عکس دمی باقالا
رامتین
رامتین
۸۷
۱.۸k

دمی باقالا

۲۱ مهر ۹۸
من با باقالا زرد خشک درست کردم.
دروافع استخوانها درجای درستی بهم نرسیده بودن برای ترمیم.خیلی دوست نداشتم با کسی حرف بزنم یا دوست بشم. جو اصفهان با آبادان کلی تفاوت داشت اونجا تا میرفتی تو کوچه همه به هم اعتماد داشتن همه از خودشونو وخواهر برادراشون میگفتن ولی اینجا اینطور نبود بیشتر اطلاعات میگرفتن وبیشتر دوست داشتن از اوضاع طرف با خبر بشن تا اینکه از اوضاع خودشون بگن.
کلا سخت با غریبه ها کنار میومدن.گاهی که برای خرید نون میرفتم همه حتی زن ومردا بزرگ منو به هم نشون میدادن ومیگفتن اینا جنگ زده هستن.گاهی وقتا که صف نون طولانی بود با صدای بلند میگفتن این جنگ زده ها اومدن شهر رو شلوغ کردن.هر چند بودن دربینشون آدمایی که درک بیشتری داشتن ومیگفتن نگین این حرفا رو اینام دلشون نمیخواد اینجا باشن یه زمانی برا خودشون همه چی داشتن،حالا مهمان ماهستن همه مردم یک کشوریم.خلاصه خیلی موضوعات مختلفی برام پیش میومد نمیتونم بگم عادت کرده بودم که بهم بگن شل یا جنگ زده ولی هربار بیرون میرفتم انتظارشو داشتم.مادرم برای کمک خرج میرفت کارگری خونه یه خانوم مهندسی.اون بنده خدا هم همیشه از غذای ظهرشون وکمی میوه بهش میداد برای شام من ومادرم.ما که سفرمون همیشه پهن بود دیگ ودیگ برمون به راه بود با غذای صدقه ای سر میکردیم.حرف منو اونایی که آوارگی کشیدن میفهمن.بعد از یه مدت صاحب اتاقی که اجاره کرده بودیم طلب کرایه بیشتری کرد که درتوانمون نبود.برادرم که اومد دوباره رفت دنبال خونه رفتیم تو یه محله که بیشترش کوچه باغ وخلوت بود.از یه پیرزنی یه اتاق گرفتیم باقیمت مناسب ،پیرزنه(بی بی)تازه شوهرشو از دست داده بود وچون اجاقش کور بود تنها بود ودنبال کسی بود که مرد نداشته باشن.خونه بی بی کوچیک بود یه نشیمن ویه اتاق سمت راست ویکی سمت چپ دستشویی وآشپزخونشم تو خونه بود.خیلی تمیز ومرتبم بود با کلی گل وگیاه که تو یه قسمت گلخانه مانند داشت.اونجا رو خیلی دوست داشتم روزایی که مادرم می رفت سرکار پیش بی بی می موندم وخیال مادرمم راحت بود21
تقریبا تا سال شصت وسه هیچ اتفاق خاصی توزندگیم نیوفتاد،مادرم کارگری میکرد نه صرفا برا خرج چون برادرم یه مختصر حقوقی داشت ، برای اینکه بی کار نباشه وحوصلش سر نره،برادرمم جبهه میرفت وبرمیگشت مکانیک قابلی بود وپشت جبهه کار میکرد منم پیش بی بی بودم.نه حاضر بودم برم مدرسه ونه کارخاص دیگه ای میکردم.بجز ماهی یکی دوباری که همراه مادرم میرفتم منزل خانم مهندس وبا تنها دخترش افسون بازی میکردم.افسون خیلی دختر ماهی بود مثل مادرش مهربون وبی آلایش،تقریبا همسن بودیم. هیچوقت مهندس خونه نبود یا سفر کاری بود یا صبح که میرفت دیر وقت میومد.
یه بار وقتی داداشم برگشت خونه گفت سلیمان ده سالت شده میخوای مثل دختر کوچولو ها همش تو خونه بشینی ،اگر درس نمیخونی حداقل برو یه کاری یاد بگیر من با اوستام حرف زدم قبول کرده تو رو به شاگردی بپذیره وکار یادت بده.از فرداش منو برد یه گاراژ که دورتا دورش مغازه بود صافکاری،نقاشی،تعویض روغنی و...اوستای داداشم یه پیرمرد بود که شش کلاس سواد داشت و کلی شعر حفظ بود وآدم روشنفکری بود.تقریبا همه جور کاریم بلد بود.قرار شد که از صبح ساعت هشت تا چهار عصر یکسره برم پیشش وکار یادم بده .تا سه ماهم قراربود حقوقی نگیرم.چاره نبود دیگه باید یه کاری یاد میگرفتم .دوره کار آموزیم شروع شد اوایلش کارا تکراری ساده ولی خسته کننده بهم میداد ،هر روز با یه بقچه غذا میرفتم از کار تعمیر ماشین خوشم میومد زود کارا رویاد میگرفتم.اوستامم ازم راضی بود.از اینکه موقع کار شعر میخوند خوشم میومد منم بعضیاشو یاد گرفته بودم.یه روز تعطیل بود مادرم گفت خانم مهندس مهمان داره گفته تو هم بیای تا با افسون بازی کنی سرش گرم باشه.منم از خدا خواسته قبول کردم. اتاق افسون خودش یه شهر بازی بود.تازه یه دستگاه تی وی گیمم داشت که من عاشق بازی باهاش بودم.اواسط روز بود که آقای مهندس از سفر اومد اتو کشیده با دستمال گردن وکت وشلوار نمیدونم از کجا ناراحت بود ولی تا منو دید شروع کرد داد وبی داد وشونه منو گرفت وپرت کرد تو حیاط وبه زنش گفت اینا کی هستن دور خودت جمع کردی مادرش اینجا کار میکنه خوب باشه ولی این اینجا چکار میکنه .نبینم از این ژنده پوشای درب وداغون دور خودت جمع کنی،دوس ندارم یه مشت کور وکچل وگدا بیان با دخترم بازی کنن.بغض کرده بودم خیلی خرد شدم بخصوص جلو افسون .مادرمم به حالت قهر با من برگشت.خیلی دلم سوخت خیلی تحقیر شده بودم .گلوم از بغض می سوخت ولی نمیخواستم اشکام بیاد پایین ومادرمم ناراحت بشه.فرداش خانم مهندس تلفن زد وعذر خواهی کرد واز مادرم خواست بازم بره خونش مادرمم گفت تو این چند سال خیلی کمکمون کرده ونمیشه نمک خورد ونمکدون شکست...قسمت بیست ودوم
...
نظرات دستور پخت

دمی باقالا

۰
"Fatemeh"
😉😊
۲۲ مهر ۹۸
۰
رامتین
پست گذاشتم سریعم رفت توصف نمایش ولی دیگه نمیدونم کی نمایش داده بشه
۲۲ مهر ۹۸
۰
مامان آیهان
خیلی عالی
۲۲ مهر ۹۸
۰
عبدالخانی
عزیزم کی بقیه داستانومیزاری هردقیقه نگاه میکنم دوباره میبینم نیست باچه شوقی منتظرشم
۲۲ مهر ۹۸
۰
عبدالخانی
دقیقا
۲۲ مهر ۹۸
۰
m3o0
الهی بمیرممم
چقد عذاب کشیدن😿
۲۲ مهر ۹۸
۱
رامتین
ای بابا همینجا مینوشتی،آره من خیلی جاها مینویسم اصا ،حالا جاهایی هم مینویسم محل منو نمیزاشت و...من همونطور که تعریف میکنم همونطورم مینویسم.قرار نیست کتابی بنویسم.قرار نیست رمان بدم به ناشر که نگران رد یا قبول شدنش باشم.اگر رمانای فضای مجازیو بخونی متوجه میشی اکثرشون همینطور نوشته میشم.قرار نبست که نمره بهمون بدن ،اتفاقا چون عامیانه مینویسیم طرفدار داره.درضمن بیشتر هدفم اینه که یه چیزی یاد بدم،یه چیزی رو که شاید خیلیا بلد نباشن یا فراموش کرده باشن،یا اصا نشنیده باشن.سخت نگیر😀
۲۲ مهر ۹۸
۰
baran
سلام خیلی داستانت شیرینت دوست دارم. منم خوزستانیم وشوهرم ابادانی وکلی برام تعریف کردو داستان شما رو براش خوندم
۲۲ مهر ۹۸
۰
تنهای بی نام
امام علی یارتون. خدانگهدارتون.
۲۲ مهر ۹۸
۱
تنهای بی نام
ضمنا مخاطب من شما نیستید بانوی محترم.
۲۲ مهر ۹۸
سایر کاربران
آدرس اینستا _ashpazi_eshghe محبت کنید و بیاین بهم سر بزنید دوستای نازنینم😙😍❤
مامان میثاق کوچولو
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
اللهم عجل لولیک الفرج
کاربر فعال سرآشپز پاپیون
چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشى ...