عکس شله زرد
مامان ارسلان
۲۷
۴۵۷

شله زرد

۱ ماه پیش
سرگذشت ۱۸ قسمت بیست وپنجم
رضا گفت پس بریم دنبالش بگردیم...
بلندشدیم و رفتیم به اولین مسجد سر زدیم منو سلیمه پیاده شدیم وسراغ عبد روگرفتیم.نمیشناختنش.رفتیم اطرافو گشتیم...نزدیکای ظهر بود...که ی اقای اومد دم مسجد و گفت باید شهر رو تخلیه کنیم هنه باید برن و جز ارتشی ونظامی ها ونیروهای مردمی که اسلحه دارند کسی نمونه توشهر.با بلندگو اعلام میکردن.
سلیمه گفت پس بریم.حتما ی خبرای هست بریم بهتره...
راه ها روبسته بودن کلی خیابون وکوچه رفتیم.تا اینکه نمبدونم چطور شد سر از کوچه ی خودمون دراوردیم...
سلیمه گفت نمیدونم چه حکمتیه که دوباره برگشتیم به خونمون.ایستادیم سرکوچمون.همه چی خراب بود.دیوار وخونه ها ریخته و درختهای نخل کوچه سوخته بودن و چندتا ماشین سوخته افتاده بودن توکوچه....حال غریبی داشتم...
عبد روهم پیدا نکردیم...
حرکت کردیم و رفتیم تا رسیدیم به پلیس راه خرمشهر ارتشی ها نطامی ها کل راه رو بسته وسنگر زده بودن.کلی هم مردم داشتن از شهر خارج میشدن.چه پیاده چه سواره.بعضی با موتور بودن.بعضی درشکه بسته بودن به اسبشون ومیرفتن.اما بیشترشون با ماشیناشون بودن.ولی امه میرفتن.ترافیکم زیادبود...سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و به بیرون نگا میکردم که عبد رو دیدم.اسلحه دستش بود و تو ماشین رونگا میکرد.اما این دفعه صداش نزدم پیاده شدم و گفتم سلیمه عبد رو پیدا کردم...
سلیمه گفت وایسا ی گوشه وایمیستم توبرو پیشش
گفتم من رفتم...
انگار دوبال دراورده بودم و به سرعت از لابه لای ماشینا خودمو رسوندم به عبد...
تا منو دید اومد سمتم...گفت کجابودی تو...گمتون کردم...سه چهار روزه اینجام تا ببینم شما میرید از شهربیرون یانه...
صورتش از گرد وخاک پر بود.با چادرم کشیدم به صورتش...
گفت نمیخواد...بیا بیا بریم این گوشه وایسیم...
تا رفتیم ی گوشه ،سلیمه هم ی گوشه ایستاد...پیاده شد...با عبد رفتیم سمت مزدا.عبد با علی و رضا که خوابیده بود کمی حرف زد و دستی به سرپسر محمدم کشید.
گفت کلی باهاتون حرف دارم اما بهتره از اینجابرید...
گفتم پس توچی
گفتم من بخاطر تواومدم خرمشهر اما الان بخاطر مردمم اینجا میمونم.باید درس خوبی به این متجاوز گرا بدیم...الانم توبرو.توهرجاباشی من پیدات میکنم.
بغص کردم گفتم پس منم میمونم...بدون تونمیرم...
گفت نه نمیشه توبرو.توجات امن باشه من خیالم راحتتره...
اشکام سرازیر شد گفتم تورونمیخوام از دست بدم...
نگام کرد...گفت مراقب خودم هستم ...من به یاد توزندم...الان برو...اینجا نا امنه...
سلیمه گفت میریم ابادان خونه ی مادرصادق...کهرت تموم شد بیا اونجا
گفت بلد نیستم.علی همینجور ادرس روبهش داد.گفت میام.ولی الان نه...
علی گفت کاش منو رضام حالمون خوب بود میومدیم...
عبد گفت شمابهتربشید بعد بیایید...
گفام عبد توهم بیا باهم بریم‌...اینجا خطرناکه
گفت همه جا همینطوره بعدم هواسم هست من طوریم نمیشه...
گریم گرفت واستینشو گرفتم.گریم بیشتر شد
عبد گفت سلیمه توروخدا ببرش...
وازم دور شد...
سلیمه بازمو گرفت وسوار ماشینم کرد...
سرمو کردم بیرون از ماشین که گفت قول میدم بیام .پیدات میکنم جمیل...
گفتم قول دادی ها..
گفت قول میدم...
سلیمه اومد سوار شد و از هم خداحافظی کردن.سلیمه حرکت کرد.منم سرمو از پنجره ماشین بیرون کردم و به عبد نگا کرد.گریه میکردم.دستشو تکون داد و ازم خداحافظی کرد...
یک ساعتی همش گریه میکردم.سلیمه دلداریم میداد.جلوتر ترافیک بود وشلوغی هرماشینی هم که جا داشت مسافرای پیاده رو سوار میکرد.مرد وزن وبچه ،پیر وجوون.همه ازشهر وزندگیشون دورمیشدن...کمی جلوتر رفتیم هوا داشت تاریک میشد.سلیمه گفت بهتره ی جا پیدا کنیم و بمونیم .ی استراحتی کنیم وبعدراه بیوفتیم.ی جا چندنا ماشسن نظامی ایستاده بود و به مرد غذای گرم وچای و اینا میدادن سلیمه هم ایستاد.منو سلیمه رفتیم کمی غذا گرفتیم و اومدیم و کنار علی و رصا خوردیم .ی لقمه هم به پسر محمد میدادم.اما هنوز حرف نمیزد.فقط نگا میکردبهمون...ی لقمه خوردم.رضا گفت
جمیل چند روزه نخوابیدی؟زیرچشمات گود افتاده،همشم گریه میکنی و کم حرف میزنی...
گفتم نمیدونم نمیتونم درست بخوابم،خواب به چشمم نمیاد...
علی گفت یکم بخواب.عبدم دیدی حالش خوب بود.به زودی هم میاد پیشمون خیالت راحت باشه‌...
چیزی نگفتم...
ی لقمه خوردم و اشکام دوباره اومد
گفتم دلم برای مامان وبابام تنگ شده...
از گریه ی من همه گریه کردن...دلم سنگین بود.معلومم نبود دیگه کی برگردیم وبریم سرخاکشون...یکم گذشت که یکی از ماشینهای ارتشی راه افتاد.سلیمه از راننده پرسید کجا میره.
گفت ابادان
گفت پس ماهم پشت سرت میایم.
ماهم سوارشدیم حرکت کردیم.ی تعداد ماشین دیگم باما راه افتادن.ماشین ارتشی اروم اروم میرفت.منم خیلی خسته بودم نمیدونم چطور خواب رفتم...

...