشه پس باید عادت کنم بلند شدمو به سمته در رفتم.....
انید))
بعده صحبت با اراز شماره ارزو رو گرفتم
یه بوق..سه بوقق... پنج بوققق...
اه چرا جواب نمیده گراز
_الو
صدام از گریه هایه دیشب گرفته بود
+سلام
_سلام، شما
+واااا نشناختی
_ببخشید خیر
+خیلی خری... خواهر شوهرتو نمیشناسی دیگه
_خواهر شوهر؟؟؟
+نچ نچ اگه به اراد نگفتم که زنش ابجیشو یادش رفته
چند ثانیه مکث کرد بعد با صدایه زوق زده جیغ زد
_انیددددددددددددددددددددد توییییییی
+خخخخخ چته دختر اروم باش اره خودمم
_از کجا گوشی اوردی کلک نکنه جیم زدی از خونه
+نخیرم اراز بهم داده
_اوهو اقا اراز مهربون شده
+ اه.... همه وقت رفتن مهربون میشن
با تعجب گفت
_وقت رفتن؟؟
+اره مگه خبر نداری اراز رفته ماموریت
_نهههههههه،اراد چیزی نگفت
+حتما نخواسته نگران بشید
_حتما.... حالا کی رفته
بغض کرده با صدایه لرزیده گفتم
+دیرو..ز
_انید خوبی
هق ریزی زدم
+ار.. ه.. ار. ه.. خو.. بم
_نه خوب نیستی
کم اوردم با هق هق گفتم
+اره ارزو حالم بده خیلی بده
_اروم باش جونم میخوای بگی چی شدی
+میشه بیای اینجا پشت گوشی نمیتونم
_با اینکه از رفتارت مشخصه اما باشه 10 دقیقه دیگه اونجام
+مرسی، منتطرتم
_فعلا
+خداحافظ
رو مبل تا اومدن ارزو کز کردم با صدایه زنگ بلند شدم وردرو باز کردم
اومد داخل تا کفشاشو در اورد خواست بیاد جلو خودمو پرت کردم تو بغلش
+ار... زو
_جونم
+حالم... خوب... نیس
ارزو منو از خودش جدا کردو به سمته مبل رفت نشستو منو کنار خودش نشود
_چت شده خوشگلم چرا انقدر بهم ریختی
+از وقتی اراز رفته بی قرارم کلافم نگرانم
یعنی.... نگرانشم.. احساس میکنم. اممم. عا
_عاشق شدی
با تعجب نگاش کردم
خندبد
_تعجب نداره انیدی که تا دیروز میخندید وشیطونی میکرد امروز اونم بعده رفتن اراز کلافستو صداش پره بغصه ومیلرزه خوب معلومه دیگه عاشق شدی خرههههههههه
خنده ریزی کردم
+اونقدر ضایم
_نوچ نوچ فقط کسی که دیوونه وار عاشق باشه از رفتارات حالتو میفهمه
+پس تو دیوونه وار عاشقی
لبخندی زد
_اره
+اما ارزو
_جونم
+تو خوشحالی چون ارادم تورو دیوونه وار دوست داره اما اراز منو دوست نداره
ابرویی بالا انداخت
_از کجا فهمیدی
+از کاراش رفتاراش حرفاش سردیه چشماش
امروز که زنگ زد گفت نگرانم بوده زوق کردم...
ارزو با لبخنده پهنی گفت
_خوبببببب
+هه اما بعدش گفت چون به مادر جون قول داده نمیخواد مدیون مادر جون باشه
ارزو خندید
_زر زده نمیخواسته بفهمی
+شاید
_انید باور کن اراز نمیتونه کنارت باشه وعاشقت نشه
+این دلیل نمیشه اراز روزی با یه عالمه دختر برخورد میکنه نمیشه بگی چون همکاره باهاشون یعنی عاشقشونه
_نه انید تو فرق داری زنشی ناموسشی اما اونا همکاراشن خیلی فرق دارین باهم
رفتم تو فکر ارزو دروغ نمیگفت حرفاش درست بود اما بازم شک داشتم به علاقه اراز
_حالا بیخیال این حرفا بیا که میخوام کله امروزو باهات خوش بگزرونم
خندیدم
+بزن بریم
_استب استب
نگاش کردم
_به شرطی که خانم دقیقه به دقیقه بغض نکنی ومثل تو فیلما با نگاه به یه قاشق یاده اراز بیوفتی وبشینی زار بزنی
خندیدم
+نه حرفات حالمو خوب کرد باید با نبودنه اراز کنار بیام روزی میرسه که دیگه برا همیشه کنارش نباشم
ارزو خواست حرفی بزنه که مانعش شدم
+دارم واقعیتو میگم ارزو منو اراد برا هم نیستیم هر کدوم راه جدایی داریم
ارزو هیچی نگفت دستشو کشیدم
+پاشو پاشو امروز ناهار با تویه
با خنده به سمته اشپزخونه رفتیم......
...
کیکه پرتقالی
zahra_85
۱.۲k

کیکه پرتقالی

۱ ماه پیش
ادامه#پارت_چهلو_دوم
وقتی به خودم اومدم که دیگه رفته بود به دیوار تکیه دادم وبه اشکام اجازه دادم ببارند
با چشمایه اشکی به سمته خونه رفتم تو اسانسور هق هقم اوج گرفت
وارد خونه شدمو نبودنشو حس کردم بد تر شدم
دم دره خونه نشستمو زار زدم برا نبودنش برا اینکه جونش تو خطره اگه بر نگرده اگه لیندا بلایی سرش بیاره وای خدااااااا
به جا کفشی تکیه دادم و زیر لب گفتم از خودم از خودش از عشقم از سردیش از همه چی ونفهمیدم کی چشمام گرم شدو خوابم برد
با حس سرما وکمر دردو پا درد چشمامو باز کردم رو سرامیک هایه دم در خوابم برده بود وکمرم خشک شده بود
+اخخخخخ.... کمرم
با کمری خمیده بلند شدم
حتی کفشامم هنوز پام بود درشون اوردمو به سمته اشپز خونه رفتم یه لیوان اب خوردم
واومدم بیرون به سمته اتاقم رفتم که چشمم خورد به اتاق اراز
دستمو رو دستگیرش گذاشتم
بیشتر اوقات قفل بود کشیدمش پایین
باورم نمیشه باز شد درشو کامل باز کردمو رفتم داخل
به سمته تخت رفتمو خودمو روش رها کردم نرم بود ملافه رو تو دستام گرفتمو به سمت بینیم بردم
بوش کردم
+هوممممممم بویه ارازو میداد
بالشتشو برداشتمو تو بغلم گرفتم
نگاهی به اتاقش انداختم ور در اخر رو قاب عکس ثابت موندم
یه عکس که چهار نفر توش بودن
دوتا پسر تقریبا 16.19 ساله ویه زنو مرد
زنه چشمایه عسلی داشت مرده هم چشم قهوه ای با موهایه خرمایی بود
پسره 21 ساله کپه اون مرده بود که حدس زدم اراد باشه اون پسره جذاب خندون چشمو ابرو مشکیم دیگه ارازمنه
خندم گرفت اراز من اما با یاد نبودنش با خودم گفتم
الان ارازم کجاست چیکار میکنه اولین شبیه که خونه نیس و بودنشو تو این خونه حس نمیکنم
چقدر تو این عکس قشنگ میخنده چال لپاشو دورت بگردم که چه اخمو باشی چه خندون بازم جذابی
اهی کشیدمو نگاه ازش گرفتم بالشتو بیشتر تو بغلم فشردم
+خدا ارازم هر جاهست سالم باشه
نگاه کردم به ساعت ساعته 5 عصر بود یعنی من از ساعت 11 خوابیدم
کمی فکر کردم پس چرا گشنم نیس
بلند شدمو به سمته اشپز خونه رفتم غذایه دیشب که مونده بودو گذاشتم گرم بشه خودمم رفتم لباسامو عوض کردم دیگه ارازی نیست خجالت بکشم برا همین یه تاپ شلوارک تنم کردم
میزو چیدم وبرا خودم غذا کشیدم قاشقو به سمته دهنم بردم هر کاری کردم نتونستم قورتش بدم
با یه لیوان اب به زور همون یه قاشقو قورت دادم
بغصم هر لحظه گنده تر میشد گلوم میسوخت
چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم شم اما نشدم
بلند شدمو رفتم تو تراس
نگاهی به اسمون انداختم
+مامان اراز رفت.... رفت ماموریت.... یه ماموریت خطرناک..... هقققق.... ما.. ما.. ننن.. اگه....بر...نگرده......چی..هقق....نگرانشم....تو... وقتی... هق.. نگران.. بودی.. چیکار... میکر... دی.... تا... اروم شی.... بگو.... بگو... تا... اروم.... شم
چشمم افتاد به یه ستاره پر نور
فین فینی کردم
(+مامانی
_جونم نفس مامان
+چلا اون ستاره بیشتر از بقیه نور داره
_اممممم... چون حال خرابه خیلیا رو خوب کرده
+جچوری
_خود من وقتی دلم گرفتس نگا اون ستاره میکنم یاد خدا میوفتم
چون روشناییش ارومم میکنه وهمین خودش یه کاره خوبه
+منم میخوام یه تار خوب تنم
_چه کاری
+تو بدو چیتار تنم
مامان خنده ریزی کرد
_یه قولی به مامان میدی
+ارع
_هر وقت نگا به اون ستاره کردی یاد من بیوفتی وبعدش این حرفم یادت بیاد
+چه حرفی
_وقتی دلت از همه چیو از همه کس گرفته به خود خدا پناه بیار ازش خواستتو بخوا جوابتو میده
+چییی مامانی نفهمیدم ته
مامان خندید ودست کشید رو سرم
_یه روزی میفهمی عزیز دلم)
مامان امروز فهمیدم منظوره حرفتو اشکامو با پشت دستم پاک کردمو به سمته دستشویی رفتمو وضو گرفتم
اومدم بیرون از تو کمد اراد یه سجاده برداشتمو تو اتاقش پهن کردم
به سمته اتاقم رفتمو از تو کشو اون زیر زیرا چادره سره عقدمو که مادر جون بهم دادو برداشتم
سرم کردم
واقعا بویه بهشت میداد
به نماز ایستادم و بعده چند سال به خدا پناه اوردم
پناه اوردم تا سلامت برش گردونه
در اخر سجده کردم
+خدایا خودت از دله بی قرارم خبر داری پس بیقرار ترش نکن
به خودت سپردمش
خدا خدایه مهربونم بعده چند سال برگشتم رویه نگاه کردن به قرانتو ندارم احساس گناه میکنم
من فراموشت کردم چون خانوادمو ازم گرفتی اما... اما الان میگم حتما حکمتی توش بوده
یکیش اومدنه اراز تو زندگیم.... اگه اراز نبود هیچوقت معنیه عشقو نمیفهمیدم.....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_سوم
انقدر اشک ریختم که سرم سوت میکشیدو چشمام میسوخت
بلند شدمو سجاده رو تاکردم همراه چادر رو عسلی گذاشتم
به سمته دستشویی رفتم
نگاهی به صورتم انداختم چشمام دو تیکه خون بود
صورتمو شستمو و به سمته اشپزخونه رفتم از تو کابینت یه مسکن برداشتمو خوردم
نگاهی به ساعت انداختم ساعت 9 بود چقدر بدون اراز ثانیه ها دیر دیر میگذره
رو مبل دراز کشیدمو خودمو بغل کردم
نگاهی به صفحه خاموش تلوزیون انداختم
لیندا.... لیندا.... لیندا
تنها نگرانیه من برا این ماموریته اگه بفهمه اراز پلیسه قطعا میکشتش البته خدا نکنه
والبته اگه ببینه اراز نمیخواشم یه بلایی سرش میاره
قلبم تیر کشید حتی تصور این دنیا بدون اراز تلخه چه برسه به اینکه نباشه
اهی کشیدم چی شد که این شد ذهنم رفت به 5 سال پیش
به سمته خنده هام که خونرو پره شادی میکرد به غر غرایه مامان خنده هایه صبور بابا چشمایه شیطون مهدی، عمه با تمام مهربونیش مادر بزرگ با مهرش
اما همشون خاک خوردن موقتی بودن
با اومدن اونا تمام زندگیم سیاه شد
هه خوبیایه موقتیه اولشونو ببینم یا دعواهاو عذاب دادنایه بعدشو
چرا قبولشون کردم چرا باهاشون راه اومدم که باهام اینکارو بکنن چرا سرسختی نکردم چرا مقاومت نکردم چرااااااا
خوب معلومه چون احمقم
اهههههههههههه.... هقققققق
من یه احمقم.... من.. احمقم... که... قبو.. لشون.. کردم...هققق...احمقم... که... باهاشون.. مهربون... بودم.... احمقم.. که.. موندم... که.. فرار... کردم.... که.... عاشق.... شدم... اونم... هققق.. عاشق... یه... مرد.... سردو... یخی... هققق.. که.. از... عشق.. چیزی... نمیدونه... که می... خواد....ببرتم.....بده...به..خانوادم...که... توجه... نمیکنه... به.... علاقم.... اخ.... خدا... این... احمقو... ببر.. تا... دیگه... هقق.. نباشه... تا... دیگه.... بیش... از.. این.گند..نزنه..هققققق
یه وقتایی خوابت نمیبره اما خستگیو دلتنگی وگریه بیهوشت میکنه ناخوداگاه میبرتت تو دنیایه بی خبری چون نایی برایه زار زدن نداری
با برخورد پهلوم تو یه جایه تیزو سخت چشم باز کردم
+اخخخخخخخ.... پهلوممم سوراخ شددد
با چشمایه نیمه باز نگاهی به پهلوم انداختم از رو مبل افتاده بودم زمینو پهلوم خورده بود تو میز
اخخخ چقدر تیر میکشید یه دستمو گذاشتم به پهلومو بلند شدم
خمیده به سمته دستشویی رفتم بعده انجام عملیات اومدم بیرون پهلوم بهتر شده بود
اصلا اشتها نداشتم پس صبحونه رو بخیال شدم وبا فکر به ارزو به سمته گوشیم رفتم
روشنش که کردم با چشمایه گرد شده به یه عالمه تماس بی پاسخ وپیام از اراز مواجه شدم
فوری شمارشو گرفتم که یه بوق نخورده جواب داد
_کدوم گوری بودی که تلفنو جواب ندادی
از دادی که زد به خودم لرزیدم دوباره بغصم گرفت
+......
_ده اخه با تویم جواب بده تا پانشدم بیام خونه..
+ گوشی بی صدا بود.... متوجه... نشدم......
ادامه پست بالا...
...
ته چین
zahra_85
۵۳۷

ته چین

۱ ماه پیش
ادامه#پارت_چهلو_یکم
_فکرشو بکن دختره منو انید اینجوری اسیمون کنه
میون خوابو بیداری بودم
+هااا چیزی گفتی
اراز متوجه من شد اخمی کرد
_نه باخودم بودم
+اها حالا به خودت چی گفتی وسرمو خاروندم
اخمشو پر رنگ کرد
_برو بچه بخواب داری هزیون میگی
با لبایه اویزون به سمته تخت رفتم اما من مطمعنم یه چیزی در رابطه خودشو بچه گفت اما چی
ارازم رفت بیرون
دستامو دوره هستی گره کردم چه حسه خوبی داشت یه حسه مادرانه بهم دست داده بود لبخندی زدمو به خواب رفتم
صبح با صدایه خنده بیدار شدم حس کردم یه چیزی تو دماغمه دستمو زدم رو دماغم که رفت فک کنم پشه بود میخواستم به ادامه خوابم برسم که دوباره اومد
ایندفعه وستمو بردم بالا وشتلق کوبیدم رو دماغم
+اخخخخخ
نشستم رو تخت وبا چشمایه بسته دماغمو مالیدم یه چشممو باز کردم که نگام افتاد به هستیه خندون که یه گر تو دستش بود وارازی که امروز شیطنت تو چشماش موج میزد
وقتی قصیه رو گرفتم احساس کردم از گوشام دود بلند میشه
تا قیافمو دیدن پقی زدن زیره خنده
+کوفت این چه کاری بود ردم دماغمو نفله کردم
هستی شونه ای بالا انداخت
_عودت زدی عاله به ما ربطی نداره
چشم غره ای بهش رفتم
+چراپر کردی تو دماغم ها
چشاشو مظلوم کرد
_اخه بیدار نمیشدی
+خوب متل ادم صدام میزدین تا بیدار میشدم
اراز گفت
_اخه اگه با صدا کردن بیدار میشدی دیگه لازم نبود پر تو دماغت کنیم الانم بلند شو بریم صبحانه
حرصی بلند شذم وهمراه هم رفتیم صبحانه
داشتم لقمه هایه کوچیک درست میکردم میدادم دست هستی که اراز گفت
_خوب هستی خانم خبر دادن ساعت 10 مامان بابات میان ببرنت
هستی با زوق گفت
_ساعت 10 تیه عاله
+2 ساعت دیگه خاله
_اجون دوساعت دیگه مامان بابام میان دنبالم وشروع کرد بالا پایین پریدن
باهم میزو جمع کردیم ظرفارو شستیم لباساشو با یه دست لباسه نو که دیشب خریده بودم عوض کردم موهاشو شونه کردمو براش خرگوشی بستم بعدشم نشستیم تا مامان باباش بیان
مامان بابایه هستی اومدن وچقدر تشکر کردن ازمون بابایه هستی قاضی بود ویکی از دشمناش هستیو دزدیده بود
دیگه وقت رفتن بود وقت دل کندن
با بغض به هستی نگاه کردم واقعا تو همین یه روز احساس کردم مادر شدم چقدر سخته رفتنش
رو دوتا زانوم نشستم وبهش اشاره کردم اونم با بغص خودشو انداخت بغلم
_دلم برا تنگ میشه عاله
+منم همینطور خنده اوردی به خونمون هستی
دل کندن ازت سخته برام
_میای بهم سر بزتی
+اهوم هر وقت تونستم میام
_دول نیدی
میون اشکام لبخندی زدم
+قول میدم
با دستاش اشکامو پاک کرد اشکایه خودشم با استینش پاک کرد
با صدایه لرزونی گفت
_وقتی قراره بیای پیشم دیگه گریه عازم نیست
لبخندی زدم
+اهوم بهت سر میزنم تو هم قول بده هیچوقت هیچوقت خاله انیدو یادت نره باشه خوشگلم
_باشه عاله
لبخندی زدمو بلند شدم ارازم بغل کردو بعدش دیته مامان باباشو گرفتو سواره اسانسور شدن تا بسته شدن در خیرشون بودم وقتی در بسته شدو رفتن با چشمایه پر اشک برگشتم طرفه اراز تو چهار چوب در خیرم بود
+اراز.... رفت
_باید میرفت
+دلم براش تنگ میشه
_سعی کن کنار بیای موندنی نبود
+خیلی شیرین بود
_اما برا ما نبود
سری تکون دادم
+هیچوقتم چنین چیزی برا ما نمیشه
اخمی کرد
_چرا نشه
پوزخندی زدم
+خودت بهتر میدونی از کنارش گذشتمو رفتم تو اتاقم رو تخت نشستم دل کندن سخته خداحافظی سخته واشک ریختم اروم وبی صدا
بلاخره رسید، روز جدایی، روز دل کندن، روز تموم شدن تمام خاطرات، روز خداحافظی
امروز اراز میرفت یه روز قبله ماموریتش حرکت میکرد
دیشب اصلا خوابم نبرد فکر کردن حتی به یک ثانیه نبودنش دیوونم میکرد....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_دوم
صبح با کسلی وناراحتی بلند شدمو میز صبحانه رو اماده کردم
هر کارکردم نتونستم برم صداش بزنم
دلم نمیومد دلم میخواست بمونه
داشتم با خودم و افکارم کلنجار میرفتم که دره اتاق‌ش باز شدو اماده اومد بیرون ناخداگاه بغض کردم وارد اشپز خونه شد
_صبحت بخیر
سری تکون دادم یک کلمه دیگه حرف میزدم بغضم سر باز میکرد واراز متوجه حسم میشد
با ابروهایه بالا رفته نشست اما هیچی نگفت هر دو مشغول خوردن شدیم
_اماده شو میخوام قبله رفتم بریم جایی
بغضمو به سختی همراه اب دهنم قورت دادم
+کجا
_میفهمی
بی حرف بلند شدم ورفتم تا اماده بشم بعده اینکه اماده شدم اومدم بیرون اراز رو مبلا نشسته بود با دیدنم بلند شدو به سمته در رفت پشت سرش راه افتادم
سوار ماشین شدیم و به مقصد مجهول روند
_من قراره کمِ کمِ 20 روز ماموریت باشم تو این 20 روز کامل تو خونه ای بیرون نمیای هر هفته یه مامور وسایله مورد نیاز خونه رو میاره برات
با کسیم در ارتباط نیستی
کسل گفتم
+رو راست بگو زندانیم دیگه
_اره یه جورایی
چرخیدم طرفش میخواستم حرص دلتنگی و رفتنشو سره خودش خالی کنم
+برا چی مگه من مجرمم که زندانی باشم
_برا محافظت از خودته
سوالی بهش نگاه کردم
_اگه بفهمن من مامورم قطعا میان سراغه تو پس باید مخفی باشی تا اسیبی بهت نرسه
ترسیده گفتم
+مگ... ههه.... قراره... بفهمن
نیم نگاهی بهم انداخت
_شاید فهمیدن
+بعد اگه بلایی سرت بیارن چییییی
_مراقبم
تا خواستم چیزی بگم ماشین ایستاد سکوت کردم
_پیاده شو رسیدیم
نگاهی به دورو اطراف انداختم با تعجب گفتم
+بهشت زهرا
_اره
وپیاده شد فوری پشت سرش پیاده شدم وخودمو بهش رسوندم بعد 5 مین اراز بین دوتا قبر مکث کردو نشست رفتم جلو قبر یه زنو مرد بودن که فامیلیه مرده مثل فامیلیه اراز بود
پس پدر مادرشن کمی اونطرف تر نشستمو بی حرف فاتحه خودنم
رو سنگ قبل خیس بودو گل پر پر شده بود دستی کشیدم روش معلوم بود قبله ما کسی اینجا بوده
_کاره ارادو ارزویه هر هفته پنج شنبه باهم میان
نگاهی بهش انداختم اما انگار اون حواسش بهم نبود
_بابا مامان اینم از عروستون یادتونه گفتم دفعه دیگه میارمش
وقتی گفت عروستون قند تو دلم اب شد
ساکت شدو دست کشید رو خونه ابدی پدر مادرش
+اراز
سرشو بلند کرد
_بله
+بابا مامانت چجوری فوت کردن
نگاشو ازم گرفت
_درست ده سال پیش بود که برایه کنفرانس مادرم رفتن شمال تو راه برگشت به صورت خیلی مشکوکی پرت میشن تو دره
سرمو انداختم پایین چه غم انگیز
همون موقع اراز بلند شد
_بریم
کنارش ایستادمو به سمته ماشین رفتیم وبه سمته خونه روند تو طول راه هیچکدوم هیچی نگفتیم
جلو ساختمون ایستاد
وقت رفتن بود وقت دل کندنو دلتنگیو انتظار
با بغض دره ماشینو باز کردمو پیاده شدم
+خدا.. حافظ
_خدانگهدار
دره ماشینو بستمو پشتمو بهش کردم ماشینو روشن کرد طاقت نیاوردمو برگشتم
دو تقه به پنجره زدم
_بله
+مراقب خودت باش
لبخنده محوی زد
_هستم تو هم باش
سری تکون دادم دره داشبوردو باز کردو پاکتی بیرون اورد
گرفت طرفم
+این چیه
_تلفن همراه فقط شماره منو ارادو ارزو توش سیو هس
خودم روزی یه بار بهت زنگ میزنم میتونی به ارادو ارزو هم زنگ بزنی اما گوشیو زیاد مشغول نکن تا بتونم باهات تماس بگیرم باشه
با لبخند سری تکون دادم
+باشه
ازش گرفتم
+ممنون
سری تکون داد
از ماشین فاصله گرفتمو خیرش شدم اونم چند ثانیه خیرم شد بعدش ماشینو روشن کردو راه افتاد تا وقتی که از کوچه خارج بشه خیرش بودم....
ادامه پست بالا
...
کیک شکلاتی
zahra_85
۹۸۱

کیک شکلاتی

۱ ماه پیش
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلو_یکم
رو چمنا نشستیم وشروع کردیم به خوردن
+میگم اراز
سرشو بلند کردو خیرم شد
+بعده ناهار میای بریم پیاده روی یه حالی میده که نگو
_چون تو امروز قراره بگی کجا بریمو چیکار کنیم باشه
+اخجون مرسی
سری تکون داد
لبخندم پاک شد(بی احساس یخی بازوق میخندم سر تکون میده انگار تکون دادنه زبونش سخت تر از اون کله یه منیشه)
با بی میلی سانویچو کنار گذاشتم
اشاره کرد
_چرا نخوردی
+اشتها ندارم دیگه
باز سرتکون داد خداااااا من خودمو میکشم اخرش
داشتم چمنارو میکنم (کرم دارم دیگه)
که صدایه گریه بچه ای توجهمو جلب کرد
سر بلند کردم
یه دختر بچه به فاصله 20 متریمون داشت خون گریه میکرد
نگاهی به اراز انداختم مثل گاو داشت سانویچشو میخورد الحق که بنده شکمتی
بلند شدم نگام کرد
_کجا
+نمیبینی طفلک داره جون میده میگی کجا
_به منو توجه حتما مامانش براش خوراکی نگرفته زار میزنه
دستمو به معنیه خاک بر سرت تکون دادم
+مثلا پلیسی واقعا که
وسری به علامت تاسف تکون دادمو رفتم سمته بچهه
گوشه صندلی رو زمین نشسته بود زانوهاشو تو بغلش گرفته بودو هق هق میکرد
با لبخند دستمو سمتش دراز کردم که تو خودش جمع شد
لبخندم کم رنگ شد اما ظاهره مهربونمو حفظ کردم
+هیچی نیست خانم خوشگله
کنارش نشستم دسته تپلو کوچولوشو تو دستم گرفتم
+چی شده چرا گریه میکنی
میون هق هقش گقت
_ما... ما... نمو.... دم... تردم.... بابامم... دم.. تردم..
+ای جونم🥺
خانم کوچولو دورت بگردم پاشو بیا بریم پیش عمو (به اراز اشاره کردم) تا ببریمت پیش مامان بابات
دستشو بیرون اورد
_شما... مث.. اون... خان..مه.....بدید..عمو...دعوام...نمیتونه..
ابرویی بالا انداختم
+کدوم خانمه
_همون... ته... منو... از.. مامانم... جدا... ترد
+نع عزیزم ما مهربونیم میبریمت پیش مامان بابات
_دول میدی
+اره قشنگم قول میدم
لبخندی زدو خودشو انداخت تو بغلم دستمو دورش حلقه کردمو به خودم فشردمش
+گرسنت نیس
_چلا.. عیلی
لبخندی به طرز حرف زدنش زدم
+قربونه حرف زدنت بشم پاشو بریم بهت یه چیز اوشمزه بدم بخولی
خنده دلبری کردو بلند شد دستشو گرفتمو همراه هم رفتیم سمته اراز
دختری تپل با چشمایه درشت مشکلی موهایه فره مشکی که خیلی بلند بودن پوست سفیدیم داشت
خیلی ناز بود
به اراز رسیدیم
+عمو عمو ببین چه خانم خوشملی اوردم
دختر بچه سرشو انداخت پایین وبا لحن پچگونش گفت
_تلام عمو
اراز لبخنده نازی زد
_سلام خانم کوچولو
نشستیم
سانویچمو برداشتم قسمته دهنیشو جدا کردم بقیشو دادم بخوره وهمونطوری قضیه رو برا اراز تعریف کردم قرار شد بعده تموم شدنه ناهارش بریم اداره تا برش گردونیم پیش خانوادش
راستی خانم خانما نگفتی اسمت چیه
خنده نازی کرد
_واییی عاله یادم رف اسمم هستیه😁
+ای جونم چه اسمه نازی داری
_عاله
+جونم
_عمو شوهلته
خندیدم حالا چی بگم اره یا نه
اراز پیش دستی کرد
هستیو تو بغلش گرفتو گفت
_اره شوهرشم
وشروع کرد قلقلک دادنه هستی
_واییی..... عم.... و.... نتن... اخ........ عال.. ه... تمت...
خندیدمو مشتی به بازویه اراز زدم
+دخترمو ول کن اراز
اراز دست از قلقلک دادنه هستی کشید
لبخندی زد
_چه زود صمیمی شدید دخترم
_عسودیت میشه عمو
اراز اخم بانمکی کرد
_نه چرا حسودیم شه
_اخه مامانم عر وقت عربون صدقم میرف باباییم عسودیش میشد
خندیدیم
دستمو زدم نوک بینیش
+خانمه فضول
اراز بلند شد
_خوب هستی خانم اگه میخوای بری پیش مامان بابات بجنب
هستی با زوق بلند شدو به سمته اراز رفتو دستشو گرفت
باهم راه افتادن منم پشت سرشون اروم اروم قدم بر میداشتم
چقدر اراز با یه بچه جذاب تر میشد یعنی میشه یه روزی بچه منو اراز دسته ارازو گرفته باشه چقدر پدر جذابی میشه یه پدر که مثل کوهه قوی استوار سخت
والبته مهربون اهی کشیدم اما افسوس که امکان پذیر نیست
قدمامو تند کردمو خودمو بهشون رسوندم باهم سواره ماشین شدیم
به سمته اداره رفتیم
یه نیم ساعتی هس با هستی تو ماشین نشسته ایم تا اراز بیاد اول باهم رفتیم تا هستی چهره اون زنو مردو بگه بعدشم درباره اینکه چطور دزدیدنش و.... پرسیدن
حالام منتطریم اراز بیاد ببینیم به کجا رسید
هستی که خوابش برده بود بچم خیلی خسته شده بود
سرمو به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم دیگه داشت خوابم میبرد که صدایه در اومد سرمو بلند کردم
اراز بود
+چی شد
نگام کرد _دزد دارو گرفتن البته به دلیل کیف قاپی الان تو تشخیص چهره معلوم شد دوساعت قبلش گرفتنشون
+خوب خدارو شکر... حالا هستی چی میشه گدر مادرشو پیدا کردید
سری به علامت منفی تکون داد
_اهل اینجا نیست.... خونشون شماله یعنی اونا میگفتن هستیو شمال تحویل گرفتن حالا یا اونجا زندگی میکنن یا برا مسافرت رفتن اینام هیچکارن از رییسشون دستور گرفتن که چند روزی هستیو نگه دارن طوری که انگار اب شده رفته زمین
+واا برا چی
_معلوم نیس یا از دشمنایه پدرش بودن یا پدر ومادر شغله مهمی دارن
+خوب چجوری هستی تونسته فرار کنه
_صبح رفتن صبحانه بخورن
هستی خواب بوده گذاشتنش تو ماشین خودشون رفتن رستوران البته درا هم قفل کردن هستیم بیدار شده پنجره رو باز کرده اومده بیرون وبعدشم خودت میدونی
خندیدم
+دمش گرم بچه زرنگیه
_اره
+خوب حالا قراره چیکار کنیم با هستی
_تا شب نشونیه خانوادشو پیدا میکنند
لبخنده محوی زد
_هستی خانم امشب مهمونه ماست
لبخنده پهنی زدم
+اخجون امشب مهمون داریم
ارازم لبخنده خیلی محوی زد ماشینو به حرکت در اورد
+کجا میریم
_قرار بود تو بگی
+امممم... بریم شهره بازی
نگام کرد سری تکون داد
تا رسیدیم منم هستیو بیدار کردم
رفتیم کلی بازی کردیم از چرخو فلک گرفته تا تونل وحشت
هدف گیریم کردیمو یه خرس سفیدم برا هستی برنده شدیم
یه عالمه هله هوله خوردیم شامم رفتیم پیتزا خوردیم
وبعدش برگشتیم خونه ساعت 10 شب
وارد خووه شدیم به سمته اشپز خونه رفتم ارازم خودشو رو مبل انداخت
یه لیوان اب خوردم
+اخیشششش داشتم طلف میشدم
نگام افتاد به هستی که با مطلومیت کناره در ایستاده بود به سمتش رفتم
+چی شده خوشگل خانم چرا اینجا وایستادی
_مگه عول ندادی ته میریم پیش مامان بابام پس چلا دروغ گفتی
لبخندی به صورتش پاشیدم
+دروغ نگفتم خاله امشبو قراره پیش ما باشی تا فردا مامان بابات بیان ببرنت
_اما من دلم براشون تنگ شده
لبخندی بهش زدم منم دلم برا مامان بابام تنگ شده
+امشبو بخوابی صبح که بشه میان اینجا تا ببرنت دیگم دلت براشون تنگ نمیشه خوبه
لبخندی زد
_اله
+خوب بریم بخوابیم
سرشو کج کرد
_عابم نمیاد ته
+پس چیکار کنیم
همونطور که به سمته اراز میرفت ودسته منم میکشید گفت
_من عر وقت عابم نمیبره مامان بابام کارتون میزارم باعم میبینیم تا عابم ببره
واین شد که الان ساعت 12 شب منو ارازبا چشمایی که به زور بازشون نگه داشتیم منتطریم که این خانمه فسقلی خابش ببره.
تا ما چشمامون بسته میشه یه جیغ فرا بنفش میکشه که خونه میلرزه چه برسه به تنه بی جون ما
بلاخره با هزار جون کندن خوابش برد اروم بلند شدم حتی نمتونسم خودمونگه دارم
خم شدم که بغلش کنم که اراز گفت
_صبر کن من میارمش
سری تکون دادم اول اراز رفت پشت سرش من
رو تخت من گذاشتش
کناره دیوار تکیه دادم
اراز با لبخند پتویه رویه هستیو مرتب کرد
اروم گفت...
ادامه پست بالا👆👆
...
کیکه شیفون شکلاتی
zahra_85
۱۱۱
ادامه #پارت_سیو_نهم
+اممممم چنقده ترشه
چشمامو باز کردم که نگام خورد به اراز که با حالت بامزه ای نگام میکرد قرمز شده بود
نگاش کردم
+چت شده چرا عین لبو شدی
یهو زد زیره خنده چقدر خوشگل میخنده خنده هاش کمیابو دلبرن قوبونشون بشم
خندشو جمع کرد
_مگه مجبوری انار ترش بخوری
+اخه خوشمزس

_من نمیفهمم شما دخترا چرا انقدر این چیزایه ترشو دوست دارین
شونه ای بالا انداختم
_منم نمیفهمم شما پسرا چرا میشینید جلو تلوزیون به دویدن 12 ادم بیکار دنباله یه توپ نگا میکنید تازه هیجانیم میشید
_چون دوست داریم
+خوب ماهم دوست داریم
یهو چشمام گشاد شد
+چی شده مهربون شدی
یهو اخماش رفت توهم ودوباره شد اراز یخی
_زبون درازی نکن باهات کار دارم....
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_چهلم
بادم خالی شد با دلخوری گفتم
+باشه.... بگو
_دیگه اخرایه ماموریته
فوری سرمو بلند کردم که صدا داد
+خوب
_خوب یه هفته بیشتر نیستم باید برم جایو مکان محموله ها معلوم شده
+بعدش چی میشه
نگاه کرد به چشمام
_بعدش بر میگردم قطعا ماموریت تموم شدس چون لیندا وپدرش دستگیر میشن
بعدشم...
+بعدشم چی
_صیغه محرمیتمون باطل میشه خودم میبرمت تحویل خانوادت میدم مطمعن میشم که دیگه سرو کله پسر عموت پیدا نمیشه
+اما خانوادم بیخیالم نشدن، من میدونم میان به زور میبرتم
_نگران نباش
مکثی کرد
_تا وقتی که خانوادت بیخیالت نشدن وپسر عموتم بر نگشته خارج پیش خودم میمونی
مظلوم گفتم
+حتی اگه تا بعده ماموریت طول بکشه
دستمو تو دستش گرفت
_حتی اگه چند سال طول بکشه
لبخندی زدم
+چقدر نیستی
_شاید یه ماه شایدم کمتر
شونه ای بالا انداخت
_شایدم برا همیشه
چشمام پره اشک شد
+تو برمیگردی مگه نه
_اگه خدا بخواد
+مگه میشه نخواد
_شاید
اشکام ریختن اخماش بیشتر شد
_چرا گریه میکنی
+اگه بر نگردی چی
کمی اخماش از هم باز شد
_نگرانمی
+اهوم.... هر چی باشه تو نجاتم دادی از اوارگی از ازدواج زوری از تنهایی
لبخندی زد
_نمیخوای شام بیاری گرسنمه
فوری دستامو کشیدم رو گونم
+چرا چرا ببخشید یادم رفت
سری تکون داد
به سمته اشپز خونه رفتمو میزو چیدم
داشتیم شام میخوردیم دو دل بودم برا حرفی که میخواستم بزنم
اخرش دلمو زدم به دریاو گفتم
+اراز
_بله
+میگم این یه هفته رو میشه بیشتر خونه بمونی
دست از خوردن کشید ابرویی بالا انداخت
_چرا
+خوب... امم.. میگم شاید این یه هفته اخرین روزهایی باشه که با همیم
بغضم گرفتو صدام لرزید
شاید بعدش برگشتی خانواده منم منو یادشون رفته باشه یا از کارشون پشیمون شده باشن
منم میرم پیش پدر مادر قبلیم
شاید دیگه همو نبینیم برا این گفتم
اخماش رفت توهم
_اتفاقا این یه هفته مرخصی دارم
لبخندی زدم
همونطور که با غذام بازی میکردم گفتم
+میگم اراز اگه چند سال بگزره منو یادت میره
نگام کرد.... عمیق
_تو چی منو یادت میره
+من حتی اگه ازدواج کنم (که جز اراز با هیچکسی ازدواج نمیکنم) ناجیمو یادم نمیره
اخماش تشدید شد
_غلط میکنی ازدواج کنی
+هااا
_انید به قران یه بار دیگه این حرفو بزنی یه بلایی سرت میارم
با خنگی گفتم
+اینکه ازدواج کنم با یکی دیگه
دادی زد که یه متر پریدم هوا
_کاری نکن مجبورت کنم تا وقتی موهات رنگ دندونات شد کناره خودم بمونی
+مگه من چی گفتم
_دیگه میخواستی چی بگی
+ما که عاشق هم نیستیم یادت رفته پس چرا الان غیرتی میشی
_حتی اگه عاشقتم نباشم بازم زنمی بفهم
وبلند شد با عصبانیت به سمته اتاقش رفت
درو محکم به هم کوبید خونه لرزید
با ناراحتی به صندلی تکیه دادم
+چرا دمه اخری عصبانیش کردم
با فکر به اینکه قراره نباشه
دستو پاهام یخ کرد
به سمته اتاقم رفتم
حوصله جمع کردنه میزو نداشتم رو تخت نشستمو زانو هامو بغل کردم
چرا غیرتی شد چرا گفت حق ندارم ازدواج کنم یعنی اونم دوسم داره
=خرههههه تو زنشی معلومه که سرت غیرتی میشه
+هوفففف شاید... وجی باورت میشه یه هفته دیگه نیس
=نه جونه تو هنوز تو هنگم
+منم
چشمام پره اشک شد بغض گلومو گرفت
نباشه سخته نه از الان دلم براش تنگ شده
=نههههه پاشو خودتو جمع کن باو بگیر بخواب با این عشقه مسخرت هممونو بی خواب کردی
+ضد حال برو بمیر ر...ی..د.. ی تو احساساتم
=احساساتی که برا تو باشه باید..ر..ی..د.. توش
دراز کشیدم به سقف خیره شدم
تو فکر بودم ونفهمیدم کی صورتم خیس شد این ماموریت خیلی سخته اگه اتفاقی براش بیفته چی
زدم رو پیشونیم
+زبونتو گاز بگیر دیوونه خدا نکنه
انقدر اشک ریختم که خوابم برد
صبح زود بلند شدم میخواستم این یه هفته ثانیه به ثانیه کنارش باشم
میزو چیدم ورفتم پشت دره اتاقش
تقع ارومی زدمو درو باز کردم
اراز از حموم بیرون اومده بود ویه حوله کوچیک دورش بود
موهاش رو پیشونیش بود وازشون اب میچکید
هینی کشیدمو پشت کردم بهش
وایی خداااااا وقت کم بود الان اومدم
مطمعن بودم لپام گل انداخته
+امممم.... اومدم بگم صبحانه امادس
وفوری زدم بیرونو درو بستم
به در تکیه دادمو نفسه عمیقی کشیدم
دستام سرد بود کشیدم رو گونه داغ کردم برعکس دستم انگار رو گونم اتیش گذاشتن
لبخندی زدم اما چقدر دلبر شده بود
به خصوص موهاش
همون موقع در باز شدو فرو رفتم تو اغوش کسی
اونم کی اراز
چشمام گرد شدو خودمو ازش جدا کردم
برگشتم سمتش که دیدم لباس پوشیده
با ابرویی بالا رفته خیره شده بهم
+امممم.... منتطر بودم بیای باهم بریم
وخودم جلو تر به سمته اشپز خونه رفتم
دو تا چایی ریختم وجلوش نشستم باهم شروع کردیم به خوردن
وقتی تموم محتویات سفره رو کشید بالا(جارو برقی😐)
بهم خیره شدو گفت
_اماده شو بریم بیرون
ابروهام پریدن بالا
+برا چی
_همینطوری
+باشه
بلند شدو رفت منم میزو جمع کردمو به سمته اتاقم رفتم تا اماده شم یه تیپ اسپرت زدمو اومدم بیرون
عه ارازم که تیپش اسپرته تازگیا چقدر ست میکنیم باهم
خخخخ چقدرم بهم میایم
سوار ماشین شدیم
همونطوری داشتیم تو خیابون میچرخیدیم اراز گفت
_خوب برنامه امروزو تو بچین از الان تا شب چیکار کنیم
زوق زده گفتم
+من بگم
سری تکون داد
_اره
+امممممم.... خوب اول بریم سینما.... بعدش ناهار... بعدش بریم یه سر پارک..... امممم. بعدش... اها اها شهره بازی.. بعدشم شام.....ام گزینه بعدی والبته اخری رو تو بگو
نگاش کردم
با چشمایه گرد شده خیرم بود
_هووفف چون قرار بود تو امروز برنامه بچینی باشه
دستامو کوبیدم بهم
+مسی اراز مسییییییی
لبخنده محوی زد وبه سمته سینما روند
اراز اراز از اونا هم بخر
_همینا کافیه مگه قراره چقدر بخوری
با قیافه اویزونی گفتم
+دو تا بسته پفک ودو تا چیبسو دوتا نوشابه وتخمه کافیه اینا کمه
_چاق میشی
+من میخوام چاق بشم
همونطور که منو به سمته داخله سینما میکشید گفت
_من دوست ندارم زنم چاق بشه
لبخندی زدم کیلو کیلو قند اب میشد تو دلم
+خوب وقتش که شد یه زنه لاغر بگیر
_همین یدونه که دارم کافیه
دلم شیطونی میخواست
با لبخند بدجنسی گفتم
+من که زنت نیستم
_اونوقت کی گفته تو زنم نیستی
+کی گفته زنتم
پوزخندی زد
_قانون عزیزم
دیگه وارد شدیم ومنم حرفی نزدم
یه فیلم اکشن داشت
چقدرم جذاب بود شخصیت اصلیشم یه دخترو پسر بودن
همه خوراکی هارو خودش خورد بعد میگه زیاد نمیگیرم چاق نشی
مگه تو میزاری بخورم که چاق بشم
بعده فیلم خواستیم بریم ناهار که من گفتم یه ساندویچ بگیره بریم پارک بخوریم
اونم موافقت کرد
بعده گرفتن ساندویچ به سمته پارک رفتیم....
...
کوکی ترک
zahra_85
۳۳۸

کوکی ترک

۲ ماه پیش
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_سیو_نهم
+غلط میکنه به غیر من با کسه دیگه باشه
=هه بعد چجوری میخوای جلوشو بگیری
دستامو مشت کردم
+مگه شهر هرته من شوهرشم
=اونموقع هیچکارشی
+به خاطر همینم که شده نمیزارم بره تا اخره عمر شده کناره خودم نگهش میدارم نمیزارم بره با یکی دیگه
=میبینیم
+وایستا ببین من حرفی میزنم رو حرفم میمونم
سرمو تکون دادم اه کیو دیدی اخه با خودشم درگیر باشه
نگاهی به قبره پدرو مادرم انداختم
+دفعه دیگه با عروستون میام ببینیدش
بلند شدمو رفتم سواره ماشینم شدم
خوب ساعت 12 تا 4 برم اداره
وبه سمته اداره روندم
انید)))
صبح با کسلی از خواب بیدار شدم
امروز ارازی نبود که برم براش میز صبحانه بچینم
یا به فکره ناهارو شام باشم
اخی چقدر دلم براش تنگ شده حالا میفهمم من بیش از اندازه وابستش شدم
به سمته پایین رفتمو همراه بقیه صبحانه خوردم همه متوجه شده بودن یه کاریم شده
همشون با قیافه افتاده نگام میکردن جز مادر جون که هراز گاهی نگاهی بهم مینداختو لبخندی میزد
بعده صبحانه با بچه ها رفتیم تو حیاط
امروز ارادو احسان خونه میموندن
رها ودرسا هم تا یه ساعت دیگه میومدن
ظهرم میخواستن جوج بزنن
جایه اراز خالی چرا نیس کاش بود اه
بعده اومدن رها ودرسا بچه ها گفتن بریم والیبال اما من گفتم حوصله ندارم ورفتم تو گلخونه مادر جون تا به گلاش اب بدم
اینجا حسه خوبی بهم میداد
دست میکشیدم رو گلا
بو میکردم عطره لذت بخششونو
کناری نشستم نگام افتاد به مرغ عشقه پر سرو صدایی
از وقتی اومدم یه بند زیق زیق میکنه تنهاس مادر جون گفت جفتش دوروزه که رفته درش باز بوده اونم رفته
نگاهش کردم چقدر بیقراره براش با این که اون ولش کرده اما بازم دلتنگشه
اروم دره قفسو باز کردمو بین دستام گرفتمش
قلبش توپ توپ به سینش میکوبید
با نوک انگشتم نوازشش کردم
+اروم باش خانم گلی
بگو ببینم دلتنگشی
اما اون ولت کردو رفت
چطور هنوز دوسش داری
منم ارازو تقریبا دوروزه که ندیدم
منم دلتنگشم
منم قراره یه روز مثل تو بی قراری کنم
گریه کنم
خودمو بکوبم به درو دیوار
اه ارازه منم یه روزی میره
شاید یه روز همینجا کناره زنش دیدیش
یهو اخمام رفت توهم زنش یعنی کسی غیره من قراره زنه اراد بشه
یعنی یه زن قراره دستاشو بگیره خودشو برا اراز لوس کنه ناز کنه ارازم نازشو بکشه کسی غیره من
یهو حرسم گرفت حسودیم شد به اون زنه نداشته اراز
میخواستم بزارمش تو قفس که از پشت سرم یه صدایی اومد
برگشتم باورم نمیشد...
جفتش برگشته بود
داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم که صدایه مادر جون اومد
_اومده دنباله جفتش دیگه وقته رفتنشونه
+اون که رفته بود
_اره اما رفته بود ببینه دنیایه بیرون قفس چجوریه امنه اگه امنه بیاد جفتشو ببره اگرم نه.... نمیخواسته به جفتش اسیب برسه
دهنم باز مونده بود
مادر جون ظربه ارومی به پشتم زد
_بعضی رفتنا برایه نشون دادنه عشقه
نگاهش کردم
اروم مرغه عشق رو ول کردم که به سمته جفتش پرواز کرد
کنارش نشست شروع کردن به اواز خوندن وبعدش با هم پرواز کردنو رفتن
چقدر زیبا کاری که ادم برایه یارش انجام نمیده یه پرنده برا جفتش میکنه برای محافظت ازش جونشوگرو میزاره
با حرف مادر جون به خودم اومدم
_بلند شو بریم بچه ها دارن جوجه هارو سیخ میزنن یکم دیگه تو این حال باشی میشی رسوایه جهان دختر
خندیدو رفت بیرون
وایی خدا اونقدر ضایع بودم که مادر جون فهمید دلتنگم
بلند شدمو رفتم پیش بچه ها سعی کردم فراموش کنم دلتنگیو وبخندم که کمی هم موفق بودم
خیلی خوش گذشت
کلی با بچه ها خندیدیم بعده ناهار درسا ورها رفتن
ارزو هم یه کاری براش پیش اومد مجبور شد بره خونشون
یه عالمه همو بغل کردیم معلوم نبود دفعه بعدی که همو میبینیم کی باشه بعده یه عالمه بغل با اعتراض اراد از هم جدا شدیم ارادم ارزو رو برد
ساعت 3.5 بود از ساعت 3 اماده تو سالن نشستم مادر جون خسته بود رفت بخوابه ازش خداحافظی کرده بودم
استرس گرفتم چقدر عقربه ها کند میرن جلو اه
طولو عرضه خونرو متر میکردم که صدایه زنگ اومد اجازه ندادم یه زنگ دو تاشه فوری گفتم
+اومدم اومدم
وبه سمته دره باغ دویدم راه سنگ فرشه 5 دقیقه ای رو 2 دقیقه ای طی کردم
درو باز کردم
ارازو دیدم که با همون لباسایه دیروزش با ژسته قشنگی به ماشین تکیه داده بود (تعجب کردم اخه تا حالا نشده بود یه لباس دوروز تنش باشه ) بخیالی گفتم و به سمتش رفتم حالا که روبه روش وایستادم و زول زدیم به هم میفهمم فراتر از اون چیزی که فکر میکردم دلتنگش بودم
لب زدم
+سلام
به خودش اومد اخم کرد
_سلام بلاخره تشریف اوردین میخواستین برم فردا عصر بیام
تک خنده ریزی زدم
+دو دقیقه بیشتر طول نکشید که
چشم غره ای بهم رفت وبه سمته ماشینش پا تند کرد منم همراهش رفتمو تو ماشین نشستم
وارده خونه شدم
اخییی چقدر دلم برا خونم تنگ شده بود
چه زودم صاحاب میشم خونم
به سمته اتاقم رفتم
درو باز کردمو داخل شدم
همه چیز مرتب بود جز رو تختی که مچاله بود من دقیق یادمه که اینجا مرتب بود من رفتم چرا الان به هم ریختس
با فکری که از سرم گذشت لبخنده پهنی زدمو به سمته تخت رفتم رو تختی رو به بینیم نزدیک کردم
بوش کردم اخییییی حدسم درست بود اراز اومده اینجا یعنی اونم دلتنگم بوده اخی من قربونش بشم
همون موقع در به صدا دراومد خودمو جمع جور کردمو گفتم
+بیا تو
در باز شدو نصفه اراز اومد داخل
_اممم خواستم بگم دیشب پارچ اب چپه شد رو تختم مجبور شدم بیام رو تخت تو بخوابم ورفت
بادم خالی شد
یعنی دلتنگم نبوده به خاطره اینکه تختش خیس بوده اومده اینجا
چه دلیل مسخره ای
صورتمو مچاله کردم بیریخت
دلم هوایه ازاد میخواست دلم میخواست با مامانم حرف بزنم
وقتی بچه بودم مامانم میرفت جایی
میگفت وقتی نیستمو دلتنگم میشی بیا با اسمون صحبت کن اون حرفاتو بهم میگه
به سمته بالکن رفتم به اسمون نیمه ابری خیره شدم لب زدم
+سلام مامان بعده چند سال اومدم پیشت دلم برات خیلی تنگ شده یاده بچگیام افتادم
مامان یادته وقتی بهت میگفتم عشق چیه میگفتی عشق یعنی اینکه کنارتم باشه یادش باشی حتی اگه بودنتو حس نکنه تو هر ثانیه نبودنش نگرانی بکشی
مامان الان همون حسارو دارم
دیشب داشتم دق میکردم که یه وقتی لیندا نیاد اینجا
یا اراز نبودنمو حس نکنه
مامان من کله دیشبو به یادش بودم حتی تو خواب
مامان میخوام به تو خدا یه اعترافی بکنم این حس یه وابستگیه سخت نیس عاشقیه اره من اناهید راد دختره سردو مغروره دانشگاهو فامیلو اشنا که به پسرا گوشه چشمم نشون نمیداد کسی که دوستاش امید نداشتن روزی عاشق بشه الان عاشق شده
عاشق پسری از جنسه یخ پسره قطبیه خانواده پناهی
پسری که حتی وجودمو حس نمیکنه
مامان به نظرت چی میشه الان عاشق شدم دوروز دیگه نباشه چیکار کنم چجوری کنار بیام با نبودنش
مامان کمکم کن
............................... یه هفته بعد...........................
یه هفته از برگشتنم واعتراف به خودم میگذره تو این یه هفته سعی کردم کمتر جلو اراز باشم نا بیشتر وابستش نشم تا جداییمون راحت تر بشه
جلو تلوزیون نشسته بودمو داشتم با اشتها انار میخوردمو سریال تماشا میکردم
همون موقع صدایه در اومد واراز اومد داخل
+سلام خسته نباشی
نگاهی بهم انداخت
_ممنون
+شام بیارم
_نه فعلا کارت دارم
همین جا باش لباسامو عوض کنم میام
سری تکون دادم
متفکر به میز عسلی خیره شده بودم قاشقو انار کردمو بردم داخله دهنم
از ترشیش صورتم کجو کوله شد چشمامو محکم رو هم فشردم
ادامه پارت بالا👆👆
...
هفتسین 1400
zahra_85
۱۸۹

هفتسین 1400

۲ ماه پیش
#اجباربه#خوشبختی
#فصل_دوم#پارت_سیو_هشتم
سری تکون داد
_خوبه
نگاه طولانی بهم انداخت بعد چند لحظه چشم ازم گرفتو همونطور که به سمته در باغ میرفت گفت
_فعلا
+خدانگهدار
تا وقتی که از باغ خارج شد خیرش بودم
با صدایه در به خودم اومدم
حالا میفهمم چقدر دلتنگش بودم
اهی کشیدمو به سمته خونه رفتم
تا شب خودمو با بچه ها مشغول کردم با اینکه فکر میکردم چیزیم کمه
ارادو احسانم اومدن وچقدر خوشحال شدن من موندم وچقدر غر زدم که چرا اراز رفته
رها درسا رفتن باز فردا میومدن
موقع شام با عطیه خانم میزو چیدیم وسره میز نشستیم
همه شروع کردن به خوردن اما من خیره بودم به غذام
با اینکه عاشق قورمه سبزی بودم اما الان اصلا دلم نمیخواست بخورم
نگاهی به جمع انداختم
خود به خود دلم گرفت بغض کردم جایه اراز خالی چرا نیست که الان بهم اخم کنه بگه شامتو بخور
چرا نیس که راه به راه بهم چشم غره بره
با صدایه مادر جون به خودم اومد
+چی گفتید متوجه نشدم
_گفتم شامتو بخور مادر چرا نمیخوری
لبخندی زدم
+نه میخورم، به زور سه چهار قاشق خوردمو بلند شدم
_عه انید تو که چیزی نخوردی
+دیگه سیر شدم
ارزو ابرویی بالا انداخت
_باشه
_انید برو تو سالن بیایم یه فیلم ترسناک مشتی بزارم ببینیم
لبخنده مسخره ای زدم
+که نصفه بشه بزارید منو برید
_نه به خدا ایندفعه تا اخرش هستیم
+باشه حالا میبینیم، من که شجاع بودنمو بهتون نشون دادم
وبا یه لبخند مغرورانه رومو ازش گرفتمو به سمته سالن رفتم رو مبلا نشستم
بعده شام عطیه جونو ارزو میزو جمع کردن
اونقدر ذهنم مشغول بود که اصلا هواسم نبود برم کمکشون کنم
مادر جونم رفت بخوابه ارادو احسانم اومدن تو سالن
بعده اینکه ارزو اومد یه عالمه بالشت ریختیم وسط مبلا پتو بالشتم برا خودمون اوردیم با یه عالمه خوراکی
دیگه دلم طاقت نیاورد
+ارزو
_جونم
+میشه گوشیتو بدی
ابرویی بالا انداخت
_برا چی میخوای
+میخوام زنگ بزنم به اراز
با شیطونی گفت
_میخوای چی بگی به اراز
کلافه گفتم
+میخوام بهش بگم تو یخچال غذا هس از بیرون چیزی نگیره
_اووو چه به فکرشی بیا بگیر
گوشی رو ازش گرفتم وبه سمته بالکن رفتم تکیه دادم به دیواره بالکن وبه ستاره ها خیره شدم دودل بودم
+نکنه من خونه نیستم لیندا بیاد اونجا
=اه انید خنگ لیندا از کجا میدونه تو خونه نیستی اخه
+شاید اراز بگه بهش
=اراز اگه اونو میخواست که تورو نامزدش معرفی نمیکرد
+خوب شاید یکی دیگرو بیاره یا اصلا خودش بره یه جایه دیگه
=اه منفی باف به چیزایه خوب فکر کن
اراز الان تو سالن نشسته با لبتابش کار میکنه چایی میخوره وفوتبال نگاه میکنه
+اما اگه تنها نباشه چی
=ایییییییی تو برو بمیر با این فکرات
+وجدان جونم این حرفو نزن خوب استرس دارم
من باید زنگ بزنم مطمعن شم که تنهاس
=به چه بهانه ای میخوای زنگ بزنی بهش
+امممم... نمیدونم... که مثلا چیکار میکنه... یا خوابی یا بیداری
=اخه میگم خنگی نگو نه تو زنگ بزنی اون میفهمه دلتنگشی یا نگرانشی بعد از فردا سوژت میکنه میگه خیال عشقو عاشقی ورت نداره
+راستم میگیا..... اممم.
بشکنی زدم
زنگ میزنم بهش بگم غذا براش گذاشتم تو یخچال
اره همینه هم نگرانیم رفع میشه هم سوژه نمیشم
=برو هر کار میخوای بکن من دیگه خسته شدم باتو ارازت فعلا
+بهتر نباشی اعصابم راحت تره
گوشیو جلوم گرفتم
شمارشو با دستایه لرزون گرفتم
یه بوق... دوبوق.... چهار بوق..... پنج بوق... بوققققققق
با اضطراب دوباره گرفتمش
جواب نداد
نشستم رو صندلی
با دستام صورتمو پوشوندم
نکنه نکنه
نعععععع نععععع حتما خوابه اره حتما خوابه گوشیشو خاموش کرده اره اره
انقدر با خودم کلنجار رفتم
که اخرش خودموقانع کردم حتما خوابه
با صدایه ارزو سرمو بلند کردم
_کجاییی دختر یه ربع از فیلم تموم شد
لبخنده محوی زدم
+اومدم
بلند شدم وکنارش وایستادم گوشیشو گرفتم جلوش
+ممنون
_زنگ زدی
+جواب نداد
_حتما خوابه وگرنه جواب مبداد
سری تکون دادم
تمام مدت فیلم تو فکر بودم
اخرشم با خوردن بالشت تو صورتم به خودم اومدم
+ها چته وحشی
_کجایی فیلم تموم شده میخوایم بریم بخوابیم
سری تکون دادمو بلند شدم همراه ارزو رفتیم تو اتاق
رو تخت دراز کشیدم
به سقف خیره شدم
اراز الان داری چیکار میکنی
انقدر فکره مزخرف کردم که خوابم برد
اراز))
صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم
فکر نمیکردم بتوتم روزی به غیر تخت خودم جاییه دیگه خوابم ببره اما دیشب خیلی زود تو تخت انید به خواب رفتم
اصلا نمیدونم چرا اومدم تو اتاق انید
اصلا خونه بدون اون هیچ رنگو بویی نداره کسل کنندس انگار خونه ارواحه
وقتی هس خونه پر از نوره گرمه ارامش داره زندگی توش جریان داره
نمیدونم چطوری وقتی بره نبودنشو تحمل کنم
عشق عاشقی درکار نیس فقط به بودناش عادت کردم
به این که خسته از اداره برگردم دره خونرو باز کنم
گرما با چاشنیه بویه خوب غذا هجوم بیاره به صورتم
اینکه یکی از اشپزخونه بیاد بیرون بهم بگه خسته نباشی اینکه کنارش سره میز غذا بخورم
اوووههههه اراز اینا همش یه عادته بعده رفتنش زمان کمکت میکنه تا فراموشش کنی بهش فکر نکن
اره زمان که بگذره از یادم میره که دختری تو زندگیم بوده که منو 180 درجه تغییر داده
دیشب وقتی بعده چند ساعت ولگردی تو خیابونا برگشتم درو باز کردم
سرما خورد به صورتم دیگه خبری از بویه خوب غذا نبود
دیگه خبری از خسته نباشیدایه پر ارامشش نبود
خبری از چاییه تازه دمش
یا میزه خوش رنگش
همش سرما بود خونه شده بود خونه قبلی خونه قبله اینکه انید بیاد
وقته خواب همون صدایه پاهاش که تو اتاقش راه میرفت لالایی بود برام اما امشب خبری از اوناهم نبود
رفتم تو اتاقش رو تختش بالشتشو تو بغلم گرفتمو بوش کردم
وبا ارامش به خواب رفتم
نگاهی به ساعت انداختم هنوز ساعت 9 تا 4 نمیبینمش
بلند شدم لباس پوشیدم
الان نیاز به ارامش داشتم نمیدونم با خودمم چند چندم یه وابستگیه ساده با چند ساعت نبودنش این بلا رو سرم میاره
سواره ماشین شدم وبه مقصد مد نظرم روندم
از ماشین پیاده شدم
دوتا شاخه گلو برداشتم همراه شیشه اب از میون قبر ها عبور کردم تا رسیدم به خونه ابدیه پدر مادرم پدر مادری که 10 ساله ندارمشون
بینه دوتا قبر نشستم
دره شیشه ابو باز کردم وریختم رو قبره بابام
+بابا یادته گفتی هروقت عاشق شدی اول به من بگو
الان عاشق نشدم اما دختری اومده تو زندگیم که مثل مامان که به تو ارامش میداد به منم ارامش میده
مامان یادته گفتی عروسم باید مثل خودم باشه
راستی بهت گفتم عروس دار شدی عروستم مثل خودته
تک خنده ای کردم
لجباز، سرتق اما مهربونو تو دل برو
کمکم کنید نمیدونم درسته یا نه
اما نمیخوام بهش نزدیک بشم
اگه بهش نزدیک بشم بیشتر وابسته هم میشیم شایدم عاشق هم بشیم من که میتونم جلو حسمو بگیرم اما اون یه دختره وقطعا بعده جداییمون ضربه بدی بهش میخوره
اون باید بره پیش خانوادش اون با من خوشبخت نمیشه من 1 ماه هستم 2 ماه ماموریتم اون کسیو میخواد که همیشه کنارش باشه
تو این چند سال اونقدر دختر دیدم که دیگه چشمو دلم سیره ومطمعنم عاشق انید نشدم
نخواهمم شد من به خودم مطمعنم به قلبمم مطمعنم قلبمه من از یخه یکی رو نمیتونه تو خودش جای بده
به غیر شماها که همیشه تو قلبمید
کم کم ماموریت داره تموم میشه انیدم میره پیش خانوادش بعد همه چب تموم میشه من میشم همون اراز قبلی انیدم میره پی زندگیش
براش ارزو دارم خوشبخت بشه کناره...
صبر کن صبر کن انید حق نداره به غیر من با هیچ کسه دیگه باشه....
...
مشاهده موارد بیشتر