عکس ^_^کـبـابـ مرغـ^_^
⊙◡⊙fatemeh goli
۵۲۰
۱.۱k

^_^کـبـابـ مرغـ^_^

۹ اسفند ۹۸


#عشق_به_سبک_خدمتکاری
#پارت25

گیج ومنگ نگاش میکردم
سرمو انداختم پایین وگفتم_درک کردنت سخته
+آسون میکنم برات نگام کن
دستشو گذاشت زیر چونه ام وسرمو آوردبالا لبخندی کمرنگ برام زد وگفت_دوست دارم

اشکام بیشتر سرازیر شد دیگه طاقت موندن نداشتم سریع عقب رفتم وازاتاقش زدم بیرون

یعنی واقعا دوستم داره عاشقتم شده؟
همینجور از پلها میومدم پایین که خوردم به شهرام

_ببخشید حواسم نبود

شهرام بازومو گرفت وگفت+ناستیا داری گریه میکنی؟
سرمو پایین انداختم_نه گریه نمیکنم

_چیزی شده که انقدر درهمی؟
+نه ببخشید

بدون حرف دیگه ای ازعمارت زدم بیرون ورفتم تو کلبه ام
از صداهای بیرون معلوم بود بیتا وزهراهم اومدن کلبشون
پاهامو توبغل گرفتم واروم گریه کردم

صدای درکلبه توجه امو جلب کرد
_کیه؟
+شهرامم میشه بیام تو؟
_یه لحظه

سریع پاشدم ابی به دست و صورتم زدم ودروباز کردم

_ببخشید منتظر موندین
+نه اشکالی نداره

به دستش خیره شدم یه سینی با مغزیجات بودوپاپ کورن

_نمیخای دعوتم کنی تو؟
+آممم چرا بفرمایین

ازجلو درکنار رفتم که داخل شد
_خب اومدم یکم باهم فیلم ببینیم فلش هم اوردم وتنقلات

ازاینهمه توجه ایی که بهم داشت خوشحال شدم

_خب ناستیا بشین من فلشوبزنم یه فیلم عالی بزارم ببینیم

+آممم باش

#عشق_به _سبک_خدمتکاری
#پارت26

فلش رو زد وکنارم نشست روزمین

تا شروع شدن فیلم استرس داشتم بعد دیگه هواسم پرت فیلم شد

تا تموم شدنش دوساعتی شد یه فیلم اکشن هیجانی

به خودم که اومدم دیدم شهرام داره نگام میکنه

_چیزی شده آقا شهرام؟
+ببخشیدا ناستیا خانوم گرام یکساعته دارم صداتون میزنم تو تلوزیون خبری بودی فرورفته بودین توش؟

به خودم اومدم صاف نشستم_وایی ببخشید واقعا حواسم گرم فیلمه بود

قهقه ای زد
که همون لحضه باز درکلبه به صدا دراومد
پاشدم درو باز کردم با کمال ناباوری کامیار باچهره ی خندون نگام میکرد

چشمش که به پشت سرم افتاد اخماش توی هم فرو رفت برگشتم دیدم شهرام داره میاد سمت در

_خب ناستیا جان من دیگه برم خوشگذشت

مشتی به شونه کامیار زد_میبینمت رفیق

شهرام رفت وکامیار هنوز گیج بودبعدچندثانیه
با غیض گفت_شهراماینجا چه غلطی میکرد؟

+عه درست حرف بزن
_نزنم چی میشه؟
+داشتیم فیلم میدیدم همین
_عجب
+کامیار بس کن ازاین اخلاقات دست بکش
_اوکی فعلا

بی اینکه بزاره حرفی بزنم رفت
من موندمو کلی فکر


ساعت نزدیکای چهار بود که صدای در کلبه توجه امو جلب کرد
درو باز کرد زهرا رو دیدم
_سلام ناستیا جان خوبی
+سلام عزیزم خوبم تو خوبی بیاتو گلم
_نه ممنون فقط میخواستم بگم میای شب با پسرا بریم بار؟
+مگه تهرانم بار داره اخه
_بلع کجای کاری منو زهرا میخوایم بریم توهم میای؟
+اخه من لباس خوبی ندارم
_خودم میدمت جیگر پس بیا اتاق ما
+اوکی برم حموم بعد میام
_باشه من رفتم
+فعلا

#عشق_به _سبک_خدمتکاری
#پارت27

یه دوش آب گرمی گرفتم
بعد رفتم سمت کلبه زهرا وبیتا
تا داخل شدم دیدم دارن خودشونو ارایش میکنن چه خوب بلد بودن ولی من بلد نبودم

زهرا_بشین عزیزم
+هان؟
_میگم بشین
بیتا+میخاد تبدیل لولوبه هلو کنه البته توکه لولوهم نیستی هلویی شفتالوت میکنه

لبخندی زدم ونشستم
چندساعتی زیر دست زهرا وبیتا بودم بدون اینکه بزارن نگاهی به خودم بکنم

لباسی ماکسی پوشیده آبی آسمانی تنم کردن چقدر شیک وقشنگ بود بالای قفسه سینم تور میخورد که پیدا بود ولی شال مینداختم مشکلی نبود

بلاخره گذاشتن خودمو تو آینه ببینم
تعجب کردم ازدیدن خودم
تعریف ازخودنباشه مثل فرشتها شدم
چرخی زدم
لبخندی زدم

بیتا_به به زهرا چه کرده
زهرا+خواهش میکنم خودشم خوشگل بود خوشگلتر شد

_مرسی ازتون واقعا کی میریم؟
بیتا+مهران گفت یه نیم ساعت دیگه
_اوکی من برم گوشیمو بردارم برم عمارت شما برین تا بیام
زهرا+حله

از کلبشون زدم بیرون ورفتم تو کلبه ام گوشیمو برداشتم اول چندتا عکس ازخودم گرفتم گذاشتم بک گراند گوشیم بعدم حرکت کردم سمت عمارت
تا درو باز کردم
همه نگاها برگشت طرف من

پسرا عجیب تو دل برو شده بودن همشون تیپ اسپورت جذب تا دکمه دوم لباساشونم باز

#عشق_به _سبک_خدمتکاری
#پارت28

چشم از من برنمیداشتن که رفتم جلو
_سلام بسه خوردین منوخوشگل ندیدین؟

اینو یه روز به خودم گفته بودن حقشونه

کامیار اصلا چشمش با من نبود همونجور که نگاانگشتاش میکرد گفت_خوشگل زیاد دیدیم ممنون که حواس داداشامو پرت کردی

بعدم پاشدو ازکنارم با میلی متری فاصله رد شد که بوی خوش ادکلنش کل بدنمو پر کرد

لعنت بهت عوضی

همه پاشدن بریم
بیتا با مهران رفت

شهرام_ناستیا تو با...
زهرا_آقا شهرام من باشما میام

شهرام اخمی کردو گفت_باشه

من موندمو مهراب وشایان وماهان وکامیار

شایان_ناستیا با من بیا


کامیار اصلا عین خیالشم نبود
ولی گفتم_میشهمن بااقا کامیار برم

کامیار_نه من سر راه میخام دوس دختذمو سوارکنم
بعدگازوگرفت رفت
رسما شکستم خورد شدم ریختم زمین
ولی خودمو نباختم همراه شایان شدم

وقتی رسیدیم همه باهم پیاده شدیم کامیارو دیدم لبخندزنان بایه دخترپیاده شد
دختره قدکوتاه وسفید بود دستشو دور بازو کامیار حلقه کرد
ازحرص دندونامو روی هم میسابیدم

شهرام نزدیکم شد
_ناستیا تو دست منو بگیر

خیلی جدی وبلند گفتم_نمیخاد ممنون خودم بلدم راه بیام راهنما نمیخام

جلوبقیه زودتر به سمت بار رفتم که نگهبان جلومو گرفت
_شما؟

نگاهی به پشت سرم کردم که مهراب بادست به نگهبان گفت که بره کنار
...