فاطمه
فاطمه

دستور پختی یافت نشد

خورشت بامیه
فاطمه
فاطمه
۱۳۵

خورشت بامیه

۱ روز پیش
دیگه احساس میکردم دوستش دارم.اونم که میدونست منو خوب به سمت خودش کشیده بی تعارف بهم محبت میکرد.برام ناز میکرد و میخندید.تو خونه کمتر حرف میزدم.کمتر میخندیدم.همیشه گوشیم دستم بود مرتب به آذین دروغ میگفتم انگار آدم دیگه شده بودم و نمیفهمیدم و نمیدیدم.به این فکر نمیکردم که اگه این رابطه پنهانی آشکار بشه دوتا خونواده از هم میپا شند.آذین تغیر رفتارم پای خستگیم میگذاشت منم سعی میکردم محبتم رو بهش کم نکنم چون بازم عاشقش بودم تا چیزی متوجه نشه البته دلیل اینکه آذین چیزی نمیگفت این بود که بهم اعتماد کامل داشت و به تنها چیزی که فکر نمیکرد رابطه پنهانی من بود.رفت وآمدمون با مهسا بیشتر شده بود من دیگه بابت اینکه باهاشون بریم بیرون بهونه نمیاوردم یا اعتراض نمیکردم بلکه به شدت استقبال میکردم. مهسا همش زیر گوشم میخوند که حضورم تو زندگیش باعث شده که اونم احساس خوشبختی بکنه و مثل آذین طعم آرامش رو بچشه.همش میگفت اگه من باهاش حرف نمیزدم حتما از آرش جدا میشده یا خودش رو میکشته.میگفت چون با من حرف میزنه دیگه با آرش بدخلقی نمیکنه و باهمه رفتاراش کنار میاد.حرفاش بوی دوست داشتن میداد لابلای حرفاش وقتی بهم ابراز عشق میکرد یا میگفت کاش عاشق من میشدی نه آذین کلافه و عصبی میشدم ...میترسیدم یا عذاب وجدان بود یا هرچیز دیگه ای که نمیشناختمش.
همیشه میگفت اگه ما از ایران بریم اونم به هر طریقی شده دنبالمون میاد و من بهش اطمینان میدادم که یه فکر اساسی براش میکنم و میرم.چند ماهی با همین شرایط گذشت.بیشتر از آذین مهسا شریک زندگیم بود...
تا اون روز.....
صبح وقتی میخواستم از خونه برم بیرون دیدم آذین وسایلش رو داره جمع میکنه و برای آرمین لباس اضافه برمیداره با تعجب نگاهش میکردم...وقتی لباس مجلسی خودش رو از کمد کشید بیرون و کفش و کیفش رو هم برداشت بهش گفتم:به سلامتی.... خبریه...ساک میبندی خانومی؟؟؟؟
نگام کرد و بهم گفت: منکه بهت گفتم عشقم.
گفتم: چی رو؟؟
گفت: امروز تولد آیناز دختر خالمه دیگه.
گفتم: نگفتی!!؟ کادو چی خریدی؟؟؟
پوزخندی زد و گفت:گفتم تو حواست نبود مثل همیشه..کادو هم گفتم بیا دنبالم بریم بگیریم گفتی کار دارم خودت برو.یادته؟؟
یادم اومد اون روز با مهسا قرار داشتم نتونستم برای کارو باهاش برم و خودش با مادرش رفت.
گفتم: عزیزم خب کار داشتم.حالا کی میری؟؟؟
گفت: از سرکار میرم خونه مامان و آخر شب میام خونه.مامان ماشین داره.حدودا دوازده شب میشه.
گفت: بسلامتی عزیزم.
گفت: مهسام دعوت بود دیروز زنگ زد گفتم نمیتونم بیام الا برم شرکت ببینم میتونم راضیش کنم بیاد.فکری از سرم گذشت.سکوت کردم و به آذین گفتم حتما بهش پیشنهاد بده باهاتون بیاد.آذین و آرمین رو به مقصد رسوندم و راهی شرکت شدم تو راه شماره مهسا رو گر فتم:جواب داد: سلام عزیزم خوبی؟؟تو فکرت بودم.
گفتم: سلام عزیزم ،توخوبی؟؟شرکتی؟؟
گفت: نه توراهم
گفت: میری تولد؟؟
گفت: نه اصلا حوصلشو ندارم.دلم میخواد تنها باشم.
گفتم: قرار بود خوش بگذرونی تا مشکلاتت یادت بره.برو تولد.
گفت: نمیشه با شما بهم خوش بگذره؟؟بریم بیرون...توام که آذین نیست آزادی.منم دنیارو میسپارم به عمش.بهش عادت کرده میمونه پیشش.
یکم فکر کردم دیدم راست میگه من که باید برم تا آخر شب تو خونه تنها باشم پس با مهسا میریم بیرون.گفتم:باشه عزیزم.اما آذین میگفت میخواد حتما ببرتت تولد.
گفت: آذین بامن.من ظهر میرم خونه و بعد کافه همیشگی قرارمون باشه و بریم بیرون. گفتم: باشه عزیزم میبینمت.تا ساعت سه شرکت بودم.هربار از ذهنم می گذشت دعوتش کنم خونه.اما دلم نمیخواست برداشت اشتباهی کنه برای همین بی خیال میشدم.دوباره وسوسه میشدم بهش زنگ بزنم و بگم بیاد خونه تا با خیال راحت کنار هم باشیم اما یاد آذین میفتادم و از خودم خجالت میکشیدم.فکر حضورش تو خونه و وسوسش کلافم کرده بود.ساعت دو زنگ زدم به آذین و گفتم میرم خونه و تا شب منتظرش میمونم.خیلی پکر بود و گفت هر کاری کرده نتونسته مهسا رو راضی کنه که همراهش بره تولد.منم بهش گفتم اسرار نکن شاید اینطوری راحت تره.
ازشرکت زدم بیرون و رفتم خونه.تو اتاق خواب دراز کشیده بودم که مهسا پیام داد:من خونم.نظرت چیه من بیام خونتون.بهتر از بیرون نیست؟؟راحت تر حرف میزنیم و نگران این نیستیم که کسی ببینتمون.البته اصراری ندارم....بدون لحظه ای درنگ نوشتم: باشه عزیزم.منم میخواستم بگم اما ترسیدم معذب بشی.منتظرتم.بلند شدم و یک نگاه به خونه کردم مثل همیشه تمیز و مرتب و برق میزد.نگاهم افتاد به عکس سه نفرمون از نگاه آذین چشم دزدیدم و رفتم تو اتاق و یک دست لباس مناسب انتخاب کردم و پوشیدم.چایی رو آماده کردم و از تو یخچال میوه و شیرینی برداشتم تو ظرفها چیدم.بدنم میلرزید.دلم شور میزد.دستام یخ کرده بود.نمیدونم چه مرگم شده.نگاه آذین تو عکسا انگار دنبالم میکردو چشم ازم برنمیداشت.کلافه عکس رو از روی دیوار برداشتم و گذاشتم پشت مبل.پشیمون شدم دوباره برگشتم و گذاشتش سرجاش.چه مرگم بود.اضطرابم باعث میشد برم دسشویی.چندبار خودم رو تو آینه دیدم.گوشام انگار بسته بود و صدای نجوای وجدانم رو نمیشنیدم.بلاخره زنگ در خونه رو زدند.ساعت پنج و نیم بود.در رو باز کردم.مهسا اومد تو.
...
دسر فرنی- بستنی با کراست بسگوییت
فاطمه
فاطمه
۶۵
بگو کجایی تا بیام.آدرس یک کافه رو بهم داد.سراسیمه و عصبی از شرکت زدم بیرون و یک پیام برای آذین دادم و نوشتم: عزیزم من دیرتر میام و با دوستام میریم بیرون.
جواب داد: باشه عزیزم خوش بگذره.منم میرم خونه مامان بیا اونجا.خیالم راحت شد که خونه نمیمونه و این شد اولین دروغ زندگی من به آذین تا اون روز فقط ازش پنهان کاری کرده بودم اما اون روز بهش دروغ گفتم.اون روز اولین دیدار پنهانی من و مهساهم اتفاق افتاد تو کافه
وقتی رسیدم مهسا یه گوشه نشسته بود و با قهوه ش بازی میکرد.رفتم سمتش و نشستم کنارش وگفتم: خوبی مهسا؟؟نمیدونی چطوری رسیدم اینجا.وقتی منو دید شروع کرد گریه کردن.نگاش کردم زیر چشمش کبود بود.گفتم بشکنه دستش بی غیرت.
مهسا لبخند زد و شروع کرد حرف زدن و همه اتفاقی که از صبح بینشون افتاده بود رو برام تعریف کرد حرف میزد و گریه میکرد منم سعی میکردم آرومش کنم..
بعداز هر جملش جمله ای که فکر میکردم تو اون موقعیت مرهم میشه روی دردش بهش گفتم. غرق حرف زدن بودیم مهسا کمی آرومتر شده بود دیگه گریه نمیکرد هر بار در جواب حرفام میخندید.تا با صدای گارسون به خودمون اومد یم.گارسون گفت: اجازه میدید و به میز اشاره کرد تا سفارشمون رو روی میز بذاره.به میز نگاه کردم...دستای مهسا بین دستام گم شده بود و دستام مثل حصاری دور دستاش بود.اصلا نفهمیده بودم کی دستاش رو گرفتم بی اختیار دستاش رو رها کردم و دستام رو بردم زیر میز.نمیدونستم کی این اتفاق افتاده بود و من دستاش رو گرفته بودم.چهره مهسا میخندید سعی کردم حس کلافگی و استرسم رو ازش پنهون کنم و گفتم: کی باید برگردی؟؟؟راستی دنیا کجاست؟؟؟
گفت: خونه عمش نمیتونستم برم خونه بابام.
گفتم: اگه کاری نداری ناهارم هینجا بخوریم و کمی قدم بزنیم.من کاری ندارم.گفت: آذین منتظرت نیست؟؟؟؟
گفتم: نه...بهش گفتم نمیام...خونه مادرشه.گفت: تا وقتی که دنیا بهونه نگیره کنارتم..
اون روز ناهار خوردیم و تو پارک قدم زدیم و حرف زدیم.
وقتی حرف میزدیم و میخندید حس خوبی بهم دست میداد از اینکه به دادش رسیده بودم. نزدیک ساعت سه بود که رسوندمش خونه خواهر آرش.قبل از پیاده شدن دستم رو که روی دنده بود محکم گرفت توی دستش و گفت:ممنونم که کنارم هستی.من خیلی تنهام معلوم نبود اگه نبودی الان زنده باشم یا نه.من زندگیم رو مدیون توام.اینبار دستم رو نکشیدم و گفتم:همین که خوبی خیلی عالیه.مواظب خودت باش.پیادش کردم و رفتم سمت خونه مادر آذین دم در که رسیدم روم نمیشد برم بالا اصلا روی روبرو شدن با آذین رو نداشتم.سهی کردم تو چشمای آذین نگاه نکنم میترسیدم متوجه همه چیز بشه و من بی آبرو بشم فکرم همش درگیر مهسا بود و دلم میخواست بهش پیام بدم اما خودمو نگه داشتم.تا خودش پیام داد: سلام میلاد عزیزم.ممنونم بازم اومدی الان خیلی بهترم فقط به حس خوبی که بهم دادی و امیدی که تو وجودم زنده کردی دارم فکر میکنم.با دیدن پیامش به لبم لبخند اومد و جواب دادم: خوشحالم که تونستم بهت کمک کنم عزیزم....
عزیزم رو پاک کردم و نوشتم اما مهسا قبل از اینکه ارسال کنم دوباره نوشتم عزیزم....
حرفی نداشتم با آذین بزنم .تو افکار خودم غرق بودم که آدین بلند صدام کرد: میلاااااااد جان
گفتم: بله
گفت: کجایی؟؟ چرا هرچی صدات میکنم جوابمو نمیدی؟؟ میگم امروز خوش گذشت؟؟
گفتم: کجا؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:بادوستات دیگه.... بیرون.راستیکارهامون انجام شد؟؟؟ کی باید بریم سفارت؟؟؟
گفتم: همش انجام شده، وکیلمون گفت دیگه هیچ مشکلی سر راهتون نیست.نوبت سفارتمون که بیاد دیگه همه چیز حل شدست.با بابا هم حرف زدم گفتند کارای اونا هم به خوبی داره پیش میره.
گفت: دلم نمیاد وسایل خونه رو حراج کنم دوستشون دارم.گفتم حالا صبر کن بابا گفت احتمالا خونه رو وسایلش رو نمیفروشم که وقتی برگشتیم بیایم اینجا.رفت سر گوشیش و یکم وقت بعد گوشیش رو انداخت رو اپن آشپزخونه و گفت:مهسا امروز شرکت نیومد...هرچی هم بهش زنگ میزنم جواب نمیده.الان پیام داده با آرش شام دونفرن....نگرانم کرد احمق بیشعور....از صبح هزارتا فکر کردم نگو خانم مشغول عشق و حال با شوهرشونن.خوشم نیومد...تا صبح برای من گریه میکرد حالا شام دونفره بود دروغ میگفت؟؟؟؟به خودم گفتم: چه مرگته شاید آشتی کردند تو که باید خوشحال باشی
اما نتونستم بی تفاوت بگذرم بهش پیام دادم کجایی؟؟
جواب داد: به آذین دروغ گفتم که دیگه بهم زنگ نزنه خونه خودمونم آرشم نیست تنهاییم.
نوشتم: خوشحال شدم فکر کردم آشتی کردید.
جواب داد: دلت خوشه...کو اصلا این مرد..دیگه پیام ندادم.شب وقت خواب منتظر موندم تا آذین خوابش برد روی کاناپه خوابیدم و فردا صبحش بهونه آوردم که از خستگی خوابم برده.آذین متعجب نگام کرد و گفت:هیچ وقت از من جدا نمیخوابیدی...
سکوت کردم و ادامه ندادم.
بعد از اون دیدار اول دیدارهای پنهونیمون شروع شد هر روزی که میتونستیم باهم قرار میگذاشتیم و چند ساعتی رو باهم میگذروندیم.همیشه یک اتفاق دفعه اولش سخته و دفعه های بعدی راحت اتفاق میفته.هربار میدیدمش دستش رو میگرفتم و باهم قدم میزدیم.دیگه فقط نمیخواستم باهام دردودل کنه دلم میخواست راجع هر موضوعی باهام حرف بزنه و منم باهاش حرف بزنم.بهش وابسته شده بودم و کم کم احساس میکردم....
...
پاناکوتا
فاطمه
فاطمه
۲۸

پاناکوتا

۴ روز پیش
نگاهش کردم تمام صورتش خیس بود.احساس درد و بی کسی و غم روی چهرش نقش بسته بود.بی اختیار گفتم: باشه حرف میزنیم اما قول بده پیش مشاور هم بری و با آرش هم حرف بزنی.دلم میخواد زندگیتون آروم بشه آذین خیلی دوست داره. هر وقت تونستم جوابت رو میدم که بازم پیام بده اما اگه جوابت رو ندادم خواهشا پیام نده دلم نمیخواد زنم رو عشقم رو ناراحت کنم. سرش رو بلند کرد و اشکاش رو پاک کرد و با لبخند گفت: قول میدم منم آذین و تو و آرمینو دوست دارم.قول میدم.
همون موقع زنگ در خونه رو زدند.آذین بود.بلند شدم رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم.احساس گناه و آرامش هردو باهم قاطی شده بود از یک طرف وجدانم مرتب بهم اخطار میداد که حواسم به کارم باشه و از یک طرف قلبم برای حمایت از یک زن دردمند تشویقم میکرد.آذین اومد تو اتاق و گفت:سلام عشقم...خوبی؟؟؟ خسته نباشی.
طبق عادت بوسیدمش و گفتم:کجا بودی واجب بود حالا.
خندید و گفت: نه ، اما بچن دیگه حالا که هر دوشون خوابیدند
گفتم: چایی بهم میدی؟؟
گفت: اول شام
گفتم: مهسا کو؟؟
گفت: شام نخورده رفت خوابید گفت نمیخواد خلوت زن و شوهریمون رو بهم بزنه که دیگه تو خونه راهش ندیم.قربونش برم که اینقدر با شعوره.
چیزی نگفتم.چقدر سنجیده و دقیق رفتار میکرد نمیفهمیدم چرا.....گفت: اول شام بعد چایی بعد استراحت دوتایی بعد خواب.بعد ازشام و چایی روی کاناپه دونفره نشستیم و آذین خودش رو بغلم ولو کرده بود و هر بار من میبوسیدمش که یکدفعه صدای مهسا اومد که گفت: ببخشید تشنم شد.نمیخواستم مزاحمتون بشم.بلند شدم و گفتم: مراحمید.آذین جان من رفتم بخوابم شب بخیر.چند دقیقه بعد هم آذین اومد پیشم و گفت: ناراحت شدی؟؟؟مهسا بنده خدا خجالت کشید.
گفتم: اشکال نداره پیش میاد بخواب عزیزم.
بی اینکه به چیزی فکر کنم خوابیدم صبح بی سرو صدا از خونه زدم بیرون تا کسی رو بیدار نکنم.از فردای اون روز دوهفته یکبار مهسا پیام میداد اما کم کم شد ده روز یکبار و کمی بعد هفته ای یکبار و این فاصله مرتب کوتاه و کوتاه تر شد تا رسید به دو روز یکبار.منم اگر شرکت بودم جوابش رو میدادم اگه خونه بودم منتظر میموندم تنها بشم و بعد جواب بدم.یه طورایی منم عادت کرده بودم به حرف زدن باهاش و شنیدن درد و دلاش.مرتب بهم پیام میداد و از بداخلاقیای آرش بهم میگفت از اینکه باهاش دعوا میکنه و خرجیشو نمیده و دست بزن داره.سعی میکردم بهش دلداری بدم و آرومش کنم.مسخره بود که دیگه عذاب وجدان نداشتم بیشتر حس یک قهرمان دلسوز رو داشتم که به داد زندگی یک زن درد کشیده رسیده.این ارتباط کم کم بیشتر میشد تا جایی که اگه من با آذین کدورتی بینمون درست میشد به جای اینکه با خودش حلش کنم و باهاش حرف بزنم به مهسا پناه میبردم و با اون حرف میزدم.شب ها به بهونه اینکه کار دارم دورتر میرفتم تو رختخواب تا اول با مهسا حرفامو بزنم. پنهون کاریم از آذین حد و مرز نداشت اما همیشه به خودم میگفتم اگر آذین هم فهمید من کاری نکردم فقط زندگی بهترین دوستش رو نجات دادم و اجازه دادم باهام درد و دل کنه و آرومش کردم که زندگیش از هم نپاشه اینا رو میگفتم و از اون طرف تموم پیامهامون رو پاک میکردم که چیزی باقی نمونه. اینا بخشی از زندگیم بود و بخش دیگش این بود که آذین بعد حرف زدن با مادرشو وقتی از این مطمئن شد اونا هم قصد مهاجرت دارند و به من اجازه داد برم دنبال کارایمهاجرتمون.خودشم تموم تلاشش رو میکرد.مادرش گفته بود بعداز رفتن ما اونا هم همه زندگیشون رو میفروشن و کاراشون که انجام شد میان کانادا.آذین بهم اعتماد کامل داشت برای همین همه چیز رو سپرده بود به من تا کارهای مهاجرت رو انجام بدم خودشم هر کمکی از دستش بر میومد انجام میداد.بخاطر این اعتماد زندگیمون هنوزم خیلی خوب بود و عاشقانه زندگی میکردیم با مهسا و آرش هم مثل گذشته رفت و آمد داشتیم و من و مهسا طوری باهم رفتار میکردیم که انگار همه چیز مثل قبل هست.ارتباط اس ام اسی من و مهسا چند ماهی طول کشید و دیگه منم به ادامش کشش داشتم و دلم نمیخواست تمومش کنم.تا اون روز نزدیک ظهر بود تلفنم زنگ خورد.نگاه کردم مهسا بود همیشه قبل از زنگ زدن پیام میداد.نگران گوشی رو برداشتم.
گفتم: الو جانم؟؟؟
با گریه و حق حق گفت: میلاد......میلاد
گفتم: مهسا چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
گفت: میخوام ببینمت، فقط بیا ببینمت
گفتم: چی شده نگرانم کردی؟ سالمی؟آرش اذیتت کرده؟
گفت: بیا توروخدا بیا اگه نیای اینبار خودمو میکشم.توروخدا تنهام نگذار فقط بیا ببینمت.
گفتم: باشه فقط آروم باش.
#دوستان فردا پست نمیتونم پست بذارم ،معذرت میخوام #
...
وباز هم ژله
فاطمه
فاطمه
۵۱

وباز هم ژله

۴ روز پیش
از اون روز و اون شب گذشت مدتی سعی کردم با مهسا روبرو نشم اما نمیشد. فکرم درگیرش بود و بدتر اینکه هر بار که ناراحت بود بهم پیام میداد با اینکه من جوابش رو نمیدادم و بعد از خوندن پاکش میکردم اون مدام از مشکلاتی که داشت برام مینوشت.انگاری منم عادت کرده بودم به خوندنشون.آذین از چیزی خبر نداشت تنها دوستش و تنها کسی که باهاش صمیمی بود و کنارش احساس آرامش میکرد مهسا بود و من میترسیدم بهش حرفی بزنم و شرایط روحیش رو بهم بریزم.روزامون به خوبی و قشنگی میگذشت.تو کارم خیلی خوب پیشرفت کردم تا جایی که یکی از همکارها بهم پیشنهاد داد برم کانادا و برای یک پروزه همونجا بمونیم چند سالی تا اقامت هم بگیریم.اولش گفتم نه نمیتونم میدونستم آذین نمیتونه از خانوادش دور باشه برای همین همون اول گفتم من نمیتونم برم اما بازم بهم اصرار کردند با اصرار مدیر عامل قبول کردم راجع بهش فکر کنم.اونشب میخواستم با آذین حرف بزنم که آذین زودتر شروع کرد به حرف زدن و بی مقدمه گفت: میلاد جان..
گفتم: جانم..
گفت: فرداشب مهسا و دنیا میان و اینجا میمونند‌.آرش میره سفر.مادر و پدر مهسام نیستند.مهسا همش میگفت نمیدونم چیکار کنم منم بهش گفتم بیاد پیشمون.
من متعجب نگاش کردم.
گفت: ناراحت شدی؟؟ فکر کردم خوشحال میشی....
گفتم: چی بگم اما خیلی جالب نیست بیاد تو حریم خصوصیمون.گفت: من به مهسا اعتماد کامل دارم.مطمئنم ازش.
دیگه ادامه ندادم.چند دقیقه بعد راجع کارم باهاش حرف زدم و کامل براش توضیح دادم و منتظر جوابش موندم.خیلی خونسرد گفت:خب گفتی نمیتونیم بریم؟
گفتم: به نطرم موقعیت خوبیه.پدر و مادر توام که تصمیم مهاجرت داشتند.خب ما اول میریم بعد مامان و بابا میان پیشمون.گفت: مهاجرت اونها در حد حرف بوده.بابا هنوز جدی اقدام نکرده.من نمیتونم از مامان و بابا و مهسا دل بکنم.عصبی نگاش کردم و گفتم: مهسااااااا!!؟؟؟مامان و بابات رو میفهمم اما مهسا رو نه
بلند شد و گفت: من آدمش نیستم.
گفتم: اگه مامان و بابای توام مهاجرتشون قطعی بشه چی؟؟؟!!!بخاطر آینده خودمون....بخاطر آینده آرمین..بخاطر خوشبختیمون...
یکم نگام کرد و گفت:نمیدونم فکر میکنم با مامانم حرف میزنم.گفتم: الان شد.اینارو گفت و رفت خوابید.فکر کردم احتمال اینکه جواب مثبت باشه هست پس امیدوار شدم.گوشیم دستم بود که صدای زنگ اس ام اس اومد نگاه کردم.مهسا بود.سلام میلاد خوبی؟ آذین خوابه؟من فرداشب میام خونتون گفتم به آذین آرش ماموریته اما دروغ گفتم با دوستاش میره باغ و صبح مست میاد ترجیح دادم خونه نمونم.نمیدونستم جواب بدم یا نه .بی خیال شدم و رفتم مسواک بزنم که دوباره پیام داد: چرا هر چی پیام میدم جوابم رو نمیدی.من فقط میخوام خواهرانه باهات درد و دل کنم.من خیلی تنهام و کسی رو ندارم.برای اینکه دوباره پیام نده گوشی رو برداشتم و نوشتم: سلام بله آذین جان گفت.بنظرم راهی کهپیش گرفتی غلطه.دیگه به من پیام نده دلم نمیخواد آذین فکر اشتباهی بکنه.گوشیم رو خاموش کردم و گداشتم زیر بالشتم از شبی که بهم زنگ زده بود هرشب بر خلاف میلم گشیمو خاموش میکردم و زیر بالشتم میداشتم مجبور بودم بخاطر آذین میترسیدم.صبح رفتم شرکت و برگشتم خونه وبرعکس همیشه در رو با کلید باز نکردم و زنگ زدم.مهسا اومد جلوی در و در رو بروم باز کرد.وقتی منو دید خندید و گفت: خسته نباشی.بیا تو آذین رفت تا سر خیابون و گفت زود برمیگرده این دوتا وروجک جایزه میخواستن تا بخوابند رفت کتاب براشون بخره.گفتم: باشه حالا میرم دنبالش که پیاده بر نگرده.گفت: نه من الان باهاش صحبت کردم گفت نزدیکه.نترس من میرم تو اتاق راحت باشی.خندید و رفت سمت آشپزخونه.
از حرفش خوشم نیومد برای همین اومدم تو خونه و گفتم:کسی میترسه که از خودش مطمئن نباشه.نمیدونم نشنید یا خودشو زد به نشنیدن.برام یه لیوان شربت درست کرد و جلوم گرفت.برعکس همیشه که لباس مناسب جلوم میپوشید اینبار اصلا از لباس پوشیدنش خوشم نیومد.دستش رو رد کردم و گفتم: آذین میاد و برام چایی میاره ممنون.
گفت: چه بداخلاقی تو.
گفتم: آرش خوبه؟؟؟
گفت: آرش دنبال عیاشی با دوستاشه.
حرفی نزدم.گفت: میلاد من خیلی تنهام آرش اصلا منو نمیفهمه همیشه آزارم میده.کتکم میزنه...فحشم میده ...تحقیرم میکنه...درکم نمیکنه
اینارو میگفت و اشک میریخت
بیتفاوت گفتم: خب؟؟؟
گفتم: مثل برادر کنارم باش.همراهم باش.همایتم کن.
گفتم: نمیتونم مهسا درک کن بفهم.من برادرت نیستم اندازه خودم میتونم آرش رو راضی کنم برید پیش مشاور همین.دوباره بیشتر گریه کرد و آروم گفت:نه تروخدا آرش اگه بفهمه باهات حرف زدم میکشتم.بچم چی میشه.میگه طلاقت رو میدم نمیذارم دنیا رو ببینی.من دنیا رو نبینم میمیرم میلاد.تروخدا کمکم کن....من خیلی بی کس و تنهام کسیو ندارم.آرش دوستم نداره.
دلم براش سوخت احساس کردم خیلی بی کسه.
بهش گفتم: ببین مهسا بذار بزرگترا کمکت کنن.حرف زدن با من دردی ازت دوا نمیکنه.باید مشکلتون درست حل بشه.میون اشک و گریه و حق حق گفت:قول میدم بیشتر از این مزاحمت نشم فقط میخوام باهات حرف بزنم.هر وقت تونستی جوابم رو بده.اونشب میخواستم خودم رو بکشم قرصم خریدم اما با تو که حرف زدم آروم شدم.تورو خدا فقط بذار باهات حرف بزنم قول میدم آرامش زندگی تو و آذین رو بهم نزنم.آذین خواهر منه مگه میشه بدش رو بخوام.
...
اینم از ژله های خشمل من??
فاطمه
فاطمه
۳۷
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم اما دیگه دوست نداشتم مهسا به آذین نزدیک بشه مخصوصا الان که با آرش مشکل داشتند.دوماهی از سفرمون گذشت تا یک شب آذین خونه مادرش موند چون قرار بود فردا صبحش بره با مادرش خرید و من تنها برگشتم خونه.وقتی رسیدم خونه پیام داد که به مهسا هم گفته همراهشون بره و صبح مهسا همراهشون میره.منم جواب دادم هر طور راحتی عزیزم بهتون خوش بگذره آرمین رو ببوس.ساعت دو نصف شب بود که گوشیم زنگ خورد .وقتی برداشتم ببینم کی اون موقع شب تماس گرفته شماره مهسا رو دیدم.اول میخواستم بهش جواب ندم اما نگران شدم گفتم شاید برای آرش اتفاقی افتاده باشه.برای همین با اکراه جواب دادم:بله....سلام
گفت: سلام آقا میلاد خوبی؟؟
نمیدونم گریه میکرد یا قبلا گریه کرده بود که صداش گرفته بود.نگرانیم بیشتر شد.گفتم: چیزی شده؟؟ این وقت شب!! همه خوبید؟؟؟آرش ....دنیا....
یکدفعه بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.سعی کردم آرومش کنم همش فکر میکردم تصادف کردند یا بلایی سر آرش اومده.گفتم: یه دقیقه آروم باش مهسا..چی شده...آرش کجاست...چرا درست حرف نمیزنی....
گفت: خونه نیست،امشب کشیکه،بعداز ظهر اومد دعوامون شد و بعد که منو یک کتک مفصل زد رفت از خونه بیرون.شوکه شدم...چرا اینارو بمن میگفت...اصلا چرا به من زنگ زده بود.
گفتم: خب الان اتفاقی برات افتاده؟؟میخوای من بهش زنگ بزنم برگرده خونه؟؟؟
گفت: نه فقط میخواستم با یکی حرف بزنم آروم بشم.
گفتم: خب چرا بمن زنگ زدی؟؟ به آذین.....
پرید وسط حرفم و گفت: نه نه!!!تو قول دادی آذین نفهمه. خواهش میکنم.گفتم: خب منم نمیتونم برات کاری انجام بدم مهسا....باید با مشاور حرف بزنی.
یکم سکوت کرد و گفت: اما اون سری با تو که حرف زدم آروم شدم.
کلافه بودم.میدونستم حرف زدن باهاش اشتباهه.مغزم داع کرده بود.نمیتونستم فکر کنم.
گفتم: فکر نمیکنم کار درستی باشه.من با آرش....
گفت: باشه اصلا اشتباه کردم بمیرم بهتره وقتی کسی رو ندارم.خودم رو میکشم.
گفتم: چرا چرت و پرت میگی؟ من چیکار میتونم برات انجام بدم؟؟ باید بری پیش یک مشاور.آرش مرد آرومیه باید باهاش حرف بزنی،من نمیفهمم چرا اینطوری میکنه...شماها الان یک بچه دارید در قبالش مسئولید.خواهش میکنم کار احمقانه ای نکن تا صبح آرش برگرده خونه و باهم حرف بزنید.منم به آرش.....
گفت: نه خودم باهاش حرف میزنم.
گفتم: هر طور میدونی اما مهسا.....
دوباره شروع کردم به حرف زدن و کلی نصیحتش کردم.وقتی حرفام تموم شد گفتم: حالا برو بخواب،شب بخیر.
گفت: ممنون که باهام حرف زدی میلاد آروم شدم.
به گوشی نگاه کردم نیم ساعت باهاش حرف زدم بدون اینکه متوجه بشم یا بخوام.چقدر قشنگ منو مجبور به حرف زدن کرده بود.عصبی شدم و با همون حالت کلافگی گفتم:باشه شب بخیر.
با یک صدای آروم و غمیگین گفت:شب بخیر.ممنونم.
قطع کردم و از اتاق خواب اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه که نگاهم روی عکس آذین قفل شد که توی لباس عروسی با لبخند نگاهم میکرد.کلافه بودم حس بدی داشتم اما سعی میکردم خودم رو آروم کنم و به خودم بگم فقط میخواستم به یک زن در کشیده کمک کنم تا بلایی سر خودش نیاره.یک لیوان آب یخ خوردم و رفتم تو اتاق سعی کردم بخوابم اما تا صبح خوابم نبرد یکم تو فکر آرش و مهسا و زندگیشون بودم و اینکه باید چیکار کنم و آیا با آرش حرف بزنم.به آدین چی بگم یا نه سکوت کنم. شب بدی داشتم.انگار قرار بود صبح نشه.صبح زودتر از روزهای معمول بیدار شدم و بدون خوردن صبحانه رفتم شرکت.در شرکت بسته بود و برای همین منتظر و کلافه نشستم تو لابی ساختمان که یک پیام برام اومد.مهسا بود.نوشته بود: ممنون که باهام حرف زدی،معلوم نبود اگه دیشب به دادم نمیرسیدی الان تو کدوم بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکردم.خوش بحال آذین که همسر خوبی مثل تو داره.جوابش رو ندادم .پیام رو پاک کردم اصلا نمیدونستم چرا پاکش میکنم.مگه نمیخواستم به اذین بگم که دیشب چی شده؟؟؟تو افکار خودم غرق بودم که گوشیم زنگ خورد.آذین بود.
گفتم: جانم عشقم بگو.
گفت: میلاااد سلام خوبی؟؟؟زنگ زدم بگم دیروز برات حلیم خریدم تو یخچال گداشتم گرم کن و بخور.
با شرمندگی گفتم: بیرونم خانومم.
گفت: به این زودی!!ببخشید خواب موندم نشد زودتر زنگ بزنم.گفتم: اشکال نداره فدای سرت.کی میری بیرون؟
گفت: ساعت هشت مهسا میاد اینجا تا بریم.دیشب که باهاش حرف زدم گفتم خونه مامانم که زودتر بیاد باهم صبحونه بخوریم.
حدس میزدم مهسا میدونسته تو خونه تنهام و الان مطمین بودم که برای همین بهم زنگ زده.
سرد و بی روح گفتم: خوش باشید.
خداحافظی کردم و من به ساعت نگاه کردم سوار آسانسور شدم برم پشت در شرکت.
اون روز گدشت.آذین بعداز ظهر برگشت خونه و من تا شب تو خودم عصبی و بهم ریخته بودم نمیدونستم باهاش حرف بزنم یانه.
آخر شب بهش گفتم: از مهسا چخبر:؟؟ با آرش خوبند؟؟
گفت: آره..اتفاقا امروز اینقدر سرحال بود.ازش پرسیدم گفت دیگه دست روش بلند نکرده و برای اون روزم ازش خیلی معذرت خواسته و یک انگشترم براش خریده.وااای من براش خیلی خوشحالم میلاد فکر میکردم شوهرش بده اما میگه خوبه.
گفتم: امیدوارم همینطور باشه.
متعجب نگام کرد و گفت:یعنی چه؟؟ منظورت چیه؟؟؟
گفتم: هیچی عزیزم بخوابیم.
...
با کمی تاخیر سفره هفتسین
فاطمه
فاطمه
۴۰
دوسه روز بعد راهی شمال شدیم.ویلایی اجاره کردیم با دوخواب مجزا و اونجا مستقر شدیم.دوروز اول همه چیز به خوبی و قشنگ طی شد.با اینکه کم و بیش متوجه اختلاف نظر و کدورت بین مهسا و آرش شده بودیم اما بازم من و آذین بروی خودمون نمیاوردیم و سعی میکردیم جو رو آروم نگه داریم.شب سوم بود که آذین پیشنهاد داد بریم خرید و برای بچه ها لباس بخریم.من حرفی نداشتم اما آرش خیلی راضی به رفتن نبود وقتی دیم آرش مخالفه با یک اس ام اس آذین رو متوجه کردم خیلی اصرار نکنه شاید شرایطش رو ندارند.اما اینبار مهسا کوتاه نمیومد تا بالاخره آرش رو راضی به رفتن کرد.ای کاش نرفته بودیم....نزدیک یک مرکز خرید پیاده شدیم و رفتیم تو.از هم جدا شدیم تا هرکس خرید خودش رو انجام بده.آذین و من مشغول خرید برای آرمین و خودمون بودیم.من سعی میکردم تو سفر همه کاری براشون انجام بدم که بهشون خوش بگذره.آذین بی مقدمه گفت:آرش نمیداره مهسا چیزی بخره نگاشون کن.گفتم: به ما ربطی نداره عزیزم،حتما نمیتونه.گفت: اما مهسا ناراحته....گفتم: آذین خواهش میکنم عزیزم.شونه هاش رو بالا انداخت و دیگه حرفی نزد.متوجه بحث و ناراحتی که تو فروشگاه بینشون بود شدم.آرش برای خودش خرید میکرد اما برای مهسا نه....
ما از فرشگاه اومدیم بیرون و نزدیک ماشینها منتظر ایستادیم تا وقتی اومدند از دور دعوا میکردند و دنیا هم تو بغل آرش اشک میریخت.آذین آرمین رو داد بمن و رفت که دنیا رو بگیره اما من دیدم که ایستاد و دیگه راه نرفت.وقتی به سمتشون نگاه کردم دیدم مهسا پخش زمین شده و آرش بدون توجه داره میاد سمتمون.آذین دوید سمت مهسا و از کنار آرش که گذشت گفت: واقعا که آقا آرش باید...
من گفتم: آذین
دیگه ادامه نداد....
آرش اومد سمت من و گفت: امشب بر میگردیم.گفتم: بریم ویلا آروم که شدی حرف میزنیم.
به هر دردسری که بود برگشتیم ویلا.آرش آروم شده بود و بمن گفت میرم لب آب قدم بزنم و یک سیگار بکشم.آذین اومد از اتاق بیرون و گفت:من میرم بچه ها رو بخوابونم...مهسا حالش خوب نیست همش دنیا رو دعوا میکنه بچه گناه داره.
گفتم: برو عزیزم.
آذین تو اتاق بود و بچه هارو میخوابوند که مهسا با چشمهای پف کرده و بدون آرایش اومد از اتاق بیرون تا اون روز بی آرایش ندیده بودمش برعکس آذین همیشه آرایش داشت.
وقتی منو دید جاخورد و گفت: فکر کردم شماهم رفتی بیرون.گفتم: نه نمیشد تنها بمونید تو ویلا.آرشم میخواست تنها باشه.چیزی نگفت و رفت تو آشپزخونه و یک لیوان آب برداشت و اومد نشست کنارم.معذب بودم نمیدونستم چی بگم.اون شروع کرد به حرف زدن و گفت: سفر شما هم خراب کردیم.نگاش کردم روی صورتش جای انگشتای آرش بود.دلم براش سوخت.
گفتم:پیش میاد ناراحتی.
گفت: اینکه روم دست بلند میکنه عادیه.
حرفی نداشتم بزنم.نمیدونستم چی بگم دلم میخواست بلند بشم و برم تو اتاق پیش آذین حضورش معذبم میکرد اون هم تو اون حال روحی خرابش.خودش ادامه داد:دفعه اولش نبود.دفعه آخرشم نیست فکر میکنه حق داره وقتی عصبانی و دلخوره دست روی من بلند کنه یا سرم داد بکشه.
گفتم: شاید واقعا توان خرید نداشت...
پوزخندی تحویلم داد و گفت: برای خودش و بچش داره برای من نداره؟؟؟خب نداشت باید دست روم بلند میکرد.شما چرا اول برای آذین و آرمین میخری بعد خودت:؟؟؟؟
گفتم،: آدمها شبیه هم نیستند.
گفت: آره آذین خیلی خوش شانس بوده که....
در اتاق به آرومی باز شد.مهسا لیوان آب رو برداشت و بی درنگ بلند شد.آذین از اتاق اومد بیرون و گفت:بلاخره خوابیدند!!تو بیداری مهسا؟؟؟
مهسا گفت: اومدم آب بخورم‌.دیدم میلاد اینجا نشسته نخواستم مزاحمش بشم داشتم میرفتم تو اتاق.
با چشمهای متعجب نگاهش کردم اما اون با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:شب بخیر آقا میلاد.آذین جون ببخ ناراحتت کردم.آرش تا به امروز از این کارها نکرده بود نمیدونم چی شد.حتما خودشم الان پشیمونه که برنمیگرده.از اینکه از آذین پنهان کرد تعجب نکردم مطمئنا نمیخواست آذین متجه مشکلاتش بشه و ناراحت بشه.به منم فهموند که بهش چیزی نگم.فردای اونروز مهسا و آرش طوری رفتار میکردند که انگار اتفاقی نیفتاده.اما آذین با آرش خیلی حرف نمیزد از اون طرف مهسا با من صحبت میکرد و خوش برخورد بود و من جلوی آرش معذب بودم.دوروز بعد راهی تهران شدیم.ورودی شهر که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم تا باهم خداحافظی کنیم با مهسا که رفتم دست بدم و خداحافظی کنم آروم و زمزمه وار گفت: ممنون که به حرفام گوش دادی.مطمئنم آذین نمیفهمه اما خیلی سبک شدم.گفتم: امیدوارم هیچ وقت بینتون ناراحتی پیش نیاد.خندید و حرفی نزد.
وقتی رسیدیم خونه آذین گفت:ممنون که اومدی مثل همیشه همه چیز عالی بودکنارت و برامون اما من متاسفم که اینقدر اصرار کردم دلم نمیخواست اینطور بشه.گفتم: پیش میاد عزیزم.به من خیلی خوش گذشت.
گفت: بنظرت مشکلشون جدیه؟؟؟
گفتم: اگه هم باشه اجازه بده خودش بهت بگه.تو دخالت نکن.چند هفته از سفرمون گذشت.تو این مدت یکی دوبار مهسا رو نزدیک شرکت محل کار آذین دیدم.یکبار هم به جبران تو شمال شام دعوتمون کردند بیرون تا دور هم باشیم.کم کم داشت اونشب فراموش میشد و برای منم اهمیتی نداشت که چه حرفهایی بهم زده فقط دلم میخواست سرشون به زندگیشون گرم باشه و با حسادت و چشم به آذین باعث آزارش نشند
...
اینم از شیرینی های عید
فاطمه
فاطمه
۵۰
یکم مکث کردو دوباره ادامه داد:اهوم گفتم بهش...برای همین شام میریم بیرون....از اینکه من اولین نفری نبودم که خبر بارداریش رو فهمیده بودم و قبلش به مهسا گفته بود خیلی خوشم نیومد.آذین ادامه داد: باشه شمام بیاین.میریم رستوران پونک....با اشاره بهش گفتم نه اما اون قرارش رو گذاشته بود.وقتی تلفن رو قطع کرد گفتم:چرا گفتی اونا هم بیان.گفت: آخه میخواستن شام بگیرن و بیان اینجا.
من که گفتم نیستیم ناراحت شد.منم دلخور بودم اما دیگه ادامه ندادم و گفتم: باشه میرم پایین شمام بیا.
توراه مثل همیشه موزیک گوش دادیم و حرف زدیم.وقتی رسیدیم مهسا و آرش اونجا بودند و میزی برای نشستن انتخاب کرده بودند.همگی با هم دست دادیم و سلام و احوال پرسی کردیم و نشستیم.آرش به آذین و مهسا به من برای بارداری خیلی تبریک گفت.برای آذین یک دسته گل و برای نی نی یک لباس خریده بودند.آذین انقدر ذوق زده بود برای حضورشون و هدیه ها که کلا فراموش کردم که قرار بود یک شام دو نفره بخوریم.اون شب تا نیمه شب بیرون بودیم و دور شهر میتابیدیم.ساعت دو بود که بالاخره برگشتیم خونه و من بالاخره با آذین تنها بودم.
تو بغلم گرفتمش و خوابیدم.قبل از خواب بی مقدمه گفت:مهسام میخواد بچه دار بشه.میگه دلش میخواد بچه هامون باهم بزرگ بشن.وای فکرش رو بکن میلاد باهم برن مدرسه،باهم ازدواج کنند.مثل من و مهسا.
گفتم: اگه مثل تو مهسا هردو دختر یا پسر نبودند.
خندید و گفت: چه اشکالی داره...باهم ازدواج می کنند.گونش رو بوسیدم و گفتم: بخواب مامان قشنگمون.فردا کلی کار دارم شرکت.آذین میخوای مرخصی بگیری یا استعفا بدی دیگه نری سر کار؟؟
گفت: نمیشه...بمونم تو خونه افسرده میشم تا وقتی که بهم فشار وارد نشه میرم سرکار.گفتم: پس هر وقت دیگه نتونستی نرو.روزهای بارداری آذین برای خودش و من و مادرها روزهای سختی بود.آذین بارداری سختی داشت.پنج ماهش بود که مهسا خبر بارداریش رو بهش داد.آذین خیلی خوشحال شد و بیشتر از این خوشحال بود که بچه ها همسن میشن و بازم با مهسا تو یک شرایط اند.روزها گذشت..هفته ها گذشت و ماهها گذشتند تا بالاخره بعد از نه ماه فرزند اولمون به دنیا اومد.اولین لحظه ای که وارد اتاق شدم و پسرم رو تو بغل آذین دیدم هیچ وقت یادم نمیره تمام قد اشک میریختم و به خاطر سالم بودن هردوشون خدا را شکر میکردم.به احترام حرف و نظر آذین اسم پسرمو گذاشتیم آرمین.آرمین مثل مادرش سبزه و چشم و ابرو مشکی بود و وقتی تو بغل مادرش خواب بود انگار دوتا آذین تو بغل هم خوابیده بودند.میتونستم ساعتها بشینم و نگاشون کنم.دوستشون داشتم هردوشون رو.همه زندگیم بودند.آرمین من شد متولد نود و یک و حال و هوای بهاری خونمون رو با حضورش بهاری تر کرد.پنج ماه بعدش فرزند مهسا که دختر بود به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتند دنیا.دوباره دوتا دوست برگشتند کنار هم و با بچه هاشون به هم میرسیدند و با بچه هاشون زندگی میکردند.آذین یکسالی سرکار نرفت و بخاطر وابستگی شدید آرمین به خودش خونه نشین شد.آرمین خیلی خستش میکرد طوری که شبها نه برای من حوصله داشت نه توانی تو بدنش بود از اون طرف این خونه نشینی افردش کرده بود‌ و همش بهونه میگرفت که از کار افتاده شدم و دیگه بدرد نمیخورم‌.دلم نمیخواست روحیه خوبش رو به هیچ دلیلی از دست بده. شرایط وقتی بدتر شد که فهمید مهسا بخاطر مشکلات مالی برگشته سر کارش و بچه رو سپردند دست مادر مهسا.آذین هم میخواست بره سر کار و از محیط خونه دور باشه اما ترس از اضطراب جدایی آرمین مانعش میشد. باید فکری میکردم مهسا مدام باهاش حرف میزد و شب من بودم که باید پای گریه هاش مینشستم و برای همین با مادرش حرف زدم و قرار شد صبح تا بعداز ظهر مادرش آرمین رو نگه داره تا آذین برگرده سرکارش.اولش مقاومت میکرد و میگفت نمیشه اما به اصرار منو مادرش بالاخره قبول کرد که امتحانی چند روزی بره و اگه آرمین با شرایط کنار اومد دوباره برگرده سرکارش.روزهای اول آرمین بی تابی میکرد اما کم کم عادت کرد و به مادربزرگش وابسته شد طوریکه که به راحتی باهاش کنار میموند و وقت میگذروند.آذین هم برگشت سرکار و روحیش خوب شد.و آرامش و شادی از دست رفتش رو بدست میاورد.تا اینکه یک شب وقت خواب بهم گفت: میلاد
گفتم: جانم
گفت: مهسا و آرش میخواند برن شمال.
گفتم: دنیا چی؟؟
گفت: خب میبرنش.ماهم باهاشون بریم.؟؟؟
گفتم: نمیشه من خیلی کار دارم.
گفت: آخه من دلم سفر میخواد.از اون طرف قبل بارداری من سفر نرفتیم.شمال هم که نزدیکه.سه روزه میریم و برمی گردیم.
گفتم: مطمئنی آرش هم دلش میخواد ما دنبالشون راه بیفتیم.شاید بخوان تنها برند.
گفت:نه هم مهسا بهم گفت هم آرش،ظهر که اومد دنبال مهسا.
گفتم: راجع بهش فکر میکنم.
گفت: اصلا نمیریم نمیخواد فکر کنی.
دلم نمیومد بزنم تو ذوقش برای همین قبول کردم که همسفرشون بشیم و هفته دیگه همگی باهم راهی بشیم.پیشنهاد دادم مادر آذین هم باهامون بیاد اما آذین قبول نکرد و گفت: چندتا جوونیم شاید مهسا و آرش جلوی مامان معذب باشند برای همین دیگه اصرار نکردم.
...
نون خونگی
فاطمه
فاطمه
۳۶

نون خونگی

۱ هفته پیش
همیشه کنار هم بودند و ازهم جدا نمیشدند.از اونجایی که آذین تک فرزند بود جای خالی خواهر و برادر نداشتش رو پر میکرد.دوسال از نامزدیمون گذشت . من بخاطر داشتن سابقه کار به راحتی یک کار ثابت داخل یک شرکت کامپیوتری بزرگ پیدا کردم.از اونجایی که نه من و نه پدرم توان خرید خونه رو نداشتیم پدر آذین لطف کرد و یکه خونه صدو پنجاه متری برامون خرید و سندش رو به نام دخترش زد و گفت:تا زمانی که من توانایی خرید حتی چهل متری پیدا کنم میتونم اونجا بمونم.انقدر که باهام پدرانه برخورد میکرد نه تنها حس بدی نداشتم که از حمایتهای بی منتش خوشحال بودم اینکه کمک میکرد ما زندگی مشترکمون رو زودتر شروع کنیم.همه کارها انجام شده بود و ما سال هشتادو هشت بود که تو سن بیست و شش سالگی من و بیست و چهار سالگی آذین عروسی کردیم و رفتیم سر زندگیمون.شب اول تو خونمون نشستم کنارش و نگاش کردم.بهم لبخند زد و گفت: چی رو نگاه میکنی؟؟گفتم: امشب زیباترین بودی.مگه میشد ازت چشم بردارم.خندید و گفت: توام خوشتیپ من بودی.آروم بهش نزدیک شدم و لباش رو بوسیدم.گونه هاش سرخ شدند و گفت: برم لباسمو عوض کنم.گفتم: کجا من بغلت میکنم و میبرمت.....بدون هیچ خجالتی بغلش رو باز کردو گفت:زود باش ببینم چقدر همسر جان قوی و قدرتمنده!!!!!بغلش کردم و بردمش تو اتاق کمکش کردم که لباس عروسش رو از تنش در بیاره.اونشب بهترین شب زندگیمون بود.هنوز با یاد آوریش تمام احساسهای وجودم تازه میشه.کسی رو که عاشقش بودم الان کنارم داشتمش.گرمای نفس هاش به صورتم میخورد و دیوونه ترم میکرد.آروم بهش نزدیک میشدم با احتیاط آذین انقدر پاک و معصوم و ظریف بود که میترسیدم با حضور مردونم حتی برای لحظه ای نگرانش کنم.از فردا صبح فصل جدید زندگی هردومون شروع شد.اون شد خانوم خونه و زندگی من.....منم شدم مرد زندگی و خونه اون...همدیگه رو عاشقانه دوست داشتیم و با خوب و بد هم کنار میومدیم.مهم نبود چی پیش میومد مهم بود که باهم میتونستیم حلش کنیم.زندگیمون اوایلش به خاطر اختلاف نظر و سلیقه بالا و پایین داشت اما هیچ وقت اجازه نمیدادیم ناراحتیمون طولانی بشه.تو فامیل زندگیمون زبونزد همه بود.روزها من تا ساعت چهار یا پنج عصر سر کار بودم و آذین هم یا با دوستش مهسا وقت میگذروند یا درس میخوند.مهسا با پسر خالش نامزد کرده بود و هردو تصمیم گرفته بودند امتحان ارشد شرکت کنند.با مهسا و شوهرش رفت و آمد خانوادگی داشتیم.شوهرش هم مثل خودش مرد با اخلاق و خانواده داری بود.از اینکه دوستای خوبی مثل اونها داشتیم هردو راضی بودیم.دوسالی از عروسیمون گذشت.آذیت تونست همون سال اول کارشناسی ارشد قبول بشه و بره دانشگاه اما مهسا قبول نشد و رفت سر کار.وضع من روز به روز بهتر میشد هم کارم رو دوست داشتم هم روز به روزبه اطلاعاتم اضافه میکردم و میتونستم حقوق خوبی بگیرم.آذین اسرار داشت بره سر کار اما من خیلی راضی نبودم اما اون خیلی دلش میخواست هم کار کنه هم بتونه یه پولی پس انداز کنه تا خونه خودمون رو زودتر بخریم.همین طور هم شد آذین جایی که مهسا میرفت سر کار استخدام شد و مشغول به کار شد.با اینکه از صبح هر دو سر کار بودیم و تازه بعداز ظهر به هم میرسیدیم اما از حس و حال قشنگی که به هم داشتیم ذره ای کم نمیشد.هنوز وقتهایی که آزاد بودیم سعی میکردیم باهم وقت بگذرونیم و فیلم ببینیم و حرف بزنیم.هنوز مثل روز اول دوستش داشتم و عاشقش بودم.وقتی لباس قشنگ میپوشید دلم واسش ضعف میرفت وقتی برام ناز میکرد دوست داشتم بشینم و یک دل سیر نگاهش کنم.احساسم دیگه بهش فقط عاشقانه نبود.از انتخابم راضی بودم و عاقلانه دوستش داشتم.زن زندگی بود.کم کم هربار بین حرفاش میگفت بچه دار بشیم.امامن آمادگیشو نداشتم.میخواستم خونه بخرم و دلم نمیخواست به چیز دیگه ای فکر کنم.اما آذین همش میگفت دلش میخواد بچه دار بشیم.یه شب که نشسته بودیم و فیلم تماشا میکردیم.نگام کرد و گفت: میلاد.....
گفتم: جانم....
گفت: دلم میخواد بچه دار بشیم
گفتم: اول اجازه بده خونه بخریم و خونه بابارو خالی کنیم بعد راجع بهش حرف میزنیم.
اخماش رفت توی هم و گفت:اما من دلم میخواد بچه دار بشیم دو سال گذشته اما همش میگی صبر کنم.بابا که خونه رو نمیخواد هیچ وقتم راجع بهش باتو حرف نزده.خب پس چرا اینقدر حرفشو میزنی.گفتم: آذین قشنگم من باید به فکر باشم یانه.
گفت: بله در صورتیکه بابا بهت میگفت نه الان که خونه اصلا به نام منم هست.چیزی نداشتم که بگم یکم من من کردم و گفتم: از مسئولیت پدر شدن میترسم.میترسم نتونم پدر خوبی.....
خندید و گفت: الان که همسر خوبی هستی و بودی حتما بابایی خوبیم میشی.من مطمئنم.فکراتو بکن و بهم بگو.بوسیدمش و بهش قول دادم که فکرامو بکنم.چند ماه بعد آذین خبر بارداریش رو با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل برام فرستاد شرکت.از دیدن گل و شیرینی شوکه شدم و تا خونه رو پرواز کردم.وقتی دیدمش بغلش کردم و یک دنیا بوسیدمش فکرش رو نمیکردم پدر شدن اینقدر خوشحالم کنه.انگار تو آسمون بودم.آذین مهربونم قرار بود مادر بچم بشه و منم میخواستم پدر بشم.اونشب تصمیم گرفتم شام بریم بیرون که مهسا دوست آذین تلفن زد.آذین تو حرفاش گفت:عزیزم ببخشید مهسا.خونه نیستیم داریم میریم بیرون....
# یه تشکر ویژه دارم از دنبال کننده های مهربونم🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤
...
اکبر جوجه
فاطمه
فاطمه
۳۱

اکبر جوجه

۱ هفته پیش
هر روز میدیدمش دلم میخواست هر طور شده بهش نزدیک بشم اما نمیشد.تا اون روز بارون شدیدی میومد و من و یکی از بچه ها سوار ماشینش از دانشگاه اومدیم بیرون که آذین و دوستش رو دیدیم که منتظر تاکسی ایستادند به اصرار من حمید ایستاد تا آذین رو سوار کنیم اولش خیلی تعارف کردند که سوار نمیشند اما وقتی بارون شدید بود و اصرار مارو دیدند سوار شدند.تو راه از جلوی یکی از کافه ها خیابون اصلی دانشگاه گذشتیم که مهسا دوست آذین گفت:بیاین بریم یه قهوه بخوریم تو این سرما خیلی میچسبه.من از خدا خواسته قبول کردم و مقاومت آذین هم فایده ای نداشت.همه باهم پیاده شدیم و رفتیم تو کافه.از هر دری حرف میزدیم دلم میخواست زمان کش بیاد و بیشتر کنارشون بمونم.انقدر حرف زدیم تا بالاخره موفق شدم به هر طریقی شده شمارش رو ازش بگیرم.وقتی شمارش رو گرفتم از خوشحالی بال در آوردم دیگه میتونستم بهش نزدیک بشم.به دوستی فکر نمیکردم دلم میخواست بیشتر باهاش رفت و آمد کنم و مامان رو بفرستم خواستگاریش.اون شب یه سوال مسخره جور کردم و بهش پیام دادم خیلی عادی و سریع جوابم رو داد.من هر چی بیشتر سعی میکردم حرف بزنم اون کوتاهتر جواب میداد.برای همین دیگه ادامه ندادم دلم نمیخواست مزاحمش بشم که دیگه بهم جواب نده.چند روزی گذشت و من هر بار به یک بهونه ای بهش پیام میدادم.اونم کوتاه جواب میداد.اما برخوردش دیگه تو دانشگاه مثل قبل سرد و خشک نبود و این باعث شد من به این رابطه امیدوار بشم و با مامان آروم آروم زمزمه آشنایی با یه دختر تو دانشکده بکنم.مامان اول خیلی خوشش نیومد آخه دلش میخواست منم مثل برادرم با کسی که انتخاب خودش بود ازدواج کنم اما من همچین آدمی نبودم.از اون طرف سعی میکردم بیشتر به آذین نزدیک بشم.آذین متوجه احساسم شده بود و کمتر مقاومت میکرد.حرف زدنامون از درس و کتاب فاصله گرفته بود و بیشتر راجع به خودمون حرف میزدیم.چند ماهی گذشته بود و هنوز مطمئن نبودم دوستم داره یانه اما من دوستش داشتم و برای همین جرات پیدا کردم و بهش پیشنهاد ازدواج دادم.نوشتم: میدونم خیلی زوده یا فکر میکنی یا فکر میکنی که میخوام بازیت بدم اما از همون روز اولی که دیدمت دلم برات لرزید و دوست دارم. و میخوام اجازه بدی با خانواده بیام خواستگاری و باهم بیشتر آشنا بشیم.دلم نمیخواد ازت دور بمونم.منتظر واکنش خوبی نبودم اما در کمال ناباوری در جوابم نوشت: منم بهت تو این مدت علاقه مند شدم.میفهمیدم که دوستم داری اما میترسیدم قصدت سو استفاده باشه برای همین بهت اجازه نمیدادم بهم نزدیک بشی اما الان از حس خودم و تو مطمئنم.باورم نمیشد.روی ابرا بودم انگار.دلم میخواست از خوشحالی بغلش کنم.اونشب تا صبح حرف زدیم همون دختری بود که میخواستم.باید با مامان بیشتر حرف میزدم میدونستم اگر ببیننش اونا هم دوستش خواهند داشت.فردا که تو دانشکده دیدمش با لبخند بهم نگاه میکرد.دلم براش میلرزید و اون این رو از نگاهم خوب میفهمید.عاشق شده بودم بهتر بگم هر دو عاشق شده بودیم.چه عشقی...از بودن در کنارش لذت میبردم...روح و روانم با حرف زدن باهاش و و همراهیش ارضا میشد.دیگه چی میخواستم.....
کم کم شروع کردم با مامان و خواهرم حرف زدن،سخت بود ولی کار غیر ممکنی نبود از خواهرم مینا خواستم تا مامان رو راضی کنه بریم خواستگاری.
بالاخره مامان راضی شد و رفتیم خواستگاری بهتر از اونی که فکرش رو میکردم پیش میرفت.سر همه چیز به راحتی باهم کنار میومدند و خانواده ها همدیگه رو خیلی راحت پذیرفتند.شب وقتی برگشتم خونه به آذین پیام دادم و گفتم: بالاخره داری واسه همیشه همسر خودم میشی....همه تلاشم رو میکنم تا خوشبختت کنم.
پیام داد: خیلی خوبه که همه چیز اینقدر راحت پیش رفت اما میلاد نگرانم. وقتی همه چیز خوبه قراره یه اتفاقی بیفته.نوشتم: چه حرفیه عزیزم...هیچ اتفاقی نمیفته من و تو مال همیم و قراره باعشق کنار هم زندگی کنیم و لذت ببریم.به حرفم باور داشتم اجازه نمیدادم چیزی یا کسی مانع ازدواج یا خوشبختی ما بشه.تصمیم براین شد که تا تموم شدن درس من صبر کنیم تا من بتونم تمرکزم رو بگذارم روی آینده و کارم.انگشتری دست آذین کردیم و ما رسما نامزد شدیم.چی بهتر از این باهمه وجود خوشحال بودم.روزی که انگشتر را دستش کردم چشمام پر از اشک بود.باور نمیکردم به این راحتی به عشقم رسیده باشم.دستش رو بوسیدم و آروم زیر گوشش زمزمه کردم: همیشه کنارت میمونم و خوشبختت میکنم.تو چشماش نگاه کردم همون چشمایی که من رو از اولین نگاه درگیر خودش کرد.میخندید بهم...وقتی حس رضایت و شادی رو توی چشماش دیدم دلم آروم شد.دستش رو محکم گرفتم تو دستم و فشار دادم.اون روز من تو زندگی همه چیز داشتم.خوشبختترین مرد روی زمین و کهکشان بودم.آذین قشنگم میخندید و هر بار بهم عاشقانه نگاه میکرد.هنوزم با دیدنش دلم می ریخت پایین.روزهای قشنگمون کنار هم میگذشت.هر روز بیشتر دلباختش میشدم.اونم عاشقم بود.هر روز باهم بیرون میرفتیم و حرف میزدیم.دستش رو تو دستم میگرفتم و تو خیابونای شهر قدم میزدیم.تو دانشکده همه میدونستند.مهسا دوست صمیمی آذین برامون تو نزدیک ترین کافه دانشگاه همونجایی که اولین بار رفتیم جشن گرفت...آذین خیلی ذوق زده شد.مهسا براش مثل خواهر نداشتش بود.
...
سالاد شیرازی
فاطمه
فاطمه
۴۰

سالاد شیرازی

۱ هفته پیش
میون اون همه دانشجو تازه وارد تازه چشمم آذین رو گرفت.دلم میخواست بشناسمش و بفهمم کی هست....اسمش رو بدونم.وقتی جشن تموم شد با نگاهم دنبالش کردم تا میون جمعیت ناپدید شد.شب که رفتم خونه هر دفعه بی اختیار تو فکرم میومد.اما نمیدونستم چرا.دلم میخواست زودتر فردا بشه و برم دانشگاه و زودتر بشناسمش.فردا صبح راهی دانشگاه شدم و تو حال خودم بودم یک گوشه نشستم و تی بگم رو تو آبجوش میزدم که پنج شش تا دختر با خنده های بلندشون توجهم رو جلب کردند وقتی برگشتم سمتشون یکی از اونها همون دختر سبزه دیروز بود که تو جشن چشمم رو گرفته بود.وقتی نگاهش به من افتاد گفت: بچه ها آقای حسینی که دیروز مسئول جشن بود.باشنیدن اسمم خودم رو جم و جور کردم و قبل از اینکه به خودم بیام اون دختر جلوم ایستاده بود.نگاش کردم. دلم بی اختیار براش میلرزید.بهم گفت: سلام من شمس هستم شما خوبید؟؟ما امروز روز اول کلاسمونه.با استاد......
برگشت سمت دوستش و گفت: میناااااا ما امروز با کی کلاس داریم؟؟؟
دلم میخواست اسمش رو بدونم که دوستش داد زد:چی میگی آذین.
آذین گفت: اه خنگ....اهان یادم اومد.با دکتر خوشابی...شما میشناسید.
واین شد شروع صحبت من و آذین..اون حرف میزد و من نگاش میکردم هر بار جوابش رو میدادم و به یک نحوی مکالمه رو کش میدادم.تا ساعت هشت و سی دقیقه شد و کلاسها شروع میشد. وقتی میخواست ازم جدا بشه یکم این پا و اون پا کردم و گفتم: اگه دوست دارید شمارمو یاداشت کنید شاید برای کتاب و جزوه و درس بدردتون خورد سوالی داشتید بهم پیام بدید جوابتون رو میدم.خندید و گفت: نه ممنون تو داشگاه میبینمتون.گفتم: باشه.
حالم خیلی گرفته شد و حرفی نزدم.آذین به سرعت به سمت کلاسها راه افتاد.به چایی که تو دستم یخ کرده بود نگاه میکردم اما فکرم پیش دختری بود که چند دقیقه پیش جلوم ایستاده بود.اون روز گذشت .از اون روز به بعد بیشتر توی دانشکده میدیدمش هر وقت سوال یا کاری داشت میومد سمتم و شروع میکرد به حرف زدن و بعد از تموم شدن حرفاش با یه تشکر و لبخند میرفت.احساس میکردم اصلا متوجه من و احساسم نیست و فقط فکرش دنبال درس و دانشگاه و دوستاشه.من رفته رفته بیشتر دلبستش میشدم و تو فکر خودم عاشق و دلباختش بودم.
پاپیون خواهش میکنم قبول کن دیروز تاحالا پنج بار پستامو پاک کردی😣😣
...
شیرینی کشمشی
فاطمه
فاطمه
۴۴

شیرینی کشمشی

۲ هفته پیش
سلام من برگشتم با یه سرگذشت جدید دلم میخواست چند روزی استراحت کنم ولی بخاطر شما شروع کردم.
#بازی خاموش.پارت اول#
من میلاد هستم .متولد سال ۶۲ ساکن تهران.پدر و مادرم کارمند از یک خانواده معمولی با یک محیط گرم و آروم و پراز عشق.یک خواهر و یک برادر بزرگتر از خودم دارم که هر دو از دواج کردن.داستان زندگی من از زمانی که دانشجو شدم شروع میشه.رشته کامپیوتر دانشگاه تهران قبول شدم و شاد و سرخوش از رشته و دانشگاه وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم .همونطور که گفتم پدر و مادرم کارمند بودند و زندگی عادی و آرومی داشتیم.نه اونقدر پولدار بودیم که همه چیز برامون مهیا باشه و نه اونقدر بی پول که محتاج باشیم بابام مرد آبرو دار و با احساسی بود.مادرمم یک زن عاشق و هنرمند و کدبانو.همیشه و در همه حال تو زندگی بهم عشق میورزیدند و همدیگه رو ستایش میکردند.من ازشون یاد گرفته بودم که درست و قشنگ زندگی کنم.همیشه دلم میخواست زنی به خوبی مادرم نصیبم بشه.وارد دانشگاه که شدم مثل همه بچه ها کنار درس شیطنت هم میکردم.اما تا جایی که از چارچوب خانواده و اصول اخلاقیم خارج نبود.دانشگاه برای من دنیای قشنگ و تازه ای بود که بهم اجازه میداد که مستقل باشم و یاد بگیرم چطوری تو اجتماع رفتار کنم بزرگ بشم و کنار درسم از زندگی لذت ببرم.خواهر و برادم که از من بزرگتر بودند هردو ازدواج کرده بودند و خواهرم یک دختر و برادرم یک پسر داشت.من ته تغاری و عصای دست مامان و بابا شده بودم.انگاد دلشون به بودن من خوش بود.خلاصه که همه چیز برای من عالی و بی عیب و نقص بود.چند ترم که رفتم دانشگاه تصمیم گرفتم برم سرکار.به کمک بابا و برادرم توی یه شرکت کامپیوتری کوچیک مشغول به‌کار شدم. کار خاصی اونجا انجام نمیدادم بیشتر شبیه پادو بودم تا همکار.اما برای شروع کار و کسب تجربه برام مفید بود.از طرفی میتونستم یه حقوقی داشته باشم که هم کمتر سربار خانوادم باشم و هم برای خودم پس انداز کنم.از صبح دانشگاه بودم و بعداز ظهرها شرکت.با اینکه شب خسته بر میگشتم خونه اما بازم صبح پر انرژی بیدار میشدم و با علاقه میرفتم سر کلاس.خوبی دانشگاه وقتی برا بیشتر و قشنگتر شد که آذین وارد دانشگاه شد.آذین یه دختر ریز نقش و سبزه وبا چشم و ابروی مشکی و درشت بود.وردودی جدید دانشکده بودند و من از همون اول جذب خودش و نگاهش و حرف زدنش شدم.نمیدونم چرا اما بی دلیل به سمتش کشش داشتم و دلم میخواست بایستم و مدتها نگاش کنم.اولین باری که دیدمش توی جشن معارفه بود،برای ورودی های جدید جشن گرفته بودند و من و چنتا از بچه ها تو تدارکات و برنامه ریزی کمک میکردیم.
...
کیک فنجونی
فاطمه
فاطمه
۶۱

کیک فنجونی

۲ هفته پیش
پیراشکی گوشت
فاطمه
فاطمه
۱۹۲

پیراشکی گوشت

۲ هفته پیش
برای همین حرفی نزدم.من بی وجدان نشستم و نگاه کردم.مامان و بابا با التماس یکم پول قرض کردندو وسایل زندگیشون رو وفرش زیر پاشون رو فروختند.داداشم موتورش رو فروخت و با یک انگشتر از خواهرم شد پول النگوها و دادن به محمد تا دیگه در خونه دادو بیدادنکنه.زنگ زدم به نرگس و گفتم:خیالت راحت شد.میخواستی من رو بدبخت کنی،داداشت رو مجنون کردی.میخواستی من جواب کارام رو پس بدم حالا همه دارن پس میدن.یک نگاه به داداشت کردی!!به مادرت به بابات....از کدوممون چیزی باقی موند.خدا میبخشه اما تو نبخشیدی.خدا از گناه من گذشت که محمدم گذشت.اما تو نگذاشتی من زندی کنم.تو امی بی گناه منم بدبخت کردی.تو پسرم رو بی پدر کردی...داداشتم بی پسر.دیگه نگذاشت ادامه بدم .شروع کرد داد و بیداد و فحاشی و گفت: گناهت رو گردن من ننداز و قطع کرد.دو روز بعد وسایلش رو جمع کردند و رفتند شهرستان.نرگس از بلایی که سر داداشش آورده بود فراری بود.نرگس فرار کرد چون تحمل دیدن داداشش را تو اون شرایط نداشت.محمد درخواست طلاق داد و گفت باید بری خونه بابات.بهش گفتند آزمایش دی ان ای بدید با پسرت تا مطمئن بشی بچه مال خودته یا نه.
قبول کرد....اون روز صبح اومد دنبال من و امیر و بردمون برای آزمایش اما وسط راه ایستاد و زد کنار.
پیاده شد و گفت:برید نمیریم آزمایش....
گفتم: چرا؟؟
گفت: اگه گفتند بچم نیست!!؟؟؟اگه واقعا بچم نبود اونوقت من چی میشم....امیر چی میشه؟؟؟نمیخوام بدونم بچه من نباشه.ترجیح میدم تو این برزخ باشم اما نفهمم بچم نیست.امیر همه زندگی منه..ازت متنفرم مریم...گمشید برید از زندگیم کثافتا.امیر رو بغل کردم و رفتم.محمد حتی حاضر نشد بریم آزمایش حق داشت.نمیخواست حتی یک درصدم به این اطمینان برسه که امیر بچش نیست.من و امیر خونه بابا بودیم.خواهرم بهم نگاه نمیکرد میگفت شوهرم بهم بدبین شده میگه نکنه توام مثل خواهرتی.داداشم میگفت تو فامیل زنش بی آبروش کردم.زنعمو از غصه محمد سکته کرده بود و تو خونه افتاده بود.خونه من و محمد خالی بود. بعضی وقتا محمد من و امیر رو میبرد اونجا و بعدم من رو با کتک بیرون میکرد.کاراش دست خودش نبود.روزهام سخت نبود وحشتناک بود.انگار هر روز کا میگذشت میمردم و زنده میشدم.بابام از غم آبروش زندگی و حیثیتش هزار بار راهی بیمارستان شد.زمان گذشت اما اون اتفاق نه کهنه شد نه فراموش شد.محمد اول گفت طلاقت نمیدم برو یک گوشه با امیر زندگی کن.توی یک خونه تنها اما دو ماه بیشتر نتونست تحمل کنه.حرف مردم و درد خودش و آبروی رفتش و ننگ هرزگی که به پیشونی من خورده بود باعث شد شش ماه بعد از اون اتفاق طلاقم بده اما من بعد از طلاقم محمد قبول نکرد امیر رو نگه داره.حتی عمو و زنعمو قبول نکردند امیر رو نگه دارن.هیچکس زیر بار نگهداریش نمیرفت.همه میگفتند بچت باباش معلوم نیست.محمد گفت همه هزینه هاشو میده و تنهاش نمیگذاره آخه عاشقش بود.مامان و بابا گفتند اگه از زندگیشون برم بیرون امیر رو نگه میدارند و نمیگدارند خم به ابرو بیاره.یادم نمیره روز آخری که بوییدمش و بوسیدمش و دیدمش میدونستم دلم از دوریش میترکه.اما باید میرفتم بهش گفتم شاید یه روزی برگردم پیشت اما معلوم نیست کی!!!؟چقدر اشک ریختم و چقدر اشک ریخت.چقدر التماس کرد که نرم کلی من مجبور بودم که برم و چقدر پای رفتن نداشتم.دوری ازم به نفعش بود در صورتی که من رو از پا در میاورد.سپردمش به مامانم چون میدونستم ازش محافظت میکنه و نمیزاره کسی آزارش بده.از تهران اومدم شهرستان اطرافش و توی خونه یک پیرزن که نیاز به پرستار داشت ناشناس مشغول به کار شدم.یک سال بعد فهمیدم بخاطر روابط جنسی پر خطرم هپاتیت گرفتم و مریضم اما علاقه ای ندارم راجع به نوع بیماریم توضیح بدم.محمد دیگه خوب نشد. هیچوقت دیگه ندیدمش اما هربار که به مامان زنگ میزدم بهم میگفت که یک مدت تو بیمارستان روانی بستری بود و الانم تعادل روحی و روانی نداره و دیگه حالش خوب نشده.امیرم رو بعضی وقتا میرم و از دور میبینم پسرم مروی شده و مامان میگه پسر خوبیه اما هنوز چشم به راه برگشتن منه.محمد هراز گاهی میره و میبرتش بیرون و باهم وقت میگذرونند.
من مریمم دختری که با تصور آینده ای قشنگ زندگی میکرد و قربانی زیاده خواهی پدرش و خود خواهی عموش شد.بجای اینکه سرنوشتم رو بپذیرم و سعی کنم حلش کنم و به نفع خودم تغییرش بدم باهاش جنگیدم.بجای اینکه محمدی که مثل من از درد بی کسی و تنهایی سرد و بی روح شده بود محبت کردن رو یاد بدم
و به هردومون فرصت بدم برای زندگی و عاشقی خیانت کردن رو انتخاب کردم من انتقام رو انتخاب کردم اما تو این بازی روحم رو شرافتم رو باختم و همه رو از بین بردم.
من رو قضاوت کردن آسونه اما شما مثل من نباشید و قشنگ زندگی کنید.خیانت راه نیست چاهه.( پایان)
مرسی که همراهم شدید❤❤❤❤
لایک و کامنت و فالو بترکونید خستگیم در بره....
تا داستان بعد🖐🖐🖐😚😚😚😚
...
فلافل خونگی
فاطمه
فاطمه
۸۷

فلافل خونگی

۲ هفته پیش
ازم میخواست براش حرف بزنم و محرم دردام باشه.هیچ تصوری از آینده تو ذهنم نبود.وقتی به آینده فکر میکردم یک مشت ابر سیاه و غلیظ میدیدم و بس،که دور سرم میچرخیدند.فقط به این امیدوار بودم که محمد امیر رو پس نزنه و اجازه بده کنارش بمونه اینطوری حداقل به بچه خودم ظلم نکرده بودم.تو افکار خودم غرق بودم که نزدیکای صبح خوابم برد.نمیدونم چقدر خوابم برد که احساس کردم دستی داره به صورتم کشیده میشه.از ترس جا پریدم .امیر بود.تو بغلم گرفتمش و بوسیدمش.یه نگاه کردم کسی خونه نبود.گفتم: مامان جون و آقاجون کجان؟؟گفت: نمیدونم مامان.چی شده؟؟؟
گفتم هیچی حل میشه.
چند دقیقه بعد مامان و بابا اومدن بابا به امیر نگاه نمیکرد اما مامان نه مثل گذشته بود.مامان اومد سمتم و گفت: زنعموت گوشی تلفن دستشه به همه فامیل داره میگه.تو چیکار کردی باما!!؟؟؟با زندگیمون...با آبرومون...با زندگی داداش و خواهرت...با آیندمون....با بچه بی گناهت.اشکام از صورتم ریخت پایین ،تنها کسی که حق داشت سرزنشم کنه مامان بود چون چندبار میخواست محرم دردم باشه اما من نخواستم چون بارها خواست کمکم کنه و من نخواستم.
گفتم: محمد پیدا شد؟؟؟
گفت: نه نیستش همه زندگی رو خورد کرده تخت رو وسط حیاط برده و شکسته...رو تختی رو آتیش زده.
نزدیکای ظهر بود که محمد اومد خونه بابا و دوباره دعوا و فحش و داد و بیداد.عین روانی ها شده بود امیر رو بغل میکرد و دوباره پس میزد.میبوسید و یکدفعه بهش زل میزد...گریه میکرد.داد میکشید.قبل رفتن گفت: شب میام دنبال مریم میخوام ببرمش.بابا گفت: طلاقش بده..کجا میخوای ببریش.به بابا خندید و گفت: میترسی بکشمش؟؟ نترس نمیکشمش...آخه زنمه...میخوام خودش برام بگه....میخوام بدونم..راستی عمو تو به فکر بدهی دخترت باش...النگوها...اینارو گفت و رفت.من زدم زیر گریه و گفتم: من نمیرم خونه این منو میکشه.بابا زد تو صورتم و گفت: جهنم که میکشه.حداقل این لکه ننگ از رو دامن همه پاک میشه.بایدم بکشه.تو کثافتهرزه حقت مرگه.شب طبق قرارش اومد دنبالم اما گفت تنها میبرمش...هرچقد التماس کردم من رو دنبالش نفرستند بی فایده بود.بابام و داداشم از خداشون بود بمیرم.امیر رو سپردم دست مامان و بهش گفتم:اجازه نده کسی دلش رو بشکنه و بهش حرفی بزنه.بمیرم براش گیج و مات و مبهوت فقط به همه نگاه میکرد و خبری از چیزی نداشت.اونشب با محمد رفتم خونه.نشست جلوم و گفت تعریف کنم.نمیدونم مست بود یا مجنون.متنفر بود یا عاشق.دیوونه بود یا عاقل هرچی بود محمد همیشه نبود.میزدم و میگفت بگو، موهامو گرفته بود و دور خونه میکشیدم.و میگفت بگو کجا.گریه میکرد و داد میکشید.مثل بچه ها یه گوشه تو خودش مچاله میشد و گریه میکرد .من مردی رو میدیدم که ذره ذره داشت مجنون میشد.همش میگفت امیر.حداقل بچمو ازم نگیر.شرافتم رو ازم گرفتی.غیرتم مردونگیم اما بگو بچم مال خودمه.من بزرگش کردم.من براش زحمت کشیدم.من برای رفاهش جون کندم حالا چطور قبول کنم که بچه من نیست!!!چرا میگی نمیدونی مگه میشه ندونی!!!گریه میکردم،زجه میزدم،بهش التماس میکردم بکشتم و شاهد این عذابش نباشم.بخدا که راضی نبودم عداب بکشه.اون زمان اینقدر احمق بودم و خودم رو گول میزدم که فکر میکردم راضیم به این وضع برسه فکر میکردم انتقام بگیرم آروم میشم اما من تو این راه انتقام اول از همه از خودم انتقام گرفتم من اول از همه خودم رو کشتم و آیندم رو تباه کردم.میگفت نمیکشمت میخوام ببینی چی میشه.میخوام توام کنار من زجر بکشی.به اون روزی فکر کردم که از اول خطا کردم.بجای اینکه سعی کنم به خودم نزدیکش کنم مسخره ترین و ساده ترین راه رو انتخاب کردم.خیانت بجای اینکه صبور باشم وبه هردومون مهلت بدم انتخاب کردم فاحشه بشم.و تن به هر کثافتی بدم تا کمی محبت دروغی از مردای دروعی بگیرم.اون شب گذشت...تا صبح حسابی کتکم زد و بعدم بردم خونه مادرم.دوباره فرداشب همینطور..پس فرداشب همینطور.زنعمو به همه دنیا گفته بود و کسی توی فامیل نبود که ندونه.مرتب به بابام زنگ میزدند و میگفتند: چرا نمیکشیش؟؟؟چرا زندس؟؟ لکه ننگ بودم برای همه فامیل...فامیلی که حتی یکبارم ازمون سراغی نمیگرفت چه اون زمان که بابام در به در پول بود تا بدهی عموم رو بده.چه اون زمان که من رو بابت بدهیش و به حکم یک پیرمرد صدساله هل دادن تو آغوشی که هیچ محبتی بهم نداره.مامانم شکسته تر و پیر تر شده بود احساس میکردم تو این چند روز اینقدر داعون شده بود که تو این چند سال نشده بود.چی به روزمون آوردم.یک گوشه افتاده بود و توان راه رفتن نداشت.بابا مرتب راه میرفت و میزد تو پیشونیش و میگفت بی ابرومون کردی.محمد النگوها رو میخواست.باورش نمیشد برای بابا فروختم.همش میگفت خرج هرزگیت کردی و هم خوابی با پسرا.مرتب دم خونه داد و بیداد راه می انداخت.بابا میگفت یک ته مونده آبرو تو محل دارم که اونم میبره و همه میفهمند.باید به هر بدبختی بود پول جور میکردیم.یکم پس انداز داشتم که میترسیدم بدم نمیدونستم چی در انتظارمه.معلوم نبود فردایی جایی دارم یانه
...
سبزی پلو با ماهی
فاطمه
فاطمه
۹۰

سبزی پلو با ماهی

۲ هفته پیش
زیر دست و پای محمد از درد به خودم میپیچیدم گاهی میزد و گاهی بی صدا به تماشای من واطرافمون می ایستاد.یک دفعه یه فکری از ذهنش گذشت.مچ دستم رو گرفت و گفت: النگوهات کو؟؟اونارم فروختی و خرج هرزه بازیات کردی؟؟دادی به دوست پسرت؟ برای کدومشون فروختی؟؟؟داد کشیدم: بابام،النگوهامو دادم به بابام تا دست از سرمون برداره..فریاد زد دروغ نگو کثافت...داد میکشید و اشک میریخت.میگفت: دروغ میگی مریم.خرج کی کردی،زحمت منو خرج کی کردی؟؟؟صداها توی سرم میپیچید.به در میزدن و فریاد میزدن.همه باهم.محمد داد میکشید .امیر زجه میزد.در اتاق با شتاب شکست و بابا پرت شد تو اتاق.چشمام تار بود و نمیدیدیدم اما صداشونو خوب میشنیدم.محمد گفت: دختر هرزتو با پسرش بردار و از خونه من برید بیرون.
بابا گفت: چی میگی محمد...
زنعمو گفت: نرگس که گفت دخترت همخواب کل شهر شده...شهر رو آباد کرده...
محمد داد کشید: همتون برید از خونه من بیرون.توام برو مامان...برو که بدبختم کردی...همتون بریدگمشید...
دیگه صدایی نشنیدم.تو بیمارستان چشم باز کردم خواهرم بالای سرم بود.
زیر لب گفتم: امیر...
گفت: چیکار کردی مریم.باباو مصطفی به خونت تشنه ان
بری خونه میکشنت.خیانت کردی....هرزه رفتی درست...دیگه چرا نوشتیشون...مامان داره میمیره.
گفتم: امیر؟؟؟ گفت: خونه ماست پیش بچه هام.با آبروی ما چه کردی؟؟؟ازش رو برگردوندم و اشک از گوشه چشمم سر خورد روی گونه هام.گفت: محمد همه رو از خونه بیرون کرده.دیوونه شده.میخواسته خونه رو آتیش بزنه.اصلا کاراش دست خودش نیست روانی شده.حرفی نداشتم بزنم.من گناهکار بودم یا بقیه یا محمد..هممون گناهکار بودیم...جز امیر...امیرم این وسط چی میشد!!!
خواهرم بدون توجه به حال من ادامه داد: اول بمن زنگ زد گفت امیر رو بیار گفتم باشه بعد زنگ زد: نه نیار،بچه کیه تو میدونی..بی حیا تونمیدونی حتی امیر بچه کیه....
برگشتم سمتش و گفتم: خفه میشی یانه
گفت: چقدر وقیحی تو.من چطوری دیگه سرمو تو فامیل شوهرم بلند کنم.چطوری به شوهرم نگاه کنم.سرم رو از دستم کشیدم بیرون و گفتم: توام نگران خودتی.همتون به فکر خودتونید.آره کردم برو بگو خواهرم هرزست..اما بگو من که خواهرش بودم حتی یکبار احوالش رو نپرسیدم و پای درد و دلش نشستم.به دادش نرسیدم.حالام گمشو بیرون.بچه منم بیار.باباش هرکی باشه به تو مربوط نیست.با بدن کبود و صورت زخم رفتم خونه بابا و به خواهرم گفتم امیر رو بیاره پیشم.وقتی رسیدم خونه خوب میدونستم چی در انتظارمه.در خونه که باز شد داداشم اومد سمتم و کشون کشون بردم تو خونه.اونجام کتک خوردم،از بابا..از داداشم...از مامانم.اما هیچکدوم نپرسیدن دردت چی بود؟؟چرا خیانت کردی؟؟ فقط زدند و گفتند خفه شو.داد نزن .حرف نزن.مامان به سختی ازشون جدام کرد.حال بابا و مامان خوب نبود.
بابا مدام میگفت: فردا چطوری سرمو تو محل بلند کنم.جواب مردم رو چی بدم.اگه کسی گفت چرا طلاقش دادن چه جوابی بدم.فکر میکنی زنعمو عفریتت ساکت میشینه.تو فامیل پر میکنه که دختر فلانی هرزست.دختر فلانی نمیدونه بچش مال کیه.با این جمله دنیا به سرم خراب شدو گفتم: بچم مال منه
بابا اومد سمتم،چنان زد تو صورتم که سرم خورد به دیوار و لبم پاره شد....
خندیدم به خودم که جونی دارم چرا نمیمیرم.هر کس جای من بود شاید تا حالا هزاربار مرده بود.اما من زنده میموندم تا تاوان گناهانم را پس بدم.محکم به در خونه کوبیدن.محمد بود.ترسیدم و مثل یک بچه دو ساله پشت مامان قایم شدم. شروع کرد داد و بیداد مامان و بابا جلوش ساکت بودند و شرمنده بودند و باعث این شرمندگی من بودم.اومد تو اتاق و گفت: النگوهارو باید عینش رو به من پس بدید.بابا بیچاره گفت: بهدا...بپیر...به پیغمبر برای من فروخت.اما محمد زیر بار نمیرفت و میگفت شما همتون دروغ میگید.مامان گفت: پول از کجا بیاریم که النگوهارو بدیم.محمد خندید و گفت: زن من رو بفرستید بلده پول در بیاره.همه ساکت شدند.اما خودش اول بلند بلند خندید بعد زد زیر گریه و گفت: امیر کو؟؟؟
مامان گفت: خونه خالش
محمد گفت: میدونه من باباش نیستم؟؟؟شایدم هستم!!!کی میدونه؟؟؟ تو میدونی مریم
اومد سمتم و خودم رو جمع کردم و صورتم رو تو دستم پنهون کردم و زدم زیر گریه و گفتم: بخدا...
گفت: خفه شو تو شیطانی
یکم تو اتاق راه رفت.نشست..بلند شد...خندید...گریه کرد....آروم و بی کس بهم زل زد...بعدم رفت.به چشم میدیدم داره دیوونه میشه.خدا لعنتت کنه نرگس.اونشب برای من و آدمهایی که به نوعی به من ربط داشتند صبح نمیشد.عمو تا صبح هزار بار زنگ زد خونه بابا و گفت محمد رو پیدا نمیکنند.منم نگرانش بودم.از بس کتک خورده بودم جون نفس کشیدن نداشتم.یه گوشه تو خودم کز کرده بودم و همه زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشمم میگذشت.بابا حالش بد بود مامان سر سجادش گریه میکرد و من رو نفرین میکرد.نمیدونستم من دیگه نفرین کردن داشتم منی که زندگی و آبرو و حیثیتم نابود شده بود.دلم پرمیکشید امیر رو بغل کنم اما دلم نمیخواست تو این شرایط منو ببینه.محمد قبل رفتنش به مامان و بابا گفت:باید عین النگوها رو پس بدن مگرنه هر روز میاد در خونشون.بابا توی حیاط راه میرفت و سیگار میکشید.انتظار بیجا و احمقانه ای بود ولی دلم میخواست فقط یک نفر فقط یک نفر کنار من هم مینشست و
...
مشاهده موارد بیشتر
سایر کاربران
آقایون فالو نکنن
ممنون از بابت لایک ونگاه زیباتون به کارهام😇عاشق دوتا شیرینیم شوهر ودختر نازم 😊
سرسری رد شو و زندگی کن دقّت، دق‌ت می‌دهد.
ممنونم از تک تک لایکها و کامنتهای قشنگتون دوستای گلم 🌻🌻🌻 مشهد آدرس اینستای من 👈 Nafiseh.64 _@ #nafiseh نفیسه#
دختری ازدیاراردبیل🌷🌷مامان دوآقاپسرگل♥️♥️ ورود به پاپیون♡♡ ۹۷/۳/۷♡♡ ♥️♥️۶۴/۱/۱♥️♥️
عشق آشپزی