منیژه
منیژه
 ماکارونی با سوسیس
منیژه
۵۴
🔘 داستان کوتاه

روزی کسی به خیام خردمند، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت: شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت؟!

خیام پرسید: این پرسش برای چیست؟

آن جوان گفت: من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت: آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد.

همه ی ما باید ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم.

─┅─═इई 🍁🍂🍁 ईइ═─┅─
...
خورش آلو با گوشت
منیژه
۵۹

خورش آلو با گوشت

۱ هفته پیش
#سلامتی

❣فوايد درماني خوراكي ها

👈- بامیه بهترین دارو دیابت است.

👈- گردو ازلخته شدن خون جلوگیری می کند.

👈- هل تقویت کننده قلب بوده وسرماخوردگی رامعالجه می کند.

👈-گشنیز تشنگی رابرطرف می کندوبرای دهان ودندان بسیارمفیداست.

👈-انگور باعث پاکسازی معده و روده میشود.

👈- لوبیاچشم بلبلی کم چرب و بدون کلسترول وحاوی سدیم است.

👈-کلم بروکلی،به دلیل داشتن کلیسم فراوان باعث تقویت استخوان ها می شه

👈- گل گاوزبان باعث کاهش تب دربیماری های سرخک،آبله وکهیرمی شود.

👈-نخودفرنگی منبعی از فولیک اسیدو ویتامینB۶است

👈.- ویتامینCموجوددرجعفری افزایش جذب آهن می شود.

👈-پونه اشتهاآور بوده وباعث سهولت هضم وبه درمان معده کمک میکند.

👈-کنجدبرای رفع ناراحتی کیسه صفرا مفیداست.

👈- خوردن موزخطرمرگ دراثرسکته مغزی راکاهش می دهد.

👈- انگورخون سازبوده وبه تصفیه خون نیزکمک میکند.

👈-شکلات برای سلامت قلب مفیدبوده ومانع لخته شدن خون می شود.

👈-مصرف زغال اخته باعث کاهش چربی شکمی وکاهش کلسترول می شود.

👈- گوجه فرنگی بدن را دربرابر امراض وبیماری های عفونی حفظ می کند.

👈- اسفناج بهترین دارو برای کسانی که مبتلابه کم خونی هستند.

👈-روغن کنجد برای رفع تنگی نفس،سرفه خشک وزخم ریه مفید است.

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
پاناکوتا با ژله ترکیبی
منیژه
۵۰
🔘 داستان طنز

مردى مهمانِ ملّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: " شما اولاد داريد؟ "
مُلّانصرالدّين جواب داد: "بله! يك پسر دارم."
مرد گفت: " مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟ "
مُلّا گفت: " نه! "
مرد پرسيد: " اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟ "
مُلّا جواب داد: " ابٓداً! "
مرد گفت: " قماربازى هم كه نمى كند؟ "
مُلّا گفت: " خير! اصلاً و ابداً! "
مرد گفت: " خدا رو كُرور كُرور شكر! بايد به شما به خاطر چنين فرزند صالحى تبريك و تهنيت گفت: " آقازاده چند ساله است؟ "
مُلّانصرالدّين گفت: " شير مى خورد. همين چند ماه پيش او را خدا داده به ما. "

─┅─═इई 🍂🍁🍂ईइ═─┅─
...
کباب کوبیده مخصوص
منیژه
۱۱۸
♣قدیمتر ها،تلویزیون ها رنگ نداشتند
کانالی هم حتّی نبود که مُدام عوض کنیم
سرمان گرم بود به یک و دو...
کنترلی هم در کار نبود.

تلفن ها به جای بی سیم و زنگهای دل خوش کُنَک
سیم های فرخورده داشتند و زنگهای گوشخراش.


فرشهای لاکی و دستبافت
آن هم چند تا دوازده متری که جانِ آدم برای جارو زدنشان با جاروهای بی برق،
بالا می آمد.

آدم ها ، عاشق که می شدند جان میدادند برای یک خط نامه
و نگاهی ناگهان، از سوی اوئی که دل بُرده بود.
هزار بار می رفتند و می آمدند تا همان بشود که می خواستند
خدا یکی بود و یار هم یکی.


آن روزها ، هیچ چیزی،
یکبار مصرف نبود.

چینیِ گلِ سرخی بود و لیوان های بلورِ اصفهان.
سفره ها را اندازه میزدی ، سر تا تهِ یک کوچه را میگرفتند.
بندِ رخت میزدند توی حیاط
انگار قرار بود یک سرش به کندوان برسد
یک سرِ دیگرش به تالابِ انزلی.

لباسها را در تَشت می شستند.
نه قوطیِ ربّ گوجه فرنگی در انباری پیدا میشد نه شیشه های کوچکِ ترشی.
هرچه بود ، به وفور و خروار.

چندین نفر جمع میشدند دورِ هم
ربّ انار و نارنج میگرفتند
مربّای بهارنارنج و بالَنگ
دیگهای مسی و اجاقهای بزرگی که آغوششان همیشه به روی فسنجان و قیمه
بادنجان باز بود.

نه کسی از لانکوم و ورساچه چیزی میدانست،
نه چیزی از قیمتِ دلار و سکّه.
عطرِ آشنای برنجِ طارم و سبزی پلوماهی،
برای هیچ همسایه ای حسرت آور نبود.
عروسی که میشد ،
انگار به جای یک خانه،
یک محلّه ،جوانی به خانه ی بخت میفرستاد.

حنابندان ، رنگِ شبِ عید و چهارشنبه سوری داشت.
حال خرابی ها مهم بودند،
آدم ها وقت میگذاشتند برای هم
صدای خنده اگر از حیاطی نمی آمد
شب نشینیِ دسته جمعی را
همان جا میگرفتند تا صاحبخانه فکر نکُند تنها مانده.

یادِ خانم جان به خیر.
همیشه میگفت غذا که میپزید حواستان به دو بشقاب بیشتر باشد،
مهمانِ سرزده نباید شرمنده ی سفره شود.
حالا که فکر میکنم میبینم این روزها که همه چیز هست
انگار هیچ چیزی سرِ جای خودش نیست.

جاروبرقی و لباسشوئی و ظرفشوئی داریم
کنسروِ شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد توی بازار پیدا میشود.
گوشی های آنچنانی هم هست.
خیلی چیزها به خانه ها آمده اند که آن وقت ها خوابشان را هم نمی دیدیم،
امّا چقدر از کودکی هایمان پیرتریم‌.

صدای خنده که می آید تعجّب میکنیم
از دوست داشتن ها بوی دروغ و فریب می آید
دورِ همی که دیگر در کار نیست، چند نفر آشنا هم که اتّفاقی در خیابانی ، جائی
یکدیگر را میبینند ، به جای حالِ هم، نرخِ ارز و طلا را میپرسند.

کاش خدا برایمان کاری میکرد.

#آزاده_رمضانی

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
کیک زبرا با شکلات تخته ای
منیژه
۹۲
🔘 داستان کوتاه

دبیر ادبیاتی می گفت:
این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود...

برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد
اول خانواده
دوم نظام آموزشی
و سوم الگوها
برای اولی منزلت زن را باید شکست.
برای دومی منزلت معلم.
و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره‌ها.

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
 فلافل خوزستانی
منیژه
۴۰

فلافل خوزستانی

۲ هفته پیش
🔘داستان کوتاه

"خصوصیات ذاتی"

روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده، پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن می‌خورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر می‌شود در دُر کرم زندگی کند ولی مرد فقیر گفت ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد اورا در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست، مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هست ولی یک ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه می‌پرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد.

روز بعد خواست تا او را بیاورند، وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت می‌ترسید با ترس گفت میدانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت و پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم چون من و شاه بی‌بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده‌های شاه هراس داشتیم وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.

پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقیر گفت چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی مرد فقیر گفت دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش‌ها یک جا چرا میکردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می‌آید سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی، مرد فقیر گفت موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی.

"آری اکثر خصایص ذاتی است یعنی در خون طرف باید باشد."

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
آش دندونی ساده
منیژه
۵۳

آش دندونی ساده

۲ هفته پیش
#حکایت

"حرص و آز "

کشاورزی هر سال که گندم می‌كاشت، ضرر می‌كرد...

تا اینكه یك سال تصمیم گرفت، با خدا شریك شود و زراعتش را شریكی بكارد...

اول زمستان موقع بذرپاشی نذر كرد كه هنگام برداشت محصول، نصف آن را در راہ خدا، بین فقرا و مستمندان تقسیم كند.

اتفاقاً آن سال، سال خوبی شد و محصول زیادی گیرش آمد.
هنگام درو از همسایه‌هایش كمك گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد...

اما طمع بر او غالب شد و تمام گندمها را بار خر كرد و به خانه‌اش برد و گفت:
«خدایا، امسال تمام زراعت مال من، سال بعد همه‌اش مال تو!»

از قضا سال بعد هم سال خیلی خوبی شد، اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند...!

باز رو كرد به خدا و گفت:
«ای خدا، امسال هم اگر اجازہ دهی، تمام گندم‌ها را من می‌برم و در عوض دو سال پشت سر هم، برای تو كشت می‌كنم!»

سال سوم از دو سال قبل هم بهتر بود و مرد كشاورز مجبور شد، از همسایگانش چند تا خر و جوال بگیرد، تا بتواند محصول را به خانه برساند.

وقتی روانه شهر شد، در راہ با خدا راز و نیاز می‌كرد كه: «خدایا، قول میدهم سه سال آیندہ همه گندم‌ها را در راہ تو بدهم!!»

همینطور كه داشت این حرفها را میزد، به رودخانه‌ای رسید...

خرها را راند، تا از رودخانه عبور كنند كه ناگهان باران شدید بارید و سیلابی راہ افتاد و تمام گندم‌ها و خرها را یكجا برد...

مردك دستپاچه شد و به كوہ بلندی پناہ برد و با ناراحتی داد زد:
«خدایا! گندم‌ها مال خودت، خر و جوال مردم را كجا می‌بری؟»

هرکه را باشد طمع اَلکَن (لکنت زبان) شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود

پیش چشم او خیال جاہ و زر،
همچنان باشد که موی اندر بصر!

جز مگر مستی که از حق پر بوَد
گر چه بِدْهی گنجها، او حُر بود

(مولانا، مثنوی معنوی)

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
شیرینی موزائیکی بدون فر
منیژه
۵۵
🔘 داستان کوتاه

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی .... این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

─┅─═इई 🍂🍁🍂ईइ═─┅─
...
قابلی پلوی تبریز
منیژه
۴۸

قابلی پلوی تبریز

۲ هفته پیش
🔘 داستان کوتاه

"علی خسرو شاهی" مدیر و کارخانه دار، صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:

یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.

مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.

با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.

نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.

فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟

گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود.

به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.

مشکلات را پیچیده نکنیم!

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
آبگوشت دیزی
منیژه
۶۸

آبگوشت دیزی

۲ هفته پیش
🔘داستان کوتاه

قشنگه, بخونید

"انسان بر قانون مقدم است"

تصور کنید، مردی که "همسرش" به شدت "بیمار" است و چیزی به مرگش نمانده.

تنها راه نجات یک "داروی بسیار گران قیمت" است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد.
مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای "قرض گرفتن" ندارد، به سراغ "دارو فروش" می رود و "التماس" می کند.

به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان "وام یا قرض" به او بدهد.
"دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود، به هیچ وجه.!"

حالا مرد ما دو راه دارد.
یا دارو را "بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش" باشد.
مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ "نجات می دهد."
"پلیس شهر او را دستگیر می کند."

کلبرگ، "روانشناس و نظریه پرداز" بزرگ قرن بیستم، با "طرح این داستان" از مردم خواست به دو سوال "جواب" دهند:

۱- آیا کار آن مرد درست بود؟
۲- آیا برای این دزدی، مرد باید "مجازات" شود؟ چرا؟

"داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید.!"

وی پس از طرح آن گفت:
از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم "میزان هوش و شعور اجتماعی" شما را تشخیص دهم...
"مهمترین قسمت" این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود.

هر کس "جواب متفاوتی" می داد.
حتی "سیاستمداران بزرگ دنیا" به این سوال پاسخ دادند:
- آری، باید "مجازات شود،" دزدی به هر حال دزدی است.

- "زیر پا گذاشتن مقررات،" به هر حال "گناه" است. فارغ از بیماری همسرش.

- کار آن مرد "درست نبود" اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.

اما هنگامی که از "گاندی" این سوال را پرسیدند، "پاسخ عجیبی" داد.!

گاندی گفت:
"کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود.!"
چرا؟
"زیرا قانون از آسمان نیامده است."

ما انسان ها "قانون" را "وضع می کنیم" تا "راحت تر" زندگی کنیم.
تا بتوانیم در "زندگی اجتماعی" کنار هم تاب بیاوریم.
اما هنگامی که قانون "منافی جان یک انسان بی گناه" باشد، دیگر قانون نیست.!

"جان انسان ها در اولویت است."
آن قانون باید عوض شود.

گاندی گفت:
* انسان بر قانون مقدم است.*

"کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت: بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است."

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
جوجه ترش+زعفرانی
منیژه
۸۰

جوجه ترش+زعفرانی

۲ هفته پیش
فوايد آية الکرسي:

خواندن آن هنگام خروج از منزل، هفتاد هزار فرشته نگهبان شما ميشوند......

هنگام ورود به منزل، قحطي و فقرهرگز به منزلتان نمي آيد......

خواندن بعد از وضو،شخصيت شما را70درجه بلند مرتبه تر مي سازد......

خواندن قبل ازاستراحت، فرشته هاتمام شب رامحافظتان خواهندبود......

خواندن بعد ازنمازواجب، فاصله شما تابهشت فقط مرگ است.....


پخش اين پيام زيباصدقه جاريه است .....

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
کتلت مرغ_میرزا قاسمی
منیژه
۷۰
♦بچه‌ی جو گیری بود، دو سه باری در دفتر مدیر مدرسه رفت و آمد کرده‌بود و بعد از آن خدا را بنده نمی‌شد و ادعایش را با فیل و ماموت نمی‌شد کشید. هیچ‌کس را در کلاس و مدرسه برای خودش نگه نداشته‌بود و دلش خوش بود که قدرتمند است و با مدیر و بزرگان حشر و نشر می‌کند. بارها ناخن‌های بلند و چند دقیقه دیر آمدن‌ها و شوخی‌های دوستانه را پیش مدیر رسوا کرده و آرامش و اعتبار خیلی‌ها را خراب کرده‌بود و احدی از او دلِ خوشی نداشت. همه به خونش تشنه بودند و دنبال فرصتی می‌گشتند تا انتقامشان را از او بگیرند و این ترسناک بود؛ اینکه عده‌ی زیادی را رنجانده‌باشی و دل خوش کنی به مدیری که با حرف و اعتراض و اتحاد همان عده، از قدرت می‌افتد. همین هم شد، مدیر مدرسه به علت شکایت‌های پی در پی دانش‌آموزان و والدین و برای اشتباهات فاحشی که انجام داده‌بود، برکنار شد و مدیر جدیدی برای مدیریت مدرسه روی کار آمد، انسان درستی که نیازی به جاسوس و زیرآب‌زن نداشت.
حالا او مانده بود و عواقب کارهاش، دوستانی که نداشت، شرافتی که پایمال کرده‌بود و بذر نفرتی که از خودش در دل بچه‌های مدرسه کاشته‌بود.
خیلی راحت می‌توان از عرش به فرش رسید و از اوج، به زیر آمد و امان از وقتی که آن پایین، خشم و نفرت در انتظار تو باشد و پذیرفته نشوی.
قدرت هیچ‌گاه در یک نقطه متمرکز نمی‌ماند، بین توده‌ی آدم‌ها تقسیم می‌شود و بیشترین قدرت، همیشه از آنِ جمع بوده، نه فرد. و آنان که به فرد یا افراد تکیه دادند و جمع را زیر پا له کردند، روزی زیر پای اتحاد همان جمع له خواهند شد. این را تاریخ بارها ثابت کرده.

#نرگس_صرافیان_طوفان

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
پیتزا گوشت
منیژه
۶۷

پیتزا گوشت

۳ هفته پیش
#حکایت

می گویند : از این ستون به آن ستون فرج است .

یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود .

مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید .

به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم .

فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست .

با این حال فرماندار به مردمان تماشاگر گفت : چه کسی ضمانت این مرد را می کند؟

ولی کسی را یارای ضمانت نبود .

مرد گناهکار با خواری و زاری گفت : ای مردم شما می دانید كه من در این شهر بیگانه ام و آشنایی ندارم.

یک نفر برای خشنودی خدای ضامن شود تا من بروم با مادرم بدرود گویم و بازگردم .

ناگه یکی از میان مردمان گفت : من ضامن می شوم . اگر نیامد به جای او مرا بكشید .

فرماندار شهر در میان ناباوری همگان پذیرفت.

ضامن را زندانی كردند و مرد محكوم از چنگال مرگ گریخت . روز موعود رسید و محكوم نیامد.

ضامن را به ستون بستند تا دارش بزنند، مرد ضامن درخواست كرد: ‌

مرا از این ستون ببرید و به آن ستون ببندید . گفتند: چرا ؟ ‌

گفت: از این ستون به آن ستون فرج است . پذیرفتند و او را بردند به ستون دیگر بستند

که در این میان مرد محکوم فریاد زنان بازگشت.‌

محكوم از راه رسید ضامن را رهایی داد و ریسمان مرگ را به گردن خود انداخت.

فرماندار با دیدن این وفای به پیمان ، مرد گنهکار محکوم به اعدام را بخشید

و ضامن نیز با از این ستون به آن ستون رفتن از مرگ رهایی یافت .

─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
...
مرغ پرتقالی
منیژه
۸۵

مرغ پرتقالی

۳ هفته پیش
🔘 داستان کوتاه

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم.
درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می‌خواهی، می‌توانی تمام سیب‌های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.

آن وقت پسر تمام سیب‌های درخت را چید و برای فروش برد.
هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می‌خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه‌های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه‌ای بساز.

و آن پسر تمام شاخه‌های درخت را قطع کرد. آن وقت درخت شاد و خوشحال بود.
پسر بعد از چند سال، بدبخت‌تر از همیشه برگشت و گفت:

می‌دانی؟ من از همسر و خانه‌ام خسته شده‌ام و می‌خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله‌ای برای مسافرت ندارم.

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.


شما چطور؟ آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد
آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظور این نیست که باید این کار را بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی‌قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟

عیب جامعه این است که همه می‌خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچ‌کس نمی‌خواهد انسان مفیدی باشد.

درختان میوه خود را نمی‌خورند،

ابرها باران را نمی‌بلعند،
رودها آب خود را نمی‌خورند،

چیزی که بزرگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.

بزرگی می‌گوید: همه آنچه که جمع کردم بر باد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می‌کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه بیشتر بدست می‌آوری، هرچه کمتر می‌بخشی، کمتر داری

─┅─═इई 🌺🌼🌺ईइ═─┅─
...
خوراک دل مرغ
منیژه
۵۸

خوراک دل مرغ

۳ هفته پیش
#حکایت

پادشاهی در بستر بیماری افتاد. پزشکی حاذق بر بالین وی حاضر کردند. پزشک گفت: باید کل خون پسر جوانی را در بدن تو تزریق کنند تا ضعف و کسالتت برطرف گردد.
شاه از قاضی شهر فتوی مرگ جوانی را برای زنده ماندن گرفت. پدر و مادری را نشانش دادند که از فقر در حال مرگ بودند. پولی دادند و پسر جوان آنها را خریدند.
پسر جوان را نزد پادشاه خواباندند تا خون او را در پادشاه تزریق کنند. جوان دستی بر آسمان برد و زیر لب دعایی کرد و اشکش سرازیر شد. شاه را لرزه بر جان افتاد و پرسید چه دعایی کردی که اشکت آمد؟
جوان گفت: در این لحظات آخر عمرم گفتم، خدایا، والدینم به پول شاه نیاز دارند و مرگ مرا رضایت دادند. و قاضی شهر به مقام شاه نیاز دارد که با فتوای مرگ من به آن می‌رسد، با مرگ من، پزشک به شهرت نیاز دارد که شاه را نجات می‌دهد و به آن می‌رسد. و شاه با خون من به زندگی نیاز دارد که کشتن من برایش نوشین شده است.
گفتم: خدایا تمام خلایقت برای نیازشان می‌بینی مرا می‌کشند تا با مرگ من به چیزی در این دنیای پست برسند. ای خالق من، تنها تو هستی که مرا برای نیاز خودت نیافریدی و از وجود بنده‌ات بی‌نیازی، تنها تو هستی که من هیچ سود و زیانی به تو اگر بخواهم هم، نمی‌توانم برسانم. ای بی‌نیاز مرا به حق بی‌نیازی‌ات قسم می‌دهم، بر خودم ببخشی و از چنگ این نیازمندانت به بی‌نیازی‌ات سوگند می‌دهم رهایم کنی.
شاه چون دعای جوان را شنید زار زار گریست و گفت: برخیز و برو . من مردن را بر این گونه زنده ماندن ترجیح می‌دهم. شاه با چشمانی اشک‌آلود سمت جوان آمده و گفت: دل پاکی داری دعا کن خدای بی‌نیاز مرا هم شفا داده و بی‌نیازم از خلایقش کند.
جوان دعا کرد و مدتی بعد شاه شفای کامل یافت .

─┅─═इई 🍁🍂🍁ईइ═─┅─
...
مشاهده موارد بیشتر