عکس شیرینی چنگالی
رامتین
رامتین
۱۹۴
۱.۷k

شیرینی چنگالی

۵ روز پیش
دستورش در پیجم هست.دوستان اگر خاطره ای میگم واز سختیایی که گلپونه پشت سر گذاشته مینویسم نمیخوام ناراحتتون کنم برام جالبه چطور یه آدم میتونه انقدر فراز ونشیبو پشت سر بزاره وهنوز مقاوم وسرسخت وشاکر ادامه بده.
خلاصه اون سالها من تحت فشار بودم چاره ای هم نداشتم جز تحمل.تو اون دوران عمه شورانگیز(همون که شوهرش وسواسی ودست بزن داشت)ناگهان فوت شد خانواده ام کلا غصه داربودن.پدرم غضروف زانوش ساییده و از بین رفته بود ودواستخوان سر زانوش بهم رسیده بود و دردشدیدی داشت ومدام دکتر ومسکن وانواع مداوا را داشت.مادرمم مدتی بود که دستش گز گز میکرد وچند بار بشقاب وسینی ناگهان از دستش افتاده بود وبا عکس وتشخیصهای اون زمان گفتن عصب گردنت بین مهره ها گیر کرده واونم مدام دکتر وفیزیوتراپی داشت.یکجورایی اون خانواده شاد، غمگین ودردمند شده بود دیگه منم اگر میخواستم گله وشکایت کنم یه دردی به دردهای بقیه اضافه میشد.بنابراین در سفرها یا تماسهای تلفنی خودموشاد وراضی جلوه میدادم.البته چون منزل طلا فقط تلفن داشت هر وقت زنگ میزدن من میرفتم اونجا وطلاهم زانو به زانو من جلوم مینشست وهر چی میگفتمو با سر تایید میکرد 😁ونمیشد شکایتی کرد😁شایدم میگفته بابا این دیگه کیه هر کاریش میکنیم بازم میگه همه چی عالیه پس جا داره فشارو بیشترش کنیم.یادمه همون روزای اول طلا همه خانواده را دعوت کرد ودور سفره نشستیم من طبق عادت گفتم علی جان برنجو بده دیگه اونا ول کن نبودن وعلنی مسخره بازی در میاوردن وبهم میگفتن فلانی جان اینو بده ممد جان اونو بده طلا جان اینو میخوام.یعنی یه جان گفتن براشون مسخره بود .یا اگرم من بهونه دستشون نمیدادم همو مسخره میکردن اصلا براشون عادی بود من همش میگفتم الان دعواشون میشه ولی میدیدم نه اینا عادتشونه(هر چند هیچوقت این حرکاتشون برای من عادی نشد).اینا همش از اختلاف طبقاتی فاحش بینمون بود.خیلی وقتا میگفتم کاش علی با یه فامیل یاهم شهریشون ازدواج میکرد منم همینطور که انقدر همه چی برام عجیب وغریب نبود.اتاقا طلا جلو در حیاط بود وبا گذر ازیه راهرو میرسیدیم به حیاط وسیع در واقع یه باغ کوچیک پر درخت میوه وآخر اون حیاط اتاقا یا خونه من بود.من اصولا نهار نمیخوردم یا نهایتش یه لقمه نان وپنیری میخوردم تا غروب که علی میاد یه پختنی باهم بخوریم.غذا درست میکردم وسفره میچیدم منتظر یکدفعه علی میومد فوری طلا میرفت سر راهش ومیبردش خونه خودش هر چی من منتظر میموندم نمیومد تا غذا سرد میشد .چند بار رفتم از پشت پنجره دیدمشون طلا پاشو دراز میکرد علیم مثل بچه کوچولو سرشو میذاشت رو پا مامانش ومامانش موهاشو ناز میکرد وتند تند پرش میکرد که مثلا گلپونه امروز چه ها که نکرده وبعدم تخم مرغ نیمرو وخیارشور لقمه میگرفت وتند تند میذاشت دهنش(از بس بهش تخم مرغ میداد کهیر میزد).وعلی هم سیر از غذا وپر از گله میومد خونه.حالا گناههای نا بخشودنی من هم دامنه وسیعی داشت😁از جمله اینکه مثلا من دیر در را براش باز کردم در حد سی ثانیه و باید پرواز میکردم میومدم.یا چه میدونم مثلا اومده از من فلان وسیله را بگیره گفتم اگر ممکنه زود برام بیارینش، وخلاصه گناهان نابخشودنی فراوان دیگه که ساده بودن ولی همچین بهش شاخ وبرگ میداد که میشد یه پرونده قضایی وحشتناک .وعلی میومد خونه وبه زور جواب سلاممو میداد وغذا هم نمیخورد ومیرفت تو یه اتاق مشغول تعمیر وسایل برقی خودمون یا فامیل میشد.منم حرص میخوردمو غذا را همینطور میذاشتم تو یخچال ولب نمیزدم ،معده درد میگرفتم ودر واقع به خودم ظلم میکردم.بعدم من میرفتم میپرسیدم چی شده واونم دلخور از گناهان من بینمون شکراب میشد واین دور باطل در هفته چندین بار تکرار میشد.جالبه فرداش طلا مثل اینکه از هیچ جا خبر نداشت با کمال ارامش میومد تو چشمام نگاه میکردببینه بمبی که گذاشته چقدر تخریب کرده ومیرفت سریخچالم در قابلمه ها رو باز میکرد ومیگفت من میخوام برم بیرون کار دارم نمیرسم غذا بپزم.این غذاها رو ببرم برامعصومه ومحمد (دوتا بچه هاش که هنوز تو خونه بودن)تو هم خواستی برو باهاشون بخور😀😀ومنم حیران میماندم از اینهمه پر رویی.
خدااون روز را نمیاورد که جاری وخواهرشوهر بزرگه میومدن که اغلبم اونجا بودن دیگه شورش را در میاوردن
دیگه عقده هاشونو خالی میکردن.هیچی نبودنا ولی خودشونو در حد بقراط وسقراط میدونستن.
سه تایی با طلا میومدن ردیف مینشستن وما اینیم واونیم وچه قدر کمالات داریم میگفتن.
یه روز دوباره سه تایی اومدنو نشستن گفتم یا خدا امروز حکمم چیه بعد کلی از پاکی وطهارت خودشون گفتن وگفتن ،بعد گفتن ما که مطمئن نیستیم اصلا تو دختر بوده باشی ومعلوم نیست شما شهریاچه ها که نمیکنیدودختر پسرا تو شهر همش باهمن واصلا حیا ندارن ما تو تیلیویزین دیدیم میدونیم وشنیدیم ،همه با پسرا دوستن وکلی چرت وپرت که از فکر کوته خودشون میومد و فکر کردن دیگه ایندفعه میتونن له ام کنن وبرادر پول سازشون را مال خودشون کنن.یه دفعه یاد عمه روحی افتادم واون برگه رفتمو از لای جلد یه البوم برگه را اوردمو گفتم اینم برگه...
اونام یکم خودشونو جمع کردنو جالبه اصلا سوادم نداشتن گفتن خوب این مثلا چیو ثابت میکنه گفتم بخونین، نمیتونستن آخرش خواهرشوهر کوچیکه راصدا کردن واون خوند وگفت چیه اونام خودشونو از تک وتا ننداختن وگفتن خوب این اصلا معلوم نیست مال چه وقت هست تا معصومه گفت بابا تاریخ داره مهر داره اونام دمشونو گذاشتن رو کولشون ویواش رفتن.وتا مدتها از شرشون خلاص شدم جالبه قبل رفتنم گفتن این برگه را کجا قایم کرده بودی که ماتاحالا ندیدیم،چون جای همه چیو بلد بودن ،اینو تو گشتنا وغارتاشون پیدا نکرده بودن براشون عجیب بود..واونجا بود کلی عمه هامو دعا کردم.اونروز علی که اومد سیر دلم گریه کردم ودرد دل کردم معصومه هم بود وازم حمایت کرد.علی هم خیلی ناراحت شد.
ادامه دارد....
...
نظرات دستور پخت

شیرینی چنگالی

۰
zar00
کاراتون مثل همیشه عالی عزیزم.. مطمئنا داستانتونم عالیه😚😚
البته من نخوندم یه چند خطی رو خوندم فهمیدم اون شخصیت دوست داشتنی و شوخ طبع و مهربون لابه لای این چند خط داره خودشو نشون میده😜😜
موفق باشی گلم.. منم قبلا خیلی نوشتن رو دوست داشتم و داستان زیاد مینوشتم ولی دیگه ازش دور شدم نوشتنم میادا ولی رو کاغذ جا نمیگیرن😅😅
۲ روز پیش
۰
zohreh...k
عالیه
۳ روز پیش
۰
۴ روز پیش
۰
پری بانو
چ توهینی همه جا خوب وبد داره
۴ روز پیش
۰
لیلا
عالیه دوست عزیز
۴ روز پیش
۰
M@hb@@b
عاليييي
۵ روز پیش
۰
neda
عاااااالییییییییی
۵ روز پیش
۰
ستاره
سلام بانوی رنج کشیده کدبانوی عزیز انشالله غر جا هستید خوش و خرم باشید من هم تو رو بااینکه شوهر خوبی دارم و پشتمه همهجوره چون خودش هم تک پسر خوانوادس درک میکنم چون مامان خودم همین طور بوده برام تعریف کرده خیلی خانمی 😘😘😘😘😘😘😘
۵ روز پیش
۰
Eliya
عالیه عزیزم کاش نسل این طلا ها منقرض میشد منم خیلی از اینجور زندگی ها رو میبینم واقعا خیلی خدا نترس هستن بعضیا
۵ روز پیش
۰
محنا
عالی نوش جان 💖
۵ روز پیش
دستورپخت های پیشنهادی
شیرینی چنگالی

شیرینی چنگالی

۶.۳k
چنگمال

چنگمال

۶۸۵
شیرینی بهشتی

شیرینی بهشتی

۴۳.۵k
شیرینی میکادو

شیرینی میکادو

۳۷.۲k
شیرینی پاپاتیا

شیرینی پاپاتیا

۳۱.۲k
شیرینی نارگیلی

شیرینی نارگیلی

۳۷.۴k
سایر کاربران
متاسفانه اسم من تو لیست لایک کننده ها قرار نمیگیره
کافیه که عشق باشه اونوقت میشی یه کدبانوی با سلیقه من به عشق همسر عزیزم و پسرنازم آشپزی میکنم ❤
سمیه.همدان.متولد1369/11/13متاهل. عاشق عشقای زندگیمم.و البته آشپزی😉💞
اهل خوزستان ...فروردین 71 ...یه دختر کوچولو ناز خدا بهم هدیه داده♡♡
کارشناس ارشد اقتصاد ، عاشق آشپزی ، از شهر عشق ....شیراز
الیس الله بکاف عبده،ایا خدا برای بنده اش کافی نیست؟