عکس چیز کیک
رامتین
۱۲۷
۱.۹k

چیز کیک

۱۸ شهریور ۹۹
لادن بعد از برگشتن مدام پول از اردلان میگرفت برا کارا وخریدای مختلف وکلاسهای گوناگون.
درصورتیکه نه خرید می کرد ونه کلاسی می رفت.
یا ستها وتیکه های سنگین طلا میخرید والکی میگفت گمش کردم یا ازم دزدیدن.
بالاخره صبر اردلان تموم شد وجریان پولا رو ازش پرسید،گفت بگو دردت چیه که داری ازم بی حساب پول میگیری وبعد از کلی حرف زدن مشخص شد که مادره تو انگلیس خیلی وقته از شوهرش جدا شده وکار درست وحسابیم نداره وپول لازمه واین مدتم به لادن گفته بیا پیشم تا از طریق اون پول بدست بیاره. وقتیم رفته دیده اوضاع مادره خیلی درب وداغونه ومادره هم ذهنشو شستشو داده که برو از بابات پول بگیر وحقتو بگیر نصف پول بابات حقه تو ومال تو هست بگیر وبیا اینجا باهم بوتیک بزنیم.لادنم از جلو شروع کرده به درو کردن.
اردلان گفت هنوز نمردم که حقتو بگیری وبعد از اون کشمکشها بینشون شروع شد .درنهایت اردلان پولاشو سه قسمت کرد وبه اسم دخترا ودردانه کرد وگفت برو به هر جهنمی که میخوای .
اونم پولا رو برد ورفت پیش مادرش.دیگه هم برنگشت .و حتی یه بار با پدرش یا خواهرش تماس نگرفته وحالی ازشون نپرسیده چنان رفت که گویی هیچ وقت کس وکار نداشته.این وسط دردانه خیلی ناراحت بود و خرد شد.بهش گفتم دیگه ناراحتی نداره از روز اول کارای خودت زیادی بود.الانم ناراحتی نداره بچه های مردم که از گوشت وپوست وخون خودشونن میزارن ومیرن ،اینکه کلا از تو نبوده .
به هر حال گذر زمان آرومش کرد ودیگه قضیه براش کمرنگ شد.
وفقط به تک دختر خودش میرسه وخداروشکر شادن وشوهرشم خوبه وتا الان بینشون مشکل خاصی نبوده ونیست.بارها خواستم جریان جمال وجیرانو بگم ولی نه سندی داشتم ونه مدرکی ونه حتی عکسی از گذشته،گفتم الان بگم حتی خود دردانه میگه مامان خیالپردازی کردی یا دروغ میگی.ولی چند ماه پیش خداروشکر خود اردلان تمام خونه وزندگی رو زد به نام دردانه وگفت من از دست لادن ناراحتم خیلی بی معرفتی کرد، بعید نیست دوباره برگرده وبخواد ازمون پول بگیره ،بهتره به نام تو باشه چه باشم وچه نباشم خیالم راحتتره .
رضاوزن وپسربزرگشم تو کار لباس عروسن.فقط پسر کوچیکه کار نمیکنه چون شدیدا اضافه وزن داره حدود دویست وبیست کیلو وزن داره.بس که از بچگی رفت دم مغازه وبرای اینکه تو دست وپاشون نباشه بهش پول دادن اونم رفت بستنی وهمبرگر وپیتزا خورد یا تو خونه برای اینکه شیطنت نکنه جلو دستش یه کاسه بزرگ چیپس وپفک وشکلات گذاشتن ویه بازی کامپیوتری.
اونم خورد وخورد وتکون نخوردوچاق شد...#داستان_یگانه❤❤
الانم هر کاری میکنن از طب سوزنی ورژیم درمانی وروان درمانی و... لاغر نمیشه حتی یه بار بالن تو معده اش گذاشتن ولی بدنش بهش واکنش داد شب تا صبح از درد عربده میکشید شانس آوردیم که دکترش فهمید ودوباره عمل کرد ودرش آوردن وگرنه می مرد.خیلی دوستش دارم وخیلی دلم براش میسوزه ولی کاری هم از دستم براش برنمیاد.روزا با مجتبی میشینن رو کاناپه تاشب. مجتبی که هشتاد سالو رد کرده چرت میزنه اونم تلویزیون میبینه وکاسه سالاد وسبزیجات رو میزاره رو شکمش ومیخوره به امید سیرشدن .
منم مدام براش دست به دعام که خدا به جوانیش رحم کنه وبه ما ببخشتش...
من الان حدود هشتاد سال سن دارم دیگه تحمل داغ عزیز ندارم.
از خدا میخوام قبل از عزیزام منو ببره.
بیشتر روزا زندگیمو مرور میکنم.
گاهی به خودم واستقامتم تو زندگی افتخار میکنم.
گاهی بخاطر خودخواهیام وخطاهام از خودم دلگیر میشم.
اغلب میرم از بچگیم واون خونه قدیمیه پدربزرگم مرور میکنم، مادربزرگم،مادرم که موهامو شونه میکرد،عمه جیرانم تااااپدرم که هیچوقت بعد از رفتنش پیداش نشد ودرنهایت چند وقت پیش تو سایت آرامستانها پیداش کردم که مشهد فوت شده وبه خاک سپرده شده،نه میدونم دوباره ازدواج کرده وبچه داره نه میخوام بدونم و نه برام مهمه.از قدیم تک تک فامیلا حتی کارگرامونو جلو چشمم میبینم،تا پسر وعروس جوانمرگم که هیچوقت داغشون ودرد رفتنشون برام سبک نشد .
این روزا آدمایی که تو زندگیم بودنو حاضر غایب میکنم غایباش بیشتر از حاضراشونه.
خیلی تو زندگیم تلاش کردم برا بودن برای موندن برای سالم زندگی کردن .
زندگیم خیلی فراز ونشیب داشت.دلم میخواد بقیش فقط آرامش باشه.
ممنون که با من وداستان زندگیم همراه بودید.
💜💜💜پایان💛💛💛
#داستان_یگانه❤❤
...