
خودم جان تولدت مبارررک
۱۱ دی ۹۹
پیمان عشق ۴۴
خودمونو برای هر برخوردی از طرف خانواده الهام آماده کردیم،ولی انقدر فضا سنگین بود که حتی دایی هم نمیتونست حرفی بزنه.
پدر الهام به شدت ناراحت بود صورتش از فرط حرص و استرس قرمز شده بود،مرد سنگین و با شخصیتی بود و هربار دیده بودمش لبخند روی لبش بود،اون شب هم خیلی سعی میکرد خودشو زیر نقاب خونسردی ،کنترل کنه و خود دار باشه، ولی نتونسته بود اون طور که باید موفق باشه..
مادر الهام یکسره سر به زیر داشت .معلوم بود نمیخواد چشم تو چشممون بشه..
دختر بزرگ و دامادش هم بودن ..تا دایی اومد شروع کنه پدر الهام با صدایی گرفته و ناراحت گفت:با اجازتون حاجی دایی ،بذارین حرف اخر و اول بزنم .
قدیمیا خوب گفتن که سالی که نکوست از بهارش پیداست!والّا کار ندارم قبلا پیام چکاره بوده و الان چکاره است ..ننه اومد میون حرفش که ارواح خاک مادرش ،بچه ام اول دومادیش پاک بود، لب به چیزی نمیزد خدا بالا سر شاهده .حالا بعدش هر بلانسبت غلطی کرده...
پدر الهام ادامه داد:هرچی هست چیزی که ما میدونیم پیام چند ماه پیش ترک کرده که هیچیک از ما هم خبر نداشتیم که دوباره ننه گفت :به ولله نمیخواستم خاطر کسی مکدر بشه و اگرنه، اگه چشم سفید بودیم و پوست کلفت،میذاشتیمش به امون خدا که اینکارو نکردیم.ما هم چشممون نبستیم و دنباله اش گرفتیم و ترکش دادیم .خدا میدونه بیشترش هم خاطر الهام بود که مثل نوه خودم می مونه،یک وقت بچم الهام غصه نخوره.
مادر الهام اینبار گفت :دست تون درد نکنه ،شما جای مادر من، حُسن نیت شما برای ما روشنه،
حالا ما تصمیم گرفتیم که..پدر الهام ادامه داد:ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است.
دوبار تا دَم عروسی رفتن و هر دوبار پیشامدی شد و سر نگرفت که الان میفهمم حکمتی تو کار بوده که عروسی عقب افتاده.
به دایی نگاه کردم از چشمهای نگران دایی فهمیدم اون هم مثل من ،تا ته تصمیم خانواده الهام رو خونده!
پدر الهام گفت :توهین نباشه، ولی معتاد جماعت تا عمر دارن زن و بچه اشون باید پاسوزش باشن.
اگر صد بار هم ترک کنن ،حتی اگر مثل سایه هم دنبالش باشی و مراقبت کنی،باز پاشون سُر میخوره سمت این زهرماری.دیدم که میگم ..
راه دور چرا بریم؟همین پسر برادر خودم ،خودش نابود،زن و بچه هاش هم نابود..
یادم نمیره تو عقد بودن که پدر زنش به خاطر اعتیاد دومادش، طلاق دخترشو میخواست ولی اینقدر واسطه اومد و ریش سفید فرستادن تا نظرش عوض شد به این امید واهی که ترک میکنه و سر به راه ،نشد که نشد بااینکه بعد هربار ترک ،زنش بیشتر ازهمه رسیدگی میکرد ،با اینکه حواس همه شش دانگ بهش بود ولی فایده نداشت ،زنش بیچاره الان با دوتا بچه سَر و نیم سَر( اختلاف سنی کم ) بُریده دیگه ،داره جدا میشه..
مکث کرد و بعد گفت:به صلاحه تا اینها هم سر خونه و زندگی نرفتن ،و پای بچه و طفلی وسط نیست ،قال قضیه کنده بشه و جدا بشن.
مادربزرگم مات و مبهوت زمزمه کرد :جلو دوست و دشمن ،در و همسایه آخه؟مادر الهام جواب داد:ما هم برای اینکه دشمن شاد نشیم ،طلاق دخترمونو میخوایم ،دخترم هنوز چهارده سالشه خیلی بچه اس که بخواد غم و غصه اعتیاد شوهرشو بخوره .تا دیرتر نشده زودتر راهشون سوا بشه.
پدر الهام ادامه داد:مهریه نمی خوایم فقط طلاق و بس!مهرش حلال و جونش آزاد..
دایی که تا اون موقع ساکت بود گفت:هرچی بگین حق دارین ،زیاده خواهیه،اگه اصرار به زندگی این دوتا بکنیم و مهلت بخوایم.
حرف حساب پدر الهام جواب نداشت.دوراندیش بود و آینده دختر نوجونش با زندگی با پیام ،خیلی نگرانش کرده بود.
وقتی پیام رو تو جریان گذاشتیم عین خیالش نبود:فقط دست و پاگیرن ،هی پرس و سوال ،هی سیم جین !به درک ..زن میخوام چیکار!!
دلم میخواست محکم بکوبم تو دهنش و بگم یک سال قبل خون تو دل همه کردی که زن میخوای و حالا..ولی ارزش نداشت چرا که هرچی از دهنش بیرون میومد برگرفته از تاثیر اون ماده کوفتی بود که روی عقلش تاثیر گذاشته بود!
چند روز بعد احضاریه طلاق اومد در خونمون و جلسات دادگاهشون هم شروع شد. زودتر از اون چیزی که فکر کنیم مراحل پیش رفت و پیام و زنش جدا شدند..
خانوم های خواننده،لطفا استوری هامو چک کنین گاهی اونجا هم میذارم
خودمونو برای هر برخوردی از طرف خانواده الهام آماده کردیم،ولی انقدر فضا سنگین بود که حتی دایی هم نمیتونست حرفی بزنه.
پدر الهام به شدت ناراحت بود صورتش از فرط حرص و استرس قرمز شده بود،مرد سنگین و با شخصیتی بود و هربار دیده بودمش لبخند روی لبش بود،اون شب هم خیلی سعی میکرد خودشو زیر نقاب خونسردی ،کنترل کنه و خود دار باشه، ولی نتونسته بود اون طور که باید موفق باشه..
مادر الهام یکسره سر به زیر داشت .معلوم بود نمیخواد چشم تو چشممون بشه..
دختر بزرگ و دامادش هم بودن ..تا دایی اومد شروع کنه پدر الهام با صدایی گرفته و ناراحت گفت:با اجازتون حاجی دایی ،بذارین حرف اخر و اول بزنم .
قدیمیا خوب گفتن که سالی که نکوست از بهارش پیداست!والّا کار ندارم قبلا پیام چکاره بوده و الان چکاره است ..ننه اومد میون حرفش که ارواح خاک مادرش ،بچه ام اول دومادیش پاک بود، لب به چیزی نمیزد خدا بالا سر شاهده .حالا بعدش هر بلانسبت غلطی کرده...
پدر الهام ادامه داد:هرچی هست چیزی که ما میدونیم پیام چند ماه پیش ترک کرده که هیچیک از ما هم خبر نداشتیم که دوباره ننه گفت :به ولله نمیخواستم خاطر کسی مکدر بشه و اگرنه، اگه چشم سفید بودیم و پوست کلفت،میذاشتیمش به امون خدا که اینکارو نکردیم.ما هم چشممون نبستیم و دنباله اش گرفتیم و ترکش دادیم .خدا میدونه بیشترش هم خاطر الهام بود که مثل نوه خودم می مونه،یک وقت بچم الهام غصه نخوره.
مادر الهام اینبار گفت :دست تون درد نکنه ،شما جای مادر من، حُسن نیت شما برای ما روشنه،
حالا ما تصمیم گرفتیم که..پدر الهام ادامه داد:ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است.
دوبار تا دَم عروسی رفتن و هر دوبار پیشامدی شد و سر نگرفت که الان میفهمم حکمتی تو کار بوده که عروسی عقب افتاده.
به دایی نگاه کردم از چشمهای نگران دایی فهمیدم اون هم مثل من ،تا ته تصمیم خانواده الهام رو خونده!
پدر الهام گفت :توهین نباشه، ولی معتاد جماعت تا عمر دارن زن و بچه اشون باید پاسوزش باشن.
اگر صد بار هم ترک کنن ،حتی اگر مثل سایه هم دنبالش باشی و مراقبت کنی،باز پاشون سُر میخوره سمت این زهرماری.دیدم که میگم ..
راه دور چرا بریم؟همین پسر برادر خودم ،خودش نابود،زن و بچه هاش هم نابود..
یادم نمیره تو عقد بودن که پدر زنش به خاطر اعتیاد دومادش، طلاق دخترشو میخواست ولی اینقدر واسطه اومد و ریش سفید فرستادن تا نظرش عوض شد به این امید واهی که ترک میکنه و سر به راه ،نشد که نشد بااینکه بعد هربار ترک ،زنش بیشتر ازهمه رسیدگی میکرد ،با اینکه حواس همه شش دانگ بهش بود ولی فایده نداشت ،زنش بیچاره الان با دوتا بچه سَر و نیم سَر( اختلاف سنی کم ) بُریده دیگه ،داره جدا میشه..
مکث کرد و بعد گفت:به صلاحه تا اینها هم سر خونه و زندگی نرفتن ،و پای بچه و طفلی وسط نیست ،قال قضیه کنده بشه و جدا بشن.
مادربزرگم مات و مبهوت زمزمه کرد :جلو دوست و دشمن ،در و همسایه آخه؟مادر الهام جواب داد:ما هم برای اینکه دشمن شاد نشیم ،طلاق دخترمونو میخوایم ،دخترم هنوز چهارده سالشه خیلی بچه اس که بخواد غم و غصه اعتیاد شوهرشو بخوره .تا دیرتر نشده زودتر راهشون سوا بشه.
پدر الهام ادامه داد:مهریه نمی خوایم فقط طلاق و بس!مهرش حلال و جونش آزاد..
دایی که تا اون موقع ساکت بود گفت:هرچی بگین حق دارین ،زیاده خواهیه،اگه اصرار به زندگی این دوتا بکنیم و مهلت بخوایم.
حرف حساب پدر الهام جواب نداشت.دوراندیش بود و آینده دختر نوجونش با زندگی با پیام ،خیلی نگرانش کرده بود.
وقتی پیام رو تو جریان گذاشتیم عین خیالش نبود:فقط دست و پاگیرن ،هی پرس و سوال ،هی سیم جین !به درک ..زن میخوام چیکار!!
دلم میخواست محکم بکوبم تو دهنش و بگم یک سال قبل خون تو دل همه کردی که زن میخوای و حالا..ولی ارزش نداشت چرا که هرچی از دهنش بیرون میومد برگرفته از تاثیر اون ماده کوفتی بود که روی عقلش تاثیر گذاشته بود!
چند روز بعد احضاریه طلاق اومد در خونمون و جلسات دادگاهشون هم شروع شد. زودتر از اون چیزی که فکر کنیم مراحل پیش رفت و پیام و زنش جدا شدند..
خانوم های خواننده،لطفا استوری هامو چک کنین گاهی اونجا هم میذارم
...
طرز تهیه و دستور پخت های مرتبط

خورش قرمه سبزی

خورش نخود سبز با شوید

خورش گوجه سبز و نخود

کوکی سیب وگردو

دسر بیسکوئیت پنیری
